صفحه اصلی
loading...
 
 
 

انشاالله عروسی دختر عمو

زمان جنگ برادری از مازندران می خواست اعزام شود . مادرش  هی می گفت : ننه کی برمی گردی ؟ یک نگاهی  کرد ، سر سفره گفت : انشاالله عروسی دختر عمو برمی گردم . دختر عموش اون موقع هشت ساله بود ، همه خندیدند . او رفت و شهید شد و جسدش هشت سال بعد بازگشت ، درست شب عروسی دخترعموش ! عروسی به هم خورد . دختر عموی 16 ساله که از به هم خوردن مراسمش ناراحت بود آرام در دلش گفت : حالا یک مشت استخوان چه وقت آمدنش بود ؟ فردا می آمد ، اما به کسی نگفت . یک وقت خوابش برد ، دچار کابوس شد ، دید در منجلابی فرو می رود ، هرچه میخواست داد بزند صدایش در نمی آمد و بیشتر فرو می رفت دستش بیرون مانده بود دلش شکست گفت : خدایا یعنی هیچکس نیست به داد من برسد ؟ من نمی خواهم بمیرم .

یک وقت دست غیبی آمد و او را بیرون کشید و گوشه ای گذاشت . گفت : خدایا این دست از کجا در این تاریکی آمد و من را نجات داد ؟ صدای غریبی گفت : دختر عمو این دست همان یک مشت استخوانی بود که دیشب آمد ...

 

راوی : حجت الاسلام ضابط

« مطلب قبلیمطلب بعدی »