صفحه اصلی
loading...
 
 
 

خواهم آمد

مادرش می گفت :« ده سالی بود که نه از شهادتش خبری داشتیم و نه از اسارتش. »

تا این که یک شب او را در خواب دیدم ، بسیار مهربان و خندان بود . رو کرد به من و گفت : « مادر ! اینقدر بی تابی مکن ، به زودی پیش شما خواهم آمد . »

بعد از گذشت چند روز ، وقتی اجساد مطهر تعدادی از شهدای جنگ تحمیلی را به شهر آوردند ، پیکر فرزند شهیدم « عبدالله اسماعیل طحان » ، نیز در میان آنان می درخشید .

 

راوی : غلامعلی تاج

« مطلب قبلیمطلب بعدی »