صفحه اصلی
loading...
 
 
 

حاضر جوابی...

وقتی رسول برادر کوچکترش شهید شد اومد تو سنگر ودو دستی تو سرش می زد و باخنده می گفت:منو بگو که اونو نصیحت می کردم.بیچاره مادرم فکر می کردمن آدم حسابی ام،حالا چطوری برم دیدنش؟یکی از بچه ها با خنده گفت:حالام دیر نشده ببین عیبت چی بوده که شهید نشدی؟تقصیر خودته وگرنه که همون شیری که مادرت به رسول داد به تو هم داد. 

مصطفی جواب داد از اتفاق عیب کارو فهمیدم،،درسته تقصیر خودمه،چون من با امثال شما رفیق شدم ولی رسول اصلا شما رو نمی شناخت!بچه ها از این حاضر جوابی کیف کرده بودند

خاطره ای از شهید حاج مصطفی ردانی پور

« مطلب قبلیمطلب بعدی »