صفحه اصلی
loading...
 
 
 

پلاک

و ناگهان خبري دردناك آوردند
ز رد پاي تو يك مشك خاك آوردند
هنوز باورم اين بود باز مي گردي
براي باورم اما پلاك آوردند
تو زنده بودي و آن ها ز مردنت گفتند
پلاك يخ زده اي را ملاك آوردند
از آنچه آه! به جا بود استخوان هايت
براي سرمه ي چشمان تاك آوردند
به اشك و آه قسم، ميهمان خورشيدي
كه از تو خاطره اي تابناك آوردند
براي كوچه ي بي اسم و بي نشاني ما
به احترام تو يك اسم پاك آوردند
صداي زنگ درآمد دوباره مي دانم
ز رد پاي تو يك مشت خاك آوردند


كتاب به وسعت درخت سيب
ابراهيم ابوالحسني
مطلب بعدی »