صفحه اصلی
loading...
 
 
 

عیبی یوخدی قارداش


راستش اگر کسی آن جوری با من حرف می زد، چیزی به او می گفتم. اصلاً می زدم و از لشکر بیرون می رفتم. بنده خدا با آن مقام و موقعیت حتی خاکی تر از یک بسیجی آمد و گفت:ـ « برادر! اینجا می شه من هم دوش بگیرم!؟»
کاش وقتی آن جوری جواب دادم، می زد دم گوشم. یا اصلاً گوشم را می گرفت و می گفت:
ـ «مگر تو کی هستی؟!»


اما چیزی نگفت. اصلاً اجازه دهید همه چیز را از اول برایتان بگویم. وقتی در جریان عملیات «ثامن الائمه» زخمی شدم، آمدم به تبریز تا کمی استراحت کنم. بار دوم که به جبهه رفتم موقع عملیات «والفجر مقدماتی» بود و این بار اول بود که به «لشکر عاشورا» می پیوستم. زمانی که ما در آبادان بودیم «لشکر عاشورا» به شکل سازمان یافته و منسجم نبود. برای همین با کسی آشنایی قبلی نداشتم. با توجه به این که زخم پایم کاملاً خوب نشده بود، در قسمت آبرسانی مشغول به کار شدم.
در آن زمان امکانات کافی در اختیارمان نبود. برای همین مثلاً برای دوش گرفتن رزمنده ها دو تانکر را روی خاکریز قرار داده بودیم و با روشن کردن آتش زیر تانکر، آب را از لوله به دوش می فرستادیم تا بچه ها حمام کنند.
از قضا حمام صحرایی کوچک ما درست روبروی ستاد فرماندهی بود.
روزی از روزها مشغول درست کردن آتش زیر یکی از تانکرها بودیم. جوانی لاغر و بسیجی با لباس ساده آمد و گفت:
ـ «برادر! اینجا می شه من هم دوش بگیرم!؟»
با توجهی سر برگردانم و گفتم:
ـ «بله اینجا حمام عمومی است و همه می توانند استفاده کنند!»
او گفت: «آخه من وسایل دوش ندارم!»
کاشکی لال می شدم و چیزی نمی گفتم. با لحن زننده ای گفتم:
ـ «اشکالی نداره. شما بفرمایید الان وسایل هم برایتان می آورم!»
ایشان بی آن که ناراحت شوند، رفتند تو. من هم با بی میلی آمدم تا از چادر وسایل بردارم. در حالی که پیش خود فکر می کردم که بعضی ها چه توقع های بی موردی دارند! ناراحتی ام را با صدای بلند به زبان آوردم. «جعفر» درون چادر مشغول خواندن قرآن بود. یکهو خواندن قرآن را قطع کرد و گفت:
ـ «وای! فهمیدی اون کیه؟»
با بی قیدی گفتم: «نه!»
دست هایش را زد روی زانوهایش و گفت:
ـ «اون باکری یه پسر! فرمانده لشکر آقا مهدی یه!»
ناگهان داغ شدم. عجب؟! فرمانده لشکر از یک بسیجی معمولی که من باشم آمده و برای دوش گرفتن اجازه می خواهد. آن وقت من آن جوری با او صحبت می کنم!
تکه ای صابون و حوله ای تمیز برداشتم و دوان دوان رفتم پیش او. در حالی که وسایل را می دادم با خجالت هرچه تمام گفتم:
ـ «آقا! آقا مهدی. لطفاً مرا ببخش. به جا نیاوردم!»
در حالی که دستش را روی شانه ام می گذاشت با لبخندی که یک دنیا معنی داشت، گفت:
ـ «عیبی یوخدی قارداش!»
از خجالت دلم می خواست آب شوم و به زمین فرو روم.





مطلب بعدی »