صفحه اصلی
loading...
 
 
 

پوتين پيدا شد


حقيقت گاهي حسوديمان مي‌شد از اين‌كه بعضي اين‌قدر خوش‌خواب بودند.سرشان را نگذاشته روي زمين انگار هفتاد سال بود كه خوابيده‌اند و تا دلت بخواهد خواب‌ سنگين بودند، توپ بغل گوششان شليك مي‌كردي، پلك نمي‌زدند.ما هم اذيتشان مي‌كرديم. دست خودمان نبود.

كافي بود مثلاً لنگه دمپايي يا پوتين‌هايمان سر جايش نباشد، ديگر معطل نمي‌كرديم خوب همه‌جا را بگرديم، صاف مي‌رفتيم بالا سر اين جوانان خوش‌خواب: «برادر برادر!» ديگر خودشان از حفظ بودند،
هنوز نپرسيده‌ايم:
«پوتين ما را نديدي؟»
با عصبانيت مي‌گفتند: «به پسر پيغمبر نديدم»
و دوباره خُر و پُف‌شان بلند مي‌شد، اما اين همه‌ي ماجرا نبود. چند دقيقه بعد دوباره: «برادر برادر!» بلند مي‌شد، اين دفعه مي‌نشست:

«برادر و زهرمار ديگر چه شده؟»

جواب مي‌شنيد: «هيچي بخواب خواستم بگويم پوتينم پيدا شد!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 55













مطلب بعدی »