صفحه اصلی
loading...
 
 
 

بررسی تطبیقی شخصیت و عملکرد زنان در جنگ ایران و عراق

پنجشنبه 11 دی 1348
نویسنده : مبین نهاوندی اين نوشته مقايسه اي است بين ارزشهاي شخصيتي زن در سايه ي نظام ديني و انقلابي ايران و زن در نظام بعثي عراق. قصد ما اين است كه در اين پژوهش كوتاه،…

جریمه گناه

پنجشنبه 11 دی 1348
همسرش (شهید محمدحسن فایده )می گوید : یک روز که آمدم خانه، چشمهایش سرخ شده بود. نگاه کردم دیدم کتاب گناهان شهید دستغیب را در دستهایش گرفته است. بهش گفتم : «گریه کردی؟» یک…

آقای شجاع!

پنجشنبه 11 دی 1348
بلدوزر را گذاشتیم کنار جاده. پتویی پهن کردیم کنارش و همه باهم خوابیدیم. باد خنکی می وزید. محمدرضا گفت:بچه ها یهگراز از لای این نخل هل و نی ها نیاد رومون! اکبر کاراته…

خاطرات سید علی(1)

پنجشنبه 11 دی 1348
بچه های شهید چمران در ستاد جنگ های نا منظم جمع می شدند و هر شب عملیات می رفتند و بنده را هم گاهی با خودشان می بردند. یک شب دیدم افسری با من کار دارد؛ به نظرم سرهنگ 2یاسر…

خاطرات تفحص(1)

پنجشنبه 11 دی 1348
هر کاری می کردیم، مرخصی نمی رفت. سخت کار می کرد. می گفت : «می ترسم نباشم و شهیدی زیر خاک بماند یا شهیدی پیدا شود و من نباشم.» کسی که جنگ را ندیده ، نمی داند استخوان شهید…

خاطرات تفحص(2)

پنجشنبه 11 دی 1348
یکی با سلاح مراقب ما بود وما هم لابه لای نیزارها مشغول کاوش بودیم. نمی دانستیم در خاک عراقیم یا ایران. خود عراقی ها هم شک داشتند. مدتی پیش، یکی از بچه ها را در فکه اسیر…

صلوات...

پنجشنبه 11 دی 1348
سرهنگ عراقی گفت« برای صدام صلواتی بفرستید.» برخاستم و با صدای بلند داد زدم «سرکرده اینها بمیرد،صلوات» طوفان صلوات برخاست... «قائدالرئیس صدام حسین، عمرش کوتاه تر باد،…

نامه ای به فرزند شهید

پنجشنبه 11 دی 1348
به : آقای حمیدرضا ملایی فرزند شهید احمد ملایی از فردوی قم فرزند عزیزم! نامه تو به پدر شهیدت را در روزنامه خواندم. آن چه نوشته ای ، حرف دل خیلی هاست؛ اما این را بدان که…

آب دبه بعد از گذشت 12 سال هنوز گوارا بود

پنجشنبه 11 دی 1348
در فكه كنار يكي از ارتفاعات تعدادي شهيد پيدا شدند كه يكي از آنها حالت جالبي داشت. او در حالي روي زمين افتاده بود كه دو دبه پلاستيكي 20 ليتري آب در دستان استخواني‌اش…

چند خاطره از شهید ابراهیم همت

پنجشنبه 11 دی 1348
1)به سنگر تكيه زده بودم و به خاك‌ها پا مي‌كشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات. مرا باش با ذوق و شوق روي لباسم شعار نوشته بودم. فكر كرده بودم رفتني هستم.داشت رد…