صفحه اصلی
loading...
 
 
 

بوي پيراهن يوسف

پنجشنبه 11 دی 1348
چند ماه پس از شهادت همسرم (1)، فرزند يك ساله‌ام دچار سرماخوردگي شد و پس از آن از چشمش خونابه مي‌آمد. شبي با تأثر از اين مسأله به خواب رفتم و همسرم را ديدم. پس از درد…

بوي عطر

پنجشنبه 11 دی 1348
روز دوم محرم سال 76 كه اكثر بچه‌ها به خاطر محرم به شهرستان‌هاي خود رفته بودند، من با يكي از برادرهاي سرباز در منطقه‌ مانديم و شهيدي پيدا كرديم كه يك پرچم يا حسين…

به طراوت بهار

پنجشنبه 11 دی 1348
بعد از عمليات "مطلع‌الفجر" كه در منطقه‌ي گيلان‌غرب انجام گرفت، پيكر چند تن از شهدا در منطقه جا ماند. به دليل حجم آتش دشمن، انتقال اجساد ممكن نبود و بچه‌ها…

بلندشو

پنجشنبه 11 دی 1348
در اردوگاه تكريت 12، برادري به نام "فرزانه" كه از ناحيه‌ي كمر و پا فلج بود، حضور داشت. تحمل شرايط سخت اسارت، آن هم با وجود معلوليت، نياز به روحيه‌اي قوي داشت…

بشارت

پنجشنبه 11 دی 1348
جرياني به واسطه‌ي توسل به امام حسين (ع) در محرم سال 1366 بر من (1) واقع گرديد. يك شب بعد از انجام عهدي كه با خود نمودم و آن خواندن زيارت عاشورا و قرآن براي امام زمان (عج)…

بر بالين عشق

پنجشنبه 11 دی 1348
در شهر شيراز رسم بود علماي برجسته براي شهدا تلقين بخوانند. آن شب قبل از خواب احساس عجيبي داشتم. روز بعد وقتي وارد قبر شدم، در چهره‌ي شهيد (1) حالت تبسمي احساس كردم.…

بربري-علي ‌اصغر(شهيد)

پنجشنبه 11 دی 1348
علي‌اصغر بربري (1) در مقطع دوم دبيرستان تحصيل مي‌كرد كه از شهرستان زابل براي حضور در جبهه اعزام شده بود. يك روز كه او را در خط مقدم جزيره‌ي مجنون ديدم، پرسيدم: «چه…

برون-جمشيد

پنجشنبه 11 دی 1348
يكي از برادران به نام «جمشيد برون» در مرحله‌ي سوم عمليات بيت‌المقدس، كمربندي به كمر داشت كه بسيار زيبا بود.‌ بچه‌ها هم با او شوخي مي‌كردند و هر كدام از او…

باقري-محمدعلي (شهيد)

پنجشنبه 11 دی 1348
مهربان بود و مؤدب و بسيار خوش‌برخورد. اهل حجب و حيا بود. حتي در شوخي‌هايش هم حيا داشت. وقتي كه خبر شهادتش را دادند، مشتاقانه براي زيارت پيكرش رفتم. خواستم…

بازوي متبرك

پنجشنبه 11 دی 1348
نزديك شروع عمليات، سيدمحسن حسني قصد رفتن به رودخانه را كرد تا غسل شهادت كند. مانع او شدم. در حالي‌كه چشمانش از شادي مي‌درخشيد، گفت: «خواب امام‌حسين (ع) را ديدم كه…