|
|
|
|
|||
هزار منقل و اسفند
درخت ها به نماز ایستادهاند تنت را
مطلب بعدی »
و بارهای مسافر شمیم پیرهنت را به انتظار نشستهاند کاسبان تهیدست عزیزوار به بازار مصر آمدنت را چنان سبک شدهاند بیپلاک و نام و نشانی که روی دست گرفته است آسمان بدنت را به روی دست میآیی و بینشانه من اما اگر به خانه بیایی صدای در زدنت را نمیشود نشناسم، نمیشود نشناسند تمام یافتههایم به عطر و بو کفنت را تو میشود پس از این سالها به یاد نیاری میان این همه گلهای تازه یاسمنت را به پیشباز میآیم هزار منقل و اسپند گرفتهاند در آغوش مادرانه تنت را پانتهآ صفایی |
|||||
|