|
|
|
|
|||
هدیه ای از جنس پلاک
پوتین به پا و خنده به لب، چفیهای به دوش
مطلب بعدی »
بوسید دست مادر و آن شب غریب رفت باغ بهشت منتظرش بود، عاقبت «احمد» برای چیدن یک دانه سیب رفت • او رفت و رفت پشت سرش درد بود و درد مادر، نماز، پنجره، تنهایی و دعا حالا شبیه یک غزل ناب و آتشین جا مانده در قنوت تمام ستارهها • آن شب انار بغض شکست و دلش گرفت وقتی شنید که پسرش بینشان شده آرام گریه کرد و به یک عکس خیره شد وقتی شنید تکهای از آسمان شده • یادش میآمد آن همه احساس پاک را مُهر نماز و چفیه و پوتین و ساک را آورده بود باد برایش فقط کمی از استخوان جمجمه و یک پلاک را... شاعر : تقوی، فاطمه ـ ابرکوه |
|||||
|