|
|
|
|
|||
شهر خفته
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
مطلب بعدی »
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند فریادشان تموج شط حیات بود چون آذرخش در سخن خویش زیستند مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ دریا و موج و صخره براشان گریستند می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک» اینک ببین برابر چشم تو چیستند: هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند محمدرضا شفیعی کدکنی |
|||||
|