صفحه اصلی
loading...
 
 
 

زیارت کربلا

مردم در دو طرف خیابان ایستاده بودند . هنگامی که از بین مردم به طرف حرم حضرت عباس (ع) می رفتیم ، احساس می کردیم که در بین مردم خودمان هستیم ؛ مهر و محبت کاملا در چهره شان پیدا بود . به حرم حضرت ابوالفضل (ع) که رسیدیم سريال برنامه ها تکرار شد .




با عوض شدن کادر اردوگاه ، وضع ما هم بهتر شد . نگهبانها تازه وارد بودند و این به نفع ما بود . از همان اول هم قرار گذاشتیم تا در برابر آنها کوتاه نیاییم . مسئولان اردوگاه متوجه شدند که نباید اختیار و قرارشان را از دست بدهند ؛ مخصوصا که هر یک قدمی که بچه ها می رفتند ، بعثیهای اردوگاه جلو می آمدند .
حدود آبان ماه بود که فرمانده عراقی ، سرگرد « حامد » خبر داد که به زودی قرار است بچه ها را به زیارت ببرند . 21 آبان ماه بود که اولین گروه چهار صد نفری بچه های ایران ؛ عازم زیارت اماکن مقدس کربلا و نجف شدند . شب قبل از زیارت ، بچه ها تا صبح بیدار بودند . به همه یک حالت گیجی دست داده بود ؛ چرا که قرار بود فردای آن شب به زیارت کربلا بروند ؛ همان کربلایی که هشت سال آرزوی زیارتش را در دل پرورانده بودند .
ساعت 5/4 صبح بود که درها را باز کردند و از بچه ها خواستند به همان ترتیبی که روز قبل سازماندهی شده بودند ، در حیاط بنشینند . خیلی ها روز قبل غسل زیارت کرده بودند ، اما بعد از باز شدن درها دوباره همه به طرف حمام هجوم بردند . ظرف چند ثانیه ، حمامها پر شد . بقیه هم به طرف دستشویی ها دویدند ، تا آنجا غسل کنند . چه زیبا بود دیدن بچه ها در حالی که از سرمای آب ، در هوای سرد آخرهای آبان می لرزیدند ! بچه ها با عشقی که به زیارت داشتند ، زیر آن آب ، غسل زیارت می کردند تا پاک و مطهر شوند و به زیارت محبوبشان بروند .
ساعت 5 ، همه در محوطه نشسته بودند که اذان صبح شد . بچه ها همان توی حیاط مشغول نماز شدند، بعد ، عراقیها شروع کردند به سوار شدن بچه ها در اتوبوسها . هر 25 نفر داخل یک اتوبوس و پس از چند لحظه ، اتوبوسها حرکت کردند . اکثرا برای اولین بار در دوران اسارتشان بود که از اردوگاه خارج می شدند . بیشتر بچه ها مشغول زمزمه بودند و با خدای خود راز و نیاز می کردند و هر دم ، حالت حیرتشان بیشتر می شد .
تقریبا ساعت ده صبح به کربلا رسیدیم . در اینجا بود که جای شهدا را خالی کردیم و ذکر «یاحسین » را عمیقتر از همیشه گفتیم . کربلا شهری بود که به علت شیعه بودن اهالی ، کمتر ، از جانب حکومت ها مورد نظر قرار گرفته و هنوز حالت قدیمی خود را حفظ کرده بود . بیشتر خانه ها و مغازه ها گلی و کوچه ها خاکی بود . اثری از بی حجابی دیده نمی شد .
مرئم به محض رسیدن اتوبوسها ، به جلو می دویدند و با حالت زیبایی خوشامد می گفتند . اصلا انگارنه انگار که دو کشور 8 سال با هم جنگیده اند . سربازها از اینکه مردم به اتوبوسها نزدیک می شوند ، جلوگیری می کردند و با قنداق تفنگ ، آنها را عقب می زدند . پیرزنی خود را به شیشه اتوبوسی نزدیک کرده بود و می خواست با بچه ها حرف بزند که سرباز عراقی او را دید و با لحن کثیفی گفت :« امشی دجال!»
رفته رفته به حرم نزدیک می شدیم . نزدیک حرم بود که اتوبوسها توقف کردند . تا یکی یکی بچه ها را پیاده کنند . بین مردم را که نگاه می کردی ، کاملا مشخص بود که عده ای از ماموران اطلاعاتی با لباس شخصی داخل مردم اند . اگر کسی دستی بلند می کرد یا بلند چیزری می گفت ، از جانب همین مامورین مورد تهاجم واقع می شد . همه چیز ، حکایت از حفاظت شدید می کرد . پسری یازده – دوازده ساله از داخل جمعیت ، با دست اشاره کرد که : « ما برادر هستیم و مردم ایران و عراق با هم دوست اند .» یکی از دژبانها او را دید و دنبالش کرد . پسرک هم شروع به دویدن کرد و در رفت . تنها دمپای اش به دست عراقیها افتاد و خوشبختانه خودش از دست دژبان فرار کرد .
اتوبوسها یکی یکی جلو در حرم می ایستادند و بچه ها را پیاده می کردند . چه زیبا بود پیاده شدن بچه ها در خاک کربلا ، همه وقتی از اتوبیوس پیاده می شدند ، به خاک می افتادند ، شروع به بوسه زدن به خاک می کردند تا وقتی که با فشار سربازان عراقی از زمین می شدند و با دادن سلام به آقا وارد حرم می شدند .
همه را داخل حیاط حرم به خط کردند و تک تک فرستادند داخل حرم بسیار کوچک و محقری که نشانگر عمق مظلومیت و غریبی آقا بود . اطراف حرم را خاک گرفته و گوشه و کنار حرم پر از گرد و غبار بود . بچه ها به در و دیوار حرم دست می کشیدند و بوسه می زدند که صدای یکیشان بلند شد : بچه ها خاک حرم را پاک کنید که تبرک است . بچه ها پارچه هایی را که برای تبرک آورده بودند ، به در و دیوار می کشیدند و خاک حرم را پاک می کردند . پارچه ها از خاک حرم سیاه شده بود .
هر چه قدر اصرار کردیم که قبل از ورود به صحن وضو بگیریم ، عراقیها ممانعت کردند . جلو در صحن ، قالیچه ای افتاده بود . بچه ها با خاک آن تیمم کردند . وقتی بچه ها شروع به تیمم کردند ، دست بود که به قالیچه می خورد ! تا خاکش را در بیاورد . در نتیجه ، تمام صحن را خاک فرا گرفت ، طوری که اعتراض عراقیها بلند شد .
همه به طرف ضریح می دویدند و فرصت بسیار من بود ؛ ولی بچه هایی که زود تر واصل شده بودند ، نمی توانستند ضریح مبارک را رها کنند . صدای گریه و ناله بچه ها بلند شده بود . هر کس چیزی می گفت . یکی سلام رفقایش را که با هم در جبهه بودند و شهید شده بودند و آرزوی زیارت به دلشان مانده بود ، می رساند ، که فلانی می گفت : اگر سعادت زیارت پیدا کردید ، سلام ما را هم برسانید !
دیگری ، از رنجها و شکنجه هایی که در طی سالیان اسارت کشیده بود ، ناله می کرد و در خدمت آقا ، ازر بعثیهای پست شکایت می کرد . دیگری از امام می گفت ، از جمهوری اسلامی و مظلومیت ایران در تمام دنیا ... ، خلاصه محشری به پا بود !
من بعد از زیارت ، به سرعت ، به طرف قتلگاه رفتم . یکی دو نفر قبل از من به آنجا رسیذده بودند . اتاقکی کوچک در کنار ضریح است که یک پله پایین تر از سطح حرم است . تا وارد قتلگاه بشوم ، بچه ها سر رسیدند و شروع کردند به گریه و زاری و سینه زدن . سر و صدای بچه ها همه بلند بود و حرم ، حال و هوای دیگری داشت . ناگهان عراقیها شروع کردند به بیرون کردن بچه ها از حرم و گفتند : وقت زیارت تمام شده است .
کلا فکر می کنم یک ربع تا بیست دقیقه طول کشید . علتوه بر بچه ها تعداد زیادی از سربازان عراقی و مامورین اطلاعات عراق هم داخل حرم بودند که شروع به بیرون کردن بچه ها کردند . حرم از صبح قرق شده بود و مردم ، بیرون حرم جمع شده بودند . بچه ها را به زور از حرم بیرون آوردند و درون حیاط حرم به خط کردند و از در دیگری که به طرف حرم حضرت عباس (ع) باز می شد ، خارج کردند . چند صد متر آن طرف تر ، حرم حضرت عباس (ع) بود .
مردم در دو طرف خیابان ایستاده بودند . هنگامی که از بین مردم به طرف حرم حضرت عباس (ع) می رفتیم ، احساس می کردیم که در بین مردم خودمان هستیم ؛ مهر و محبت کاملا در چهره شان پیدا بود . به حرم حضرت ابوالفضل (ع) که رسیدیم سريال برنامه ها تکرار شد .
وارد حیاط شدیم ، با یک ربع وقت برای زیارت . این حرم هم مانند حرم آقا عبد الله (ع) مظلومیت و غربت ویژه خودش را داشت و فضای روحانی آن ، جایی مناسب برای زیارت بچه ها بود .پس از یک ربع تا بیست دقیقه ، از حرم بیرونمان کردند و در حیاط به خط کردند . بعد ، یکی یکی سوار اتوبوسها شدیم و عازم حرم مطهر امیر المومنین علی (ع) . اکثر بچه ها رنگ و رویشان تغییر کرده بود . آن سر در گمی ، با حالتی زیبا ، به اوج رسیده بود . بعد از گذشت یک ساعت ، به نجف رسیدیم و وارد شهر شدیم . نجف هم مانند کربلا بوی غربت می داد .
اتوبوسها بچه ها را پیاده کردند و بچه ها به خاک می افتادند و بوسه بر خاک می زدند .
این حرم نسبت به کربلا بزرگتر و آباد تر بود . در گوشه و کنار حرم آثار هنر و معماری ایرانی جلب توجه می کرد . درهای طلا ساخت اصفهان بود و تاریخ و محل ساخت ، روی آن مشخص شده بود . یک ربع 0 بیست دقیه ای وقت بود تا به زیارت بپردازیم . یکی از خادمان حرم شروع به خواندن زیارت نامه کردئ و در آخر هم دعا ؛ که بچه ها با صدای بلند «آمین » گفتند . تا آنجا که به دعا برای صدام رسید ! هیچ کس آمین نگفت . سر و صدای مامورین در آمد و شروع به غرزدن و فحش دادن کردند .
زیارت که تمام شد ، کا را به حیاط کناری حرم بردند ، برای ناهار . همان طور که ناهار می خوردیم ، یکی از خدام حرم در حال پخش دوغ بود. وقتی یکی از بچه ها از او تشکر کرد ، دیدیم که به فارسی جواب تشکر او را داد . همه تعجب کردند . از چند و چون کار پرسیدیم . دور و برش را نگاه کرد و گفت : من کوچک بودم که به همراه پدرم از اصفهان به اینجا آمدیم . پدرم نذر کرده بود تا خادم حرم باشد . به دنبال فوت او ، من شغل او را به دست گرفتم و به خدمتگذاری مشغول هستم . یکی دو تا از بچه ها گفتند : حاج آقا تو اینجا مقرب هستی ! از این آقا – حضرت امیر المومنین – بخواه تا یک گو.شه نظری به ما بکند . برگشت ، جواب داد : آقا درخواست غریبها را بهتر اجابت می کنه . خودتان ازش بخواهید ! برآورده می کنه . و ادامه داد : بادتون باشه موقعی که بر می گردید ، وقتی به زیارت آقا امام رضا رفتید ، یک یادی هم از ما بکنید . خیلی دوست داریم به زیارت آقا بریم ؛ ولی نصیب نمی شه .
مشغول صحبت بودیم که سر و صدای عراقیها که می خواستند ما را سوار اتوبوسها کنند ، صحبت قطع شد ، به گرمی از هم خداحافظی کردیم و سوار اتوبوسها شدیم و بعد از مدتی ، راهی اردوگاه .
در راه برگشت ، ما را به بغداد بردند تا پایتختشان را ببینیم . دو – سه خیابان مرکزی شهر را تازه ساخته بودند و قیافه شهرهای امروزی را داشت . هر مهمان رسکی خارجی هم که می آمد . معمولا از این خیابانها عبور داده می شد . البته لطف و عنایت الهی ، در چند جای این خیابانها ، آثار موشکهای ایران هم دیده می شد . عراقیها آنها را به ما نشان می دادند و می گفتند : بله ، این جا اثر موشک است .
دیدن شهر بغداد هم تمام شد و راهی اردوگاه شدیم . شب بود که به اردوگاه رسیدیم ، بعد از شام ، هر کس گوشه ای نشسته بود و در حال فکر کردن بود . تازه متوجه شدیم که امروز چه توفیق بزرگی نصیب شده است ! آن سر در گمی و گیجی ، تازه حالا می رفت که بر طرف شود . از طرفی خوشحال بودیم که زیارت نصیبمان شده بود و از طرفی ناراحت که چرا نتوانسته ایم بیشتر در کنار حرم ، مقیم باشیم .
روزها می گذشت ، تا بیست و دوم بهمن و عید که مراسمشان را مفصلتر از سالهای گذشته برقرار کردیم ...



براساس کتاب رهایی از فکه خاطرات اسیر ازاده شده ایرانی سیدرضا میرزاده حسینی


مطلب بعدی »