صفحه اصلی
loading...
 
 
 

آپاراتی دشمن

راننده آمبولانس بودم، در خط حلبچه؛ روزي با ماشين بدون زاپاس رفتم جلو شهيد و مجروح بياورم. دست بر قضا، يكي از لاستيك ها پنچر شد. رفتم به يكي از برادران واحد بهداري گفتم: «آپاراتي اين نزديكي ها نيست؟» مكثي كرد و گفت: «چرا، چرا» پرسيدم: «كجا؟» جواب داد: «لاستيك را باز كن ببر آن طرف خاكريز (منظورش محل استقرار نيروهاي عراقي بود) به دوراهي مي رسي، بعد دست چپ صد متر جلوتر سنگر فرماندهي است، برو آنجا بگو مرا فلاني فرستاده، پسر خاله ات! اگر احياناً قبول نكردند با همان لاستيك بكوب به مغز سرش و ملاحظه مرا نكن».

منبع: نوید شاهد
مطلب بعدی »