گذری بر زندگی شهیدسعید نصوحی
پدر ارتشی است و برای خدمت به کشور، زادگاه خود دهنوی مبارکه ی اصفهان را ترک کرده و از شهری به شهر دیگر جهت انجام مأموریت اعزام می گردد. گر چه او در کودکی از نعمت پدر محروم گشته اما عمویش عباس او را چون پدر پروریده و دخترش را به عقد او در آورده است. اکنون مدتی است به شهر اهواز اعزام شده و در آنجا ساکن گشته است. کار در ارتش و در شهری غریب برایش طاقت فرسا می باشد اما انتظار یک تولد در او شوری به پا کرده است. سرانجام این انتظار شیرین به پایان می رسد و در 26/10/1347 نوزاد متولد می شود. نامش را سعید می گذارند تا در همیشه تاریخ سعادتمند و خوشبخت باشد. سعید در حالی دوران کودکی را سپری می کند که پدر به خاطر جو خفقان حاکم بر کشور در بدترین شرایط قرار دارد. گرچه او فردی با ایمان و مؤمن به اسلام و اجتهاد و رهبر می باشد و کار در ارتش را به خاطر خدمت به کشور و مردم بر گزیده است اما به عنوان یک ارتشی باید مطیع بی چون و چرای اوامر شاه جنایت کار و ایادی سرسپرده اش باشد که با اعتقادات پاک درونیش سازگار نیست.
درمهر ماه 1353 دائی عزیزش شهید حاج رضا نصوحی جهت تحصیل در دانشگاه جندی شاپور اهواز به منزل آنان می آید و چهار سال با آنان زندگی می کند.
سعید در سال 1354 در دبستان بوعلی اهواز ثبت نام نموده و دوران ابتدایی را در این دبستان می گذراند. سعید از همان کودکی شاهد فعالیت های انقلابی دائی عزیزش می باشد. با او به مساجد، مجالس و محافل مذهبی می رود، همراه او در راهپیمایی ها شرکت می کند و عشق به اسلام و انقلاب در وجودش جوانه می زند. سعید شاهد است که چگونه دائیش برای رساندن پیام ها و اعلامیه های امام خمینی به مردم، خود را به خطر می اندازد، چگونه جان را در کف گذاشته تا ریشه ی حکومت شاهنشاهی را از بیخ و بن برکند و حکومتی اسلامی به رهبری قائم اعظم انقلاب "امام خمینی" بر پا نماید. او شاهد است که چگونه دائی عزیزش به دست ساواک دستگیر و شکنجه می شود و پدرش به عنوان یک ارتشی موقعیت خود را به خطر انداخته و جهت حمایت از رضا از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کند. و سعید این گونه تربیت می شود.
در سال 1358 پدر سعید به اصفهان منتقل می شود. سعید در مجتمع شهید بهشتی اصفهان ادامه تحصیل داده و در سال 1362 دوران راهنمایی را به پایان رسانده و به کارهای فنی مشغول می شود.
با شهادت دائی عزیزش " رضا "، خود را در برابر پدربزرگ و مادر بزرگ که اینک پدر و مادر شهید هستند و از داغ فراق سردار رشید اسلام توان راست کردن قامت را از دست داده اند، مسئول دانسته و به خاطر عشق و علاقه ی فراوانی که به آنان دارد، بیشترین ساعات زندگیش را صرف خدمت به آنان می نماید. در سال 1365 با این که هنوز یک سال به موعد سربازیش مانده، داوطلب خدمت سربازی می شود، دوره ی آموزشی را از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در پادگان انصار الحسین مورچه خورت می گذراند سپس عازم جبهه های حق علیه باطل می شود و به مبارزه ای بی امان با دشمن دون می پردازد. در بهمن ماه، چند روزی را به مرخصی می آید تا با خانواده و دوستان و آشنایان وداع کند. در این مدت کوتاه مرخصی از همه حلالیت می طلبید و با اطمینان و قاطعیت بیان می کند که دیگر بر نمی گردد. گویی عشق به معبود مژده ی پایان فراغ و رسیدن به وصال را در گوشش زمزمه کرده و او با گوش جان پیام یار را دریافت نموده بود. در 22 بهمن ماه 1365 آخرین وداع را انجام می دهد. چه لحظه ی سخت و دردناکی است. خدایا چگونه می توان حقایق تاریخ را به بند قلم کشید؟ چگونه می توان لحظه ی وداع را توصیف نمود؟ آری اینک سعید، با قامتی به بلندای سرو، با هیکلی تنومند، با چشمانی درخشنده تر از ستارگان، با ابروانی پر پشت و به هم پیوسته چون ابریشم، با حسن و زیبائی چون جمال یوسف، با هیبتی چون شیر ژیان، با اعتقادی چون فولاد آهنین، با ایمانی چون صخره های سخت و نفوذ نا پذیر و با عشقی به پاکی و زلالی آب کوثر، قدم در راه سفری بی پایان می نهد و از چشم آشنایان پنهان می شود. به جنوب می رود تا در عملیات کربلای 5 شرکت نماید، با گردان ابوالفضل(ع) سپاه مهدی(عج)، به منطقه ی عملیاتی شلمچه می رود و به عنوان خط شکن، بی باک و نترس چون طوفان می غرد، چون سیل می خروشد، چون غزال سبک پای می تازد، چون شیر ژیان سینه ی سیه بختان می درد، چون رزمندگان دلاور می رزمد و چون جهادگران راه حق می جنگد تا خط دشمن بشکند و راه برای عبور رزمندگان هموار نماید. و خداوند به پاس همت والایش، به پاس شجاعتش، به پاس شهامتش، به پاس دلیریش، به پاس ایمان استوارش، به پاس اراده ی راسخش و به پاس عشق زلالش، در صبح دم چهارم اسفند ماه 1365، درست در لحظه ی شهادت دائی عزیزش در چهار اسفند 1362، شهادت را به او ارزانی می دارد. آری سعید عزیز توسط ترکش خمپاره ای، سر متلاشی شده ی خود را تقدیم معبود می کند همان گونه که دائی عزیزش رضا، سر را تقدیم معبود نمود تا این گونه به جهانیان اعلام نماید که او شیعه ی حسین (ع) است و شیعه حسین (ع) یعنی سر فدا کردن برای حقیقت و جان نثاری برای معبود که بزرگترین پیامبر خدا حضرت ابراهیم (ع) مأمور ذبح اسماعیل و جدا کردن سر او در پیشگاه رب العالمین بود.
جسد بی جان سعید بر دوش هزاران نفر از مؤمنان پاک و جوانان عاشق یار، قرار می گیرد و در گلستان شهدای دهنو، در کنار آرامگاه سردار رشید اسلام، مهندس حاج رضا نصوحی به خاک سپرده می شود. اینگونه بود که سعید، سعید به دنیا آمد، سعید زیست، سعید به دیدار معبود شتافت، سعید در کنار حق جای گرفت و به دیگران این درس بزرگ را آموخت که چگونه می توان سعید بود و سعید زیست. خداوندا به خون پاک سعید عزیز قسم، همه ی ما را سعید بگردان.
وصیت نامه ی شهید سعید نصوحی
امام خمینی: آنچه در مقابل شماست جملاتی از وصیت های عده ای از شهدای انقلاب اسلامی است. به راستی انسان را به یاد شهدای صدر اسلام می اندازد و من شرمم می آید که خود را در مقابل این عزیزان سر شار از ایمان و عشق و فداکاری به حساب آورم.
بسم الله الرحمن الرحیم
وَالعَصرِ ، اِنَّ الاِنسانَ لَفِی خُسرٍ، اِلَّاالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَوَاصَوا بِالحَقِّ وَ تَوَاصَوا بِالصَّبرِ.
قسم به عصر نورانی رسول یا دوران ظهور ولی عصر که انسان همه در خسارت و زیان است مگر آنان که به خدا ایمان آورده اند و نیکو کار شدند و به درستی و راستی و پایداری در دین یکدیگر را سفارش کردند.
با درود و سلام به منجی عالم بشریت مهدی موعود(عج) و نایب بر حقش امام خمینی و بر دلیران صحنه ی پیکار و بر شما مردم شهید پرور.
گرچه کوچکتر از آنم که وصیتی داشته باشم ولی به عنوان یک خدمتگزار چند سفارشی با شما دارم. سپاس خدای را که جهان را خلق کرد و لطف و کرمش را نصیبم گرداند که خدمتگزارجامعه ی خویش باشم و طاقتم داد که با کفر بجنگم و درخت اسلام را با خون خویش آبیاری کنم . از خدا طلب عفو و بخشش می کنم گر چه گنه کار بودم و از دستوراتش نافرمانی کردم . ای مردم از شما می خواهم که همیشه در صحنه باشید و پشتیبان و یاور رهبر خود باشید که شما را بیدار می نماید که مبادا زیر سلطه ی ابر قدرت ها بروید.
ای مردم جنگ در مرحله ی حساسی است و از شما می خواهم همان طور که تا کنون در صحنه ی جنگ بوده اید هم اکنون نیز صحنه ی جنگ را خالی نکنید که دشمن به بن بست رسیده و راه دیگری جز فرار ندارد. پس وحدت خویش را حفظ کنید تا این که دشمن و فتنه از روی زمین بر چیده شود همان طور که آیه ی قرآن می فرماید:" وَ قاتِلُوهُم حَتی لا تَکُونَ فِتنَه" بکشید کفار را تا فتنه ای نباشد.
ای پدر مهربانم و ای مادر دلسوزم از شما می خواهم که مرا حلال کنید. من خود را دیر شناختم و از نماز و روزه عقب ماندم، امیدوارم تا جایی که برای شما امکان دارد برایم انجام دهید و اگر نمی توانید به فقیران و تهی دستان کمک کنید.از شما می خواهم که همیشه در صحنه ی انقلاب باشید. پدر و مادر عزیزم مبادا برای من یک قطره اشک بریزید برای اینکه مبادا دشمنان اسلام و انقلاب سر سوزنی شاد شوند. از پدر و مادرم می خواهم که مرا حلال کنند هر خوبی که نه هر بدی از من دیدید ببخشید و حلالم کنید. از برادرانم مسعود و محسن هم می خواهم که مرا حلال کنند و از تو مسعود می خواهم که راه مرا ادامه دهی با حضور در جبهه و جنگ، با حضور خود در راهپیمایی ها و در مساجد.
از سمیه خواهر کوچکم می خواهم مرا حلال کند در آینده که بزرگ شد و از تمام خویشاوندان می خواهم که مرا حلال کنند، از پدر بزرگ، مادر بزرگ و فرامرز دائیم.
و این شعر زیبا که همیشه ورد زبان شهید بود و در پایان وصیت نامه اش حک کرد تا عشق به مولی را به ما بیاموزد.
دلا باید به هر دم یا علی گفت
نه هر دم بل دمادم یا علی گفت
دو مؤمن را ببین وقت ملاقات
زبان هر دو با هم یا علی گفت
دمی که روح بر آدم دمیدند
ز جا بر خاست آدم یا علی گفت
نبودی نوح را ایمن ز طوفان
به اخلاص آن مکرم یا علی گفت
عصا در دست موسی اژدها شد
کلیم آنجا مُسَلَّم یا علی گفت
نمی شد جان مرده زنده هرگز
یقین عیسی بن مریم یا علی گفت
پیامبر چون شب معراج برخاسب
به قصد قرب اعظم یا علی گفت
به فرقش کی اثر می کرد شمشیر
گمانم ابن ملجم یا علی گفت