شهید غلامرضا جان نثاری در سال 1335 در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود و از همان کودکی با قرآن و دعا آشنا شد. تحصیلات را با آن هوش و استعداد خوبی که داشت به پایان رساند و سر انجام با موفقیت در کنکور، وارد دانشگاه شد.
او مطالعه و مبارزه را هم زمان در دوره راهنمایی آغاز کرد و هنگامی که در دبیرستان تحصیل می کرد از جمله نیروهای فعال انقلابی و مخالف رژیم طاغوت بود . او که افکارش ملهم از اسلام و پیا مهای امام بود، در هر کجا از امام خود دفاع کرد و در این راه زجرها کشید. مبارزات سیاسی و فعالیت های انقلابی چشم گیر شهید جان نثاری مورد شناسایی ساواک قرار گرفت و به دنبال آن باعث زندان رفتن و تبعید او گردید و حتی خانواده و پدر پیرش نیز از ضرب و شتم ساواک در امان نماندند؛ اما او راه خود را شناخته بود و این ها چیزی نبود که در ایمان مستحکم او خللی ایجاد کند.
با سرنگونی حکومت 2500 ساله طاغوت، او نیز از زندان آزاد شد و ثمره سختی های خود و یارانش را که تا آخرین دم مقاومت کرده بودند، مشاهده کرد، و بعد از انقلاب هم به خدمت در خط اسلام و امام ادامه داد. او در این راه آموزش قرآن را بر عهده گرفت و در این زمان شاگردان خوبی را تربیت کرد و بعد از آن در بنیاد مستضعفان به خدمت پرداخت . وی با این همه فعالیت مشغول به تحصیل در سنگر دانشگاه هم بود و به درس خواندن نیز ادامه می داد.
سرانجام غلامرضا برای دفاع از مرزهای میهن اسلامی در برابر کفر، به فرمان امام خمینی ، به سوی جبهه ها رفت و مشغول نبرد با دشمن بعثی شد و در جبهه ها منشاء برکت و فعالیت بود . او مدتی مسئولیت آموزش نیروها را بر عهده داشت و در این راه تلاش م یکرد و سرانجام پس از پشت سر نهادن دوران طولانی و سخت فعالیت و مبارزه و جهاد در راه خد ا، به درگاه خداوند پذیرفته شد و این چنین بود که شهید غلامرضا جان نثاری جان خود را بر سر پیمان نهاد و هست و نیست خود را نثار کرد تا ایران بماند و اسلام عزیز سربلند و جاوید ، در تاریخ گیتی ماندگار شود.
او از همان ابتدای طفولیت از هوش خاصی برخوردار بود و همیشه از شاگردان ممتاز بود . اما آنچه در زندگی به او درخشش خاصی بخشید، مبارزات فکری سیاسی او از همان دوران تحصیل در دبیرستان بود . این دوران مصادف بود با فعالیت حزب رستاخیز و عضوگیری اجباری این حزب در مدارس و دانشگاه؛ اما او با فعالیت های سیاسی خود به مبارزه با این نوع فعالیت ها می پرداخت.
سلام بر پیامبر عظیم الشّأن اسلام، حضرت ختمی مرتبت، محمدابن عبدالله(ص) و سلام بر ائمه معصومین(ع)؛ سلام بر آقا امام زمان(عج) و سلام برامام امت، خمینی عزیز ، چشم نظاره گر مهدی در سیمای ملکوتی؛ سلام بر شهیدان گلگون کفن و به خون آرمیده که با نثار جان خویش اسلام عزیز و غریب و مظلوم را زند هتر، و آبروی انقلاب اسلامی را بیمه ساختند. سلام بر تمامی بندگان صالح خداوند که با تلاش شبانه روزی، جان و مال خویش را در راه نابودی ظلم و جور فدا می کنند.
زندگی با آن نشیب و فرازهایی که داشته، تاکنون طی شده است. اگر خوبی بوده یا بدی، تلخ بوده یا شیرین، سخت بوده یا سهل، تمامش سپری شده است و برای انسان همین بس که از گذشته اش درس عبرت بگیرد. می خواهم علی رغم مسائل ذکر شده، این را بگویم که متاع دنیا قلیل است، مسائل دنیوی و مادی بهایی اندک دارند و زندگی اساساً زودگذر است . دنیا بازیچه ای بیش نیست و فلسفه آفرینش نیز تکامل انسان هاست، همچنان که خداوند م ی فرماید :" و ما خلقت الجنّ و الانس الّا لیعبدون" (الذاریات / 56) ما انسان و جن را نیافریدیم مگر برای این که مرا پرستش کنند. دنیا پلی است برای عبور به سرای جاودان؛ آری، خوشی های دنیا اگر خوشی باشد، زودگذر است و علایق و وابس تگی ها و دوست داشتن ها نیز ناپایدار است. فقط و فقط آنچه می ماند و باید دوست داشت ، خداوند بزرگ است، او که ازلی و ابدی است.آنچه که می ماند اعمال من و توست؛ بقیه هر چه هست می گذرد. پس برای توشه گرفتن از این دنیای فانی باید دست و آستین را بالا زد و به سوی میدان عمل وارد شد " الدنیا مزرعة الآخرة" دنیا کشتزار آخرت است بایستی خالصاً مخلصاً به وجه الله حرکت کرد، باید تقوی را پیشه خود ساخت و باید دقیقاً به مو به موی مسائل اسلام ایمان آورد و در مرحله عمل آنها را آویز گوش کرد؛ باید مطیع امر مولی بود.
با این توصیف، من هر شب با ترس و دلهره می خوابیدم و در حالی که گوش هایم هر صدایی را میشنید، چشم هایم را می بستم و با خدای خویش از درون صحبت می کردم ؛ می سوختم می گریستم، ولی بروز نمی دادم؛ زیرا من عاشق خدا بودم و از آن می ترسیدم که در بستر بمیرم و یا این که به وسیله مرگ های غیرطبیعی از دنیا بروم و جز شرمساری و سرافکندگی چیزی باقی نگذارم. به هر حال از بس با خدای خود راز و نیاز کردم و درخواست نمودم که مرا از آن لجن زار دنیا نجات دهد، سرانجام دعایم مستجاب شد و به جبهه آمدم و حتی یک کلمه نیز از اینجا نمی توانم برایت بنویسم.
دانشگاهی که بنیان گذارش محمد(ص) و رییس مکتبش علی(ع) است، استادش حسین (ع) است و شاگردش ابوذر است. آری، تأسف می خورم که چرا خود را به بحث های پوچ و بی اساس که بدون شک به تهمت و غیبت و گناه منجر م یشد، و همچنین به عنوا نهای کاذبی که در اداره به ما م یدادند و پایمان را به میز و صندلی بسته بودند، و دربست شده بودیم اصحاب میز، و این کار روزانه ما شده بود، عادت کرده بودم.
فرازهایی از راز و نیازهای عارفانه شهید
خدایا! تو را شکر می کنم که انسان را آفریدی و به او عقل و شعور دادی ؛ خدایا ! تو را ثنا می گویم که علم را آفریدی و در کنار آن به انسان دستور دادی تا راه را برگزیند؛ خدایا! تو را ستایش می کنم که انبیا را آفریدی و چراغ هدایت به دست آنها دادی ، تا بنی آدم را به سوی حق راهنمایی کنند؛ خدایا! تو را شکر می کنم که ائمه را آفریدی تا مجری دستورات پیامبرانت باشند، و تو را شکر می کنم که قلم را آفریدی تا بندگان خوبت حالات عشق به خودت را به رشته تحریر در آورند.
خدایا ! تو می دانی که دعای کمیل علی با من چه کرد. خدایا ! تو می دانی که تک تک جملات ائمه معصومین در من چه حالاتی را به وجود آورد. خدایا ! تو را شکر می کنم که اشک را آفریدی تا در موقع سخن گفتن با خودت به مظهر لذت عشق برسیم . خدایا ! تو را شکر میکنم که جهاد را آفریدی تا بندگان عاشق و فرمان بردارت را همچون بنیان مرصوص مشاهده کنی. خدایا تو را شکر می کنم و میستایم که شهادت را آفریدی، گواهی دادن به عشق خود را آفریدی، راه عبور به لقائت را آفریدی و با شهادت مجوز پرواز به ملاقاتت را صادر کردی. خدایا! " قو علی خدمتک جوارحی و اشدد علی العزیمة جوانحی " (فرازی از دعای کمیل). جوارحم را برای خدمتت قوی کن و اعضایم را برای اراده به طاعتت مستحکم کن.