محمدرضا رضوانی، فرزند حسین و طاهره زندیان، در پانزدهم تیر ماه سال 1344 در اصفهان متولد شد.
تحصیلات ابتدایی را در سال 1350 در مدرسه فردوسی آغاز نمود . او علاقه زیادی به درس و تحصیل داشت و حافظه قدرت و یادگیری او در زمینه مسائل درسی خوب بود.
خوش رو و خوش برخورد بود ، بازی کردن و بودن در جمع دوستان را دوست داشت و این اخلاق پسندیده او موجب می گشت تا مورد توجه دوستانش باشد.
بعد از اتمام دوران ابتدایی در سال 1356 جهت ادامه تحصیل به مدرسه راهنمایی شهید چمران (فعلی) رفت.
اوقات فراغتش را با خواندن کتاب های شهید آیت الله مطهری می گذراند. و همیشه در خصوص رعایت حجاب به خواهرانش سفارش می نمود و از کسانی که رعایت مسائل اخلاقی، مخصوصاً رعایت عفت و حجاب را نمی کردند، متنفر بود و آنها را نهی از منکر می نمود. با برادرانش مهربان بود. اگر کار اشتباهی انجام می دادند، در خلوت آنها را نصیحت می نمود.
در سال 1358 در دبیرستان شهید رجائی مشغول تحصیل شد . او در اوقات فراغت، پدر را- که مغازه ساندویج فروشی داشت- کمک می کرد.
او علی رغم علاقه زیادش به ادامه تحصیل با توجه به لزوم شرکت در جبهه و دفاع مقدس، سال سوم را ناتمام گذاشت و به رزمندگان اسلام در جبهه حق علیه باطل پیوست.چون از دوران دبیرستان به جبهه اعزام شد، خدمت سربازی را در جبهه به صورت بسیجی گذراند.
همیشه سفارش به علم آموزی می کرد و همه او را راستگو و اهل عمل می دانستند. او در عملیات بدر، به عنوان غواص شرکت نمود و در این عملیات از ناحیه فک زخمی گشت و مدت چند ماه تحت درمان بود.
پس از مدتی در عملیات کربلای 5، به عنوان معاون دوم فرمانده گردان، حضور یافت و در همین عملیات در اثر اصابت ترکش به پهلویش مجروح گشت.
چون امکان انتقال او به عقب ممکن نبود، در اثر خون ریزی شدید به شهادت رسید. او بزرگترین آرزویش شهادت بود و بالاخره در تاریخ 65/10/21 به این آرزو رسید.
پیکر پاکش پس از تشییع در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.
خدای من، به من دلی عطا کن که دائم در آتش اشتیاق تو بسوزم و زبانی عنایت کن که گفتار راستین مرا به سوی تو به پرواز آرد و دیده ای حق بین ارزانی فرمای که مرا به مقام قرب تو رساند.
برادران، من کوچکتر از آنم که برای شما پیامی بنویسم. چه کنم به هر حال باید فکر و اندیشه هایی که دارم بنویسم . شاید هنوز افرادی باشند مانند من که راه را گم کرده اند و هنوز به بیراه می روند . شهید مطهری می فرماید: اگر پایان کار انسان ها مرگ است، پس چرا انسان در راه خدا کشته نشود؟
اگر توفیق شهادت نصیبم گشت، آنان که پیرو خط سرخ امام نیستند و به ولایت فقیه اعتقاد ندارند، بر من نگریند و اگر جنازه ای داشتم، بر جنازه من ننشینند. اما باشد که دعای شهدا آنان را منقلب سازد و به رحمت الهی نزدیک کند.
پیامی که برای پدر و مادرم دارم این است که در مقابل شهادت من صبور و بردبار باشید و سعی کنید زینب وار با این مسائل روبه رو شوید.
پیامی که برای خواهران و برادرانم دارم این است که در کارهایشان ادامه دهندگان خون شهدا باشند و نگذارند خون ریخته شده شهیدان به دست منافقان پایمال گردد.
خواهشی که در آخر از دوستان خود دارم این است که سلام مرا به امام برسانید و به او بگوئید تا آخریم قطره خون، سنگر اسلام را ترک نخواهم کرد