زندگینامه از زبان همسر شهید:
شهید در سال 1321 ماه خرداد در یک خانه روستایی بدنیا آمد در سه سالگی مادرش را که تازه زایمان کرده بود در روز عاشورا از دست داد. برادر کوچکش را هم پس از مدتی بعلت بی شیری و نبودن دکتر در محل از دست داد بعد از آن زندگی را با نداشتن مادر ادامه میداد تا اینکه توانست به مدرسه برود آن روزها تازه چند مدرسه درسمیرم باز شده بود تا سال پنجم ابتدائی تحصیل را ادامه داد و بعد از آن بعلت تنها بودن پدرش در تأمین امور مالی به کمک پدرش مشغول شد در دکان نانوایی کار می کرد تا بتواند زندگی راحتی را برای بقیه افراد خانواده تأمین کند در این مدت بیشتر کارهای عزاداری محرم و صفر را انجام میداد همیشه در دسته سینه زنی و زنجیر زنی نوحه می خواند و گریه می کرد بعد از مدتی کار در مغازه نانوایی پدرش به شیراز رفت تا کار بهتری پیدا کند در بین راه توسط اداره نظم وظیفه آنروز گرفته شد و او را مستقیم به خرم آباد بردند در سال 1342 که بعد از چند روز توانست به وسیله نامه با خانواده اش تماس بگیرد و بگوید کجاست در مدت دو سال سربازیش رانندگی را یاد گرفت و همانجا راننده جیپ ارتش شد پس از اتمام سربازیش به هنرستان صنعتی ذوب آهن تهران رفت و در آنجا شروع به تحصیل کرد بعد از یک سال از آن هنرستان فارغ التحصیل شد و در تابستان سال 1346 با دختر عمویش ازدواج کرد در اوایل زندگی در کارخانه شهناز کار می کرد و با حقوق ناچیزی زندگی میکردیم تا اینکه کارخانه لوله سازی آب و فاضلاب احتیاج به مکانیک داشت و یکی از آشنایان به او اطلاع داد بعد از تشریفات اداری مشغول به کار شد. از روزی که وارد کارخانه شد مرتب از حق کارگران دفاع می کرد و آنان را تشویق می کرد تا از حق خودشان دفاع کنند تا روزی که توانست یک خانه کوچک صد متری درست کند آنروز که به خانه جدید رفتیم بزرگترین آرزویش این بود که همه صاحب خانه شوند هر سال شب بیست و یکم ماه رمضان افطاری میداد و به احیاء می رفت بیشتر شبها نمازش را در مسجد با امام جماعت می خواند چون ظهرها اداره بود و وقت نداشت ، به سازمان ایتام مرتب کمک می کرد تا اینکه انقلاب شروع شد از همان اول انقلاب در راه پیمایی ها و تظاهرات علیه رژیم شرکت می کرد. بیشتر شبها همین که برقها قطع میشد او الله اکبر گویان از خانه خارج میشد و تا پاسی از شب برنمی گشت یک شب که پیام امام از رادیو بی بی سی لندن پخش شد آنقدر با شنیدن صدای امام خوشحال شد که خدا میداند و بس فورا صدای امام را ضبط کرد و همان شب و شبهای دیگر بارها بارها گوش داد وقتی که بعد از مدتی که آیت اله طاهری از زندان آزاد شد خیلی خوشحال شد یکی از جمعه ها که برای نماز رفته بود خیلی دیر برگشت وقتی سؤال کردم چرا دیر آمدی گفت خدا لعنت کند شهر زمان ما را پرسیدم چی شده گفت خدا نشناس ها از هر طرف می رفتیم تا به مصلا برسیم جلویمان سبز میشدند خلاصه با هر وسیله ای بود خودمان را به مصلا رساندیم و نمازمان را خواندیم ما آخر پیروز میشویم چون حق با ماست و حق پیروز است. دوم محرم سال 1357 وقتی که به خانه آمد دیدم پرچم سیاه مخصوص عزاداری امام حسین را با خودش آورد پرسیدم برای چی خریدی امسال که نمی گذارند عزاداری کنیم گفت امام خمینی فرموده اند پرچم عزا بر سر درهای منزلتان بزنید تا رژیم بداند نمی تواند جلو ما را بگیرد همان روز چند عکس امام خمینی را از امام جماعت مسجد الکریم گرفته بود وقتی که چشمم به عکس افتاد خیلی خوشحال شدم و عکس را جلو آینه اطاق گذاشتم. تا خوب آنرا ببینم هر کسی به خانه ما می آمد تذکر میداد که عکس را بردارید ممکن است خانه شما را بگردند چون در خانه ما هم رساله امام بود که سید محمد حسین حسینی برایمان پیدا کرده بود و هم نوار و هم اعلامیه های زیادی که مرتب نمی دانم از کجا گرد می آورد و به همه جا می رساند ولی اهمیت نمی داد و گفت من که لیاقت شهادت ندارم او همیشه آرزوی شهادت داشت از روزی که انقلاب شروع شده بود بیشتر روزها غسل شهادت می کرد با دوستان و آشنایان که علیه امام حرف میزدند بحث می کرد و آنها را راهنمایی می کرد همیشه می گفت تا کی نوکر باشیم خدایا خودت کمک کن روز قبل از شهادت ساعت حدود 10 صبح بود که از اصفهان آمد اطراف ماشینش را با پرچم های سیاه کوچک پوشانده بود و عکس امام را هم جلوی ماشین چسبانده بود بعد از کمی استراحت وضو گرفت و به مسجد رفت دو ساعت بعد برگشت و عکس امام را که از اصفهان قاب کرده و آورده بود گرفت پرسیدم عکس را برای چه می خواهیم گفت دهات اطراف سمیرم آگاه نیستند و از شاه پشتیبانی می کنند می خواهم عده ای از مردم را با یکی از روحانیون به آنجا ببریم تا مردم آنجا را آگاه کنند عکس را برداشت و با چند ماشین و عده ای از مردم که حدود چهل نفر بودند به دهات اطراف رفتند نزدیک غروب بود که برگشتند خوشحال بود سؤال کردم توانستید کاری انجام بدهید یا نه گفت مردم اصلا بطور کلی از ساواک می ترسند وقتی که ما وارد ده شدیم همه فرار کردند بعد که وارد مسجد شدیم و روحانی شهرمان شروع به سخنرانی کرد مردم یواش یواش وارد مسجد شدند سخنرانی چنان در مردم اثر گذاشت که بعد از تمام شدن مردم شروع به تظاهرات کردند و جمله ای که تا آن روز به زبان نیاورده بودند (مرگ بر شاه) شروع کردن به گفتن و عکس امام را بوسیدن تا آنروز کسی عکس امام را ندیده بود حتی بعضی ها اسم امام را هم نشنیده بودند شب همه دور هم نشسته بودیم و به سخنرانی حجت السلام عبدوست که در ذوب آهن اصفهان ایراد کرده بود گوش میدادیم او با دقت گوش میداد وقتی که نوار تمام شد او گفت سمیرم تا بحال شهید نداده یکی از آشنایان گفت خوب چکار کنند در جوابش گفت اگر تظاهرات می کردید و مرگ بر شاه می گفتید آنها هم آرام نمی نشستند باید فردا شروع کنیم یکی پرسید زن و بچه هایت را چکار می کنی او رو به من کرد و پرسید نظر تو چیه گفتم ما که از زن و بچه های امام حسین (ع) عزیزتر نیستیم. به فرض هم که ما را بگیرند و بکشند مهم نیست در حالی که لبخند می زد و انگار که منتظر همین حرف بود گفت مگر امام حسین که قیام کرد بچه نداشت پای اسلام در کار است باید فداکاری کنیم اگر قرار باشد همه فکر زن و بچه و زندگی راحت باشند که ظلم شاه روز به روز بیشتر می شود اگر پدران ما به رضا خان اجازه نداده بودند چادر زنانشان را بردارند حالا پسرش نمی توانست این طور بر ما مسلط شود همه قبول کردند بعد همه بلند شدیم و به حسینیه سمیرم رفتیم بعد از سینه زنی و نوحه خوانی زیاد در همان حسینیه برنامه راه پیمایی روز تاسوعا را آماده کردند به اتفاق عده زیادی از جوانهای سمیرم. آخرهای شب به خانه برگشتیم صبح زود از خواب بیدار شد بعد از خواندن نماز و دعا که معمولا زیاد طول میکشید صبحانه خورد رو به من کرد و گفت من میروم راه پیمایی شما هم بچه ها را آمتده کنید و بیایید وقت رفتن تمام طلب کاری و بده کاری هایش را به من یادآوری کرد و چند بار سؤال کرد کاری نداری و بعد خداحافظی کرد و رفت طوری نگاه می کرد که انگار میداند که دیگر برنمی گردد بچه ها (زهرا-زهره-راضیه) را بوسید و رفت.
بعد از ساعتی من هم به اتفاق چند نفر دیگر به راه پیمایی رفتیم تمام راه های خروجی شهر را جوانان بسته بودند ژاندارم ها هم در ژاندارمری بودند بعد از طی مسیر راه پیمایی به مسجد قلعه رسیدیم زنان در مسجد و مردان در خیابان نماز خواندند و با گفتن مرگ بر شاه برگشتیم نزدیک خانه عمویم (پدرشوهرم) که رسیدیم جمشید را دیدیم گفتم مگر نمی آیی خونه گفت نه شما بروید من قرار است امروز هم مثل دیروز به یکی دیگر از دهات برویم ما به خانه رفتیم او هم به اتفاق روحانی محل به خانه یکی از دوستان رفتند تا به دهات اطراف بروند وقتی مشغول ناهار خوردن شدن از ژاندارمری با بلندگو اعلام می کند که یکی از روحانیان را که تازه از قم به سمیرم آمده بود گرفتند وقتی صدای بلندگو را می شنوند به طرف ژاندارمری حرکت می کند نزدیک که میرسند متوجه میشوند که اطراف ژاندارمری را سنگربندی کرده اند و آماده برای حمله هستند آنها هم به خانه ای که نزدیک ژاندارمری بود و متعلق به یکی از افراد فامیل بود وارد میشوند و از آنجا با سنگ و.... به ژاندارمری حمله می کنند و اهالی سمیرم که متوجه میشوند همه به کمک می آیند با هر وسیله ای که داشتند حتی از کپسول گاز منازل برای در هم کوبیدن ژاندارمری استفاده می کند ژاندارم ها هم با گلوله جواب آنها را می دادند در این بین جمشید تصمیم می گیرد تا یک شیشه آتش زا از روی پشت بام به درون ژاندارمری پرت کند تا شیشه را می اندازد بلافاصله از ناحیه گلو در سمت چپ هدف گلوله ناجوانمردانه استوار شیرزاد قرار می گیرد فورا دوستان و آشنایان او را به درمانگاه میرسانند ولی دیگر دیر شده و خون ریزی داخلی پیدا کرده بود او را با ماشین یکی از دوستان بطرف اصفهان حرکت دادن و در بین راه نرسیده به شهرضا چشمانش را باز می کند و آب می خواهد ولی متأسفانه آنجا آب نبوده بعد از گفتن کلمه شهادت وصیت میکند که بعد از مرگ روی سنگ قبر به جای جمشید علی اصغر بنویسید با امید اینکه فرزندش (محمدرضا) که پس از شهادتش بدنیا آمد راه او را ادامه دهد.