روحاني شهيد: عباسعلي فلاح امروز حديث قلم، تلألؤ ستارة درخشان ديگري از آسمان حزبالله و مردان روحالله است كه روزگاري در رزم خونبار خويش، توسط خفاشان كوردل بعثي كه نور خدايياش را بر نتابيدند، بر زمين نشست. سخن از سربازي ديگر از مكتب قرآن و اهلبيت (عليهمالسلام)؛ دلاوري از تبار حوزه كه در پس خندهها و گريههاي روحانياش، رازي غريب نهفته بود و مرگ سرخش از آن پرده برداشت. «شهيد فلاح» لالهاي سرخ از سرزمين گلهاي محمدي است كه زندگاني سراسر نورش را به مرور مينشينيم. ايشان به سال 1344 در بخش «نوشآباد» از توابع شهرستان «آران» ديده بر اين جهان خاكي باز كرد و به يُمن قداست سردار سپاه عشق، «عباسعلي» نام گرفت كه به راستي زيبنده نامي براي او و راه و سرانجام زيبايش بود. تحصيلات مقدماتي را تا پايان دورة راهنمايي در نوشآباد سپري كرد. تحصيلات راهنمايي او همزمان بود با فرياد خشونتبار ملتي مظلوم، زير شمشير ستم. او نيز همپاي ديگر غيور مردان، در راهپيمايي و تظاهرات عليه رژيم منحوس پهلوي و ترويج فرهنگ مبارزه و قيام در زادگاه خود شركت فعال داشت. نوجوان آراني پس از پيروزي انقلاب نيز از پاي ننشست و تداوم راه شهداي انقلاب و آرمانهاي امام(رحمتاللهعليه) در صدد تشكيل كتابخانهاي در نوشآباد بر آمد. به همت روي و ديگر جوانان محل، كتابخانة «شهيد مظلوم بهشتي» تأسيس و مسؤوليت آن بر عهدة شهيد فلاح افتاد. او كه اينك با رفتن به حوزة «آيتالله يثربي» كاشان و استفاه از محضر آن عالم فرزانه، طلبهاي آگاه و فرزانه بود، با هوشياري و ذكاوت در برابر خطوط التقاطي منافقين ايستاده و تفكرات غير اسلامي و سياست وابسته به آنها را افشا مينمود. حضور عباس در منطقه همچون خاري در چشم منافقين و ضد انقلاب بود. هيچ گاه اجازه نميداد كسي عليه امام و انقلاب حرفي بزند. او در زمان رياست جمهوري بنيصدر، همچون كوهي استوار و مقاوم در افشاي مقاصد پليد و شوم اين دست خيانتكار و طرفداران و هم فكران وي ميكوشيد. مقاومت و قاطعيت وي در ابراز عقيده نزد دوست و دشمن زبانزد خاص و عام بود و البته در اين راه بارها هدف تير خصم و كينه افترا و زخم زبان كينهتوزان قرار گرفت، اما هدف آرماني و مقدس را دنبال ميكرد و در راه رسيدن به آن، تمامي اين مشقتها را به جان ميخريد. آري، مردان حق فقط خدا را ميشناسند و بس و مرامشان اين چنين است كه: ما دلشدگانيم كه جز يار ندانيم جز پاس سرا پردة دلدار ندانيم با آغاز جنگ تحميلي و نبرد ناجوانمردانة استكبار جهاني در قالب رژيم سفاك بعث و هجوم آنها به خاك پاك كشور، مردانه در ميدان نبرد حضور يافت. «عباس» رفتن به جبهه را بر نشستن در كلاس درس و بحث ترجيح داد و عازم جبهههاي حق عليه باطل شد. روزها با شجاعت در خط مقدم در برابر دشمن ايستادگي ميكرد و نعرههاي حيدري سر ميداد و شب هنگام در خلوت بيابانهاي گرم جنوب، ناگفتههاي قلب خويش را در قالب مناجات ميگشود. در عملياتهاي متعددي شركت كرد؛ چرا كه او مرد اخلاص و عمل بود و منتهاي آرزوهايش «رقص زيباي جنون در حجلهگاه شهادت». سرانجام شهيد فلاح، در عمليات ظفرمند «رمضان» در 26/4/1361 همزمان با سالروز ضربت خوردن اميرالمؤمنين (عليهالسلام) به آرزوي ديرينه دست يافت و نغمة شهادت سر داد. خون گرم عباس با خاك كربلاي ايران، شلمچه، در هم آميخت و نقش زيبايي از شجاعت و عشق آفريد. «روحش پاك و در جوار حضرت حق مستانه باد»
«طلبه شهيد: عباسعلي فلاح» «ان ينصر الله ينصركم و يثبت اقدامكم» (محمد/7) اگر خدا را ياري كنيد، خدا شما را ياري خواهد كرد و قدمهايتان را ثابت خواهد داشت. اماما! تو را از راه دور، از كربلاي خونين خوزستان مينگرم كه سر به سجده گذاردهاي و از خدايت و از امام زمانت كمك ميگيري. اماما! با اين لبهاي ناقابل خود، از كربلاي خوزستان تا مدينه جماران بر اين صورت مبارك و مطهرت بوسه ميزنم. شما اي امت شهيدپرور قهرمان! شما هم بايد امام را بنگريد كه چگونه خالصانه با خدايش راز و نياز ميكند. شما بنگريد، امامي را كه در نيمههاي شب از خواب گرانش بيدار ميشود و با معبودش سخن ميگويد. بايد از امامتان درس بگيريد حتي از گشودن لبهاي چون غنچة نوگل براي سخن گفتن! و همه مسائل ديگر.... هميشه پيرو او باشيد و تنها او براي شما الگو باشد. هميشه و هميشه اين را مدّ نظر قرار دهيد كه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم»؛ زيرا ولايت فقيه شما را چنان ساخته است كه بعد از انقلاب در راه اسلام چنان ايثارگر شدهايد كه با همبستگي و ايثارتان دشمن را ضربهاي وارد سازيد تا پاي برخاستن را نداشته باشد و ولايت فقيه بود كه ما را به اين سرزمين گرم خوزستان و سرد غرب در زمستان، كشانيده است. به آمريكا و شوروي و ايادي مزدورش اعلام ميداريم كه ما نه از گرماي خوزستان ميترسيم و نه از سرماي شديد غرب و تا آخرين قطره خون خود ايستادهايم. و تو اي مادر! اين جمله را بدان كه اگر خداوند شهادت را نصيبم كرد، نبايد نااميد گردي كه قطرات خون من بر زمين خونين كربلاي خوزستان ريخته شده. بدان كه از اين قطرهها لالههايي ميرويد و از رويش اين لالهها درخت تنومند اسلام- كه مدت زيادي است خشك و تشنهلب مانده است- از اين خون، آبياري ميشود و جان تازهاي به خود ميگيرد. تو بايد از اين نظر افتخار كني كه توانستهاي بعد از چندين سال زندگاني، فرزندي تحويل جامعه اسلامي دهي كه با خون خود، درخت اسلام را آبياري كند. بايد افتخار كني كه نقش زن در جامعه اسلامي را خوب ايفا كردهاي و خوشحال باشي كه زحمات پي در پي تو در مورد من بيهوده نبوده. سرت را بالا بگير، اي مادرم! ولي در عين حال مواظب خودت باش كه با ريختن خون من سوء استفاده نكني كه در اين صورت از تو راضي نخواهم بود. در خاتمه از تو اي مادر! حلاليت ميطلبم و به تو، اي پدر! سلام ميرسانم، سلامي از كربلاي مدينه. پدرم پينههاي دستت را از دور ميبوسم و افتخار ميكنم كه چنين پدر زحمتكش و متعهد به اسلام دارم. از تو ميخواهم كه هميشه يار و پشتيبان امام عزيز، خميني بت شكن باشي. با طلب حلاليت از تو خداحافظي ميكنم. و در خاتمه، اي خانوادههاي عزيز و اي ملت شهيد پرور! اين را از شما ميخواهم كه شعار «خدايا خدايا تا انقلاب مهدي. خميني را نگهدار» را هميشه بر زبان داشته باشيد و از تمام شما حلاليت ميطلبم، خاصه دوستان و رفقايم.