۵ روز از نوروز سال ۱۳۴۷ می گذشت که ناصرقلی همراه با شکوفایی گل های بهاری دیده به جهان گشود و زیبایی بهار را برای خانواده اش دوچندان کرد. دستان پدر در آن روزها به سختی تأمین کننده ی هزینه های خانواده بود و او توانست در هنگام آموختن تنها توشه ای اندک از پیر دانایی طلب کند و با رها کردن درس همدوش پدر نان آور خانه گردد.نوجوانی بیش نبود که مردی از تبار ابراهیم به پا خاست تا حصار ظلم و ستم را درهم شکند و او با وجود سن کم به پشتوانه ی امامش در راهپیمایی ها شرکت می کرد تا سهمی در نابودی ظلم داشته باشد.هنوز زمان زیادی از نشستن لبخند آزادی بر لبان وطن نگذشته بود که بانگ جنگ وجودش را بی قرار کرد.او که در آن زمان به سن سربازی رسیده بود به عنوان سرباز وظیفه راهی میدان جهاد شد و پس از ثبت دلاوری ها و حماسه هایی در تاریخ میهن در اسفندماه سال ۶۷ بدنش مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و جزیره ی مجنون یازده سال میزبان پیکر مطهرش شد و پس از آن در جوار دوستان شهیدش آرام گرفت.