اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۹ آنگاه که شکوفه های بهاری زینت دهنده ی درختان شدند و سبزی و طراوت خودنمایی می کرد، نبی الله با تولدش شادمانی و شعف را به خانواده هدیه داد و در زیر سایه ی پرمهر مادر و با نصایح پرمعنای پدر رشد کرد و بالید. تنها پنج سال توانست با کاروان علم آموزان همراه باشد و پس از آن کمر همت به همیاری پدر بست و در شغل درودگری وارد شد.
او که علاقه ی زیادی به فوتبال داشت میدان فوتبالی در محله ی شهدا ساخت و تیم های جوانان و نوجوانان روستا را سازماندهی کرد.
اخلاق نیکویش زبانزد همه بود و خنده ی همیشگی بر روی لبانش امید را در دلها زنده میکرد. با هجوم کوردلان بعثی بر خاک وطن او که وجودش سرشار از غیرت و مردانگی بود راهی دیار نبرد شد و به عضویت گردان یا مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) درآمد. و سرانجام در آبان ماه سال ۶۱ در حالی که فقط بیست و دو بهار از زندگی اش گذشته بود در عملیات محرم در اثر اصابت تیر، شهد شیرین شهادت نوشید و پیکر نازنینش در منطقه ی عین خوش ماند و از چشم ها پنهان گشت.
من که سرباز امام زمان(عج) هستم . به جبهه کربلا ، به راه خدای بزرگ و قرآن می روم ، می روم تا صدام و صدامیان را نابود کنم و از شما مردم هونجان و از شما برادران می خواهم انقلابی باشید و حرف های با ارزش امام را گوش کنند .
شما جوان های هونجان که پشت جبهه هستید خودتان را اصلاح کنید ، پشت جبهه را نگه دارید ، هر وقت نماز می خوانید امام را دعا کنید .
من از شما برادران قرآنی می خواهم که به حرف هایی که بعضی از این مردم می گویند گوش نکنید و به جای آن به حرف هایی که امام عزیز می فرماید گوش کنید و عمل نمایید . از شما می خواهم با هم برادر باشید.
پدر عزیزم و مادر مهربان و برادران از شما می خواهم که اگر من شهید شدم برای من ناراحت نباشید و راه من را ادامه دهید .
نگذارید مادرم برای من گریه کند و شما را به خدا که سر نمازتان امام را دعا کنید و حرفهای با ارزش او را گوش کنید .
بقیه وصیتنامه خانوادگی می باشد
والسلام
بسیجی نبی اله محسنی
۲۱/۵/۱۳۶۱