طلبة شهید: غلامحسین پاینده استان: اصفهان شهرستان: نجفآباد اول بهمن ماه 1337 کودکی خوش یمن، در خانوادهای بی نام و نشان، چشم به سرای هستی گشود و میرفت تا در آیندهای نه چندان دور جزء حماسه سازان مکتب عشق باشد. او در میان مهر و محبت خانوادهای رشد یافت که بدون هیچ ادعایی و کوچکترین چشم داشتی عزیزترین سرمایههای خود را به آسانی در راه اعتلای پرچم اسلام هدیه کردند. آری، «غلامحسین» در چنین خانوادة با اخلاصی زندگی کرد و درست در سه سالگی و در اوج نیاز یک کودک به پدر، بزرگترین پشتیبان زندگیاش را از دست داد و مادر فداکارش به تنهایی و با مشقات فراوان بار سخت و سنگین زندگی را به دوش گرفت. پس از سپری کردن دوران شیرین کودکی، راهی دبستان شد تا الفبای معرفت بیاموزد، اما چندی بعد، مجبور به تحصیل در مدرسة شبانه شد تا روزها، مادر را در چرخاندن امور زندگی یاری دهد و به این ترتیب، مسئولیت پذیری را نیز به خوبی آموخت. آن هنگام که انقلاب اسلامی در سال 1357 شکوفا شد، غلامحسین نیز با شکوفایی جسمانی و روحی،راه مقدس حوزه را برگزید و به حوزة علمیة نجفآباد رفت تا با فراگیری علوم ناب اهل بیت(علیهم السلام) و جرعه نوشی از بحر بیکران فقه جعفری، خود را به خیمهگاه ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه) نزدیکتر بیند. با شروع جنگ تحمیلی، او که از ابتدا طعم تلخ یتیمی را چشیده بود و سختیها و مرارتهای فراوانی در زندگی کشیده بود، تصمیم گرفت، عازم نبرد گردد تا خود را در صف عاشوراییان زمان بیابد و به ندای امام خویش در پاسداری از حریم اسلام لبیک گوید. او که قلبش برای دفاع از دین و شریعت میتپید و به دروس حوزوی هم اهتمام داشت، راه حوزة علمیه قم را در پیش گرفت و دروس مقدماتی را به خوبی پشت سر نهاد و مشغول خواندن دروس لمعه و اصول شد و در هر دو زمینة جهاد و تحصیل علم بسیار کوشا و فعال بود. سرانجام این دلدادة کوی جانان پس از چندین بار اعزام به جبهه و جانفشانی در صف اصحاب امام عشق، در 22/11/1361 در عملیات «والفجر مقدماتی»، از ناحیه سر مورد اصابت ترکش دشمن قرار گرفت و ثابت نمود که برای رسیدن به جانان، سر و جان باید داد و عاشقانه و جانانه همة هستی را تسلیم یار نمود. روح پاکش از قفس تنگ دنیا، به پرواز در آمد و در باغهای رضوان منزل گزید. «آشیانش با صفا و روح پاکش با سالار شهیدان محشور باد.»
بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به شهیدان و یاد برادر شهید محمد اصفهانی وطن :
برادر شهیدم سلام گرم و آتشین خود را همراه با حسرتی جانسوز بدرقه راهت می نمایم . امید آنکه این سلام ناقابل را بپذیرید گر چه می دانم اکنون بسیار و بیشتر از آنچه در فکر ناقص ما می گنجد مشغول دریافت سلام هستی . آری برادر شهیدم : اکنون از طرف خدای جمیل و دوست داشتنی خود مشغول دریافت سلام هستی (سلام من رب الرحیم ) از اکنون تا زمانی که ما نمی توانیم بشماریم و یا حساب کنیم به بازدید و رد و بدل کردن سلام با اولیاء الله و یارانتان مشغولید و یکایک غرفه های بهشتی شهیدان را به باز جوئی و تماشا نشسته اید چه بگویم و چه خبر بدهم که در این ساعت با کدام شهید به وصال نشسته اید آیا با دوستان نزدیک خود ، عباس ابوترابی ، جعفر انتشاری ،دیده بان ، پورشیان ، مبدیه ، پور قاسمیان و دیگر دوستان ملاقات داری و یا با استادانت محمد منتظری ، باهنر ، رجائی ، بهشتی ، مطهری ، مفتح ، شهید آیت به سخن مشغولید و یا با ائمه و دیگر اولیاء الله با سلمان و ابوذر و قاسم ابن الحسن و علی اکبر ملاقات داری چه بگویم و چگونه قضاوت نمایم که اکنون کجا هستی و چه می کنی و آیا اینهمه نعمت و درک فیض را ممکن است لحظه ای رها نمائی و سلام نا قابل مرا از قعر لجنزار مادیت و دنیا پرستی به توجه گیری. ولی همین قدر می دانم که اگر سلامی هر چند ناقابل از روی اخلاص به حضورتان تقدیم شود شایسته نمی دانی که پاسخ ندهی و از طرف دیگر عمق ضعف و بدبختی مان را می دانی و باز توجه داری که چه دردمندانه در انتظار شفاعتیم و در انتظار نجات و شما که برای نجات و سعادت ما خون خود را ایثار کردید اکنون که به دیدار یار و لقای الله شتافته اید حتماً این دردمندان را واسطه می شوید و پاسخ سلامشان را خواهید داد. برادر شهید از شما و جایگاه ویژه تان و آن نعمتهای جاوید سخن گفتن ما را چه سود ،باید به خود بیندیشیم و به بندهای اسارتی که بدست و پایمان بسته ایم و در تارهائی که خود را گرفتار کرده ایم به بحث بنشینیم و بندهائی که راه را بر پروازمان بسته است و به ماندن و پوسیدن و فاسد شدن سوقمان می دهد. آری برادر عزیز از فاجعه عظیمی باید سخن گوئیم که عمق ضربه وحشتناکش را نمی شناسیم از توجیه های زیانباری باید با شما سخن گوئیم که ماهرانه شیطان با هماهنگی نفس اماره ما را بدان دچار ساخته و بین ما و شهدا جدائی انداخته است . برادر عزیز بخوبی به یاد دارم که استاد شهید دکتر شریعتی در آن سالهای خفقان می گفت برای بر پائی یک انقلاب و نجات اسلام تنها به طلاب جوانی می شود امید بست که از همه مادیات و گرفتاریهای زندگی بدورند و به دانشجویانی که هنوز مدرکی نگرفته اند و اداری نشده و به حقوق وابستگی کمتری پیدا نموده اند. و اکنون می گویم برادر ،گرفتاری بزرگ ما همین است چرا باید در صد شما عاشقان شهادت و شما شهیدان بیشتر از برادران مخلص نوجوان باشد آیا این ننگ بزرگ ما باصطلاح باسوادان ، ما سیاستمداران ، ما وابستگان به دکان و بازار و تخصص و زن و فرزند نیست آیا باید هنوز هم یاران امام نوجوانان باشند آیا وقت آن نرسیده که زنگار های سیاه قلب ما هم زدوده شود و به جهاد برخیزیم و به فیض شهادت نائل آئیم آیا چه شده است که هر روز نوجوانان عاشقانه تر برای جهاد و شهادت گریه می کنند و گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند و من و ما بی تفاوت تر می شویم. برادر عزیزم ، من از هر قشری که باشم تو جیهی اسلامی و باصطلاح عالمانه و عاقلانه برای خود می تراشم و کار خود را بعنوان وظیفه ای اسلامی قلمداد می کنم . بعنوان مثال اگر روحانی باشم برای خود توجیه دارد و من از راه تبلیغ بیشتر می توانم به جامعه خدمت کنم و وظیفه ای جز این ندارم و اگر احیاناً به جبهه کشیده شدم مسئولیت خود را محدود به تبلیغ در پشت جبهه می نمایم ظاهراً گفتاری منطقی است . ولی با یک مقایسه کوچک می توان به علتها و ریشه های این گفتار که همانا علاقه مندی و وابستگی به دنیا است پی برد . برادر عزیز شما می دانید و قضاوت به حقتان را خیلی پیش نموده اید که من درمانده بیشتر می توانم تبلیغ و خدمت به اسلام کنم با این طلاب جوان و پرشوری که اکنون در بهشت بسر می برند آیا من که نه تقوی دارم و نه سواد و نه تاکنون فریادی کشیده ام و نه نماز شبی به جا آورده ام و نه شجاعت به خرج داده ام و نه عشقی در قلب و نه شوری در سر داشته ام بهتر می توانم به اسلام خدمت کنم با این طلاب جوانی که سرا پا شور و شوق بودند وقت درس و مطالعه بمراتب بیشتر می خواندند و بهتر می فهمیدند و با تمام وجودشان بکار می گرفتند آن چهره های نورانی که هر شب نماز شب می خواندند و برادران دیگر را نیز به دعا و نماز شب سفارش می نمودند آنان که تمامی وجودشان و لحظات زندگیشان را وقف اسلام ، چه می گویم همه شان یکپارچه اسلام شده بودند آیا ننگ نیست که ما برای اسلام فدا نشویم و اکنون اسلام عزیز یکایک این چهره ها را از دست می دهد آیا برای پیروزی اسلام و جهانی شدن آن این چهره های عزیز بهتر می توانستند فعالیت کنند یا من که مانده ام و در زندگی ام تنها به چیزی که فکر نمی کنم مصالح اسلام است. برادر شهیدم من اگر محصل باشم نیز برای خود توجیهاتی دارم و می گویم که آینده کشور احتیاج به متخصص دارد باید در سنگر مدارس به مبارزه ادامه داد و برای نجات کشور از وابستگی باید متخصص شد . برادر شهیدم ، می بینی که چه الفاظ زیبائی برای ماندن خود می تراسیم در صورتیکه اگر قرار باشد درسی خوانده شود و متخصص تربیت گردد بهتر از شما چه کسی شایسته تر است اما من محصل ، که ارزش شهادت را درک نکرده ام و غرور سر تا پای وجودم را فرا گرفته است خود را لایق خدمت کردن می دانم و می گویم لازم نیست به جبهه بروم چرا که مثلاً دیپلم می گیرم و معلم می شوم به جامعه خدمت می کنم ولی ای مردم ،ای خودم ،ای ما ، منصفانه به قضاوت بنشینیم که راستی آیا معلمی بهتر از جلالی ها ، رضویانها و دیگر معلمان شهید خواهیم شد که شاید علت شهادتشان این باشد که ما در جهاد سستی کردیم و آنان ذلت را نخریدند و به افتخار شهادت نائل آمدند. برادر عزیزم ، شما پاسخم گو ، هشدارم ده ، با خونت ، با پیامت ، با شفاعتت ، که چرا اجازه می دهیم خوبان امت از بین ما رخت بر بندند چرا اجازه می دهیم برادران عزیز نونهال مان فوق طاقتشان مسئولیت بپذیرند چرا اجازه ندهیم جبهه حق کم یاور بماند بواسطه شما عزیزان که ذخیره انقلاب و اسلام هستید این کمبودها جبران شود هشدارمان ده تا بیش از این جنازه مرده مان را هر روز برای دفن شما بدنبال خود نکشیم. برادر عزیز ، شفاعتمان کن تا ما نیز این زنگار ها را بزدائیم و بندهای دنیا دوستی را بگسلیم تا فریاد اماممان را بشنویم که فرمود (بکوشید تا جامه ذلت نپوشید) آری از خدا بخواه تا لباس ذلت را بر ما نپوشاند بلکه زره تقوی بر دوشمان بیندازد و شهادت را نسیبمان سازد دردمندانه از درگاه خدا می خواهیم و شما عزیزان را که آبرومندید به درگاهش بعنوان شفیع و شاهد واسطه می گیریم امید آنکه این واسطه گری شما موجب شود که همه در راه او شویم و برای او شویم و به لقای او بشتابیم.
والسلام