مدرسه علمیه «حجت الاسلام»، میزبان میهمان نو رسیده اى بود که شور و شوق فراوانى به
تحصیلات دینى داشت. با شروع جنگ بارها خیز گرفته بود تا به جبهه برود؛ امّا سنش کم بود و
بهانه اى براى اعزام نداشت. روانه بازار کار شد. کم کم هنگام اعزامش فرارسید. سه بار به میادین
جنگ اعزام گردید. در منطقه مهران چهار بعثى کافر را به دوزخ فرستاد و خود با اصابت ترکش خمپاره، زخمى و بى هوش گردیده، به بیمارستان اصفهان و آنگاه تهران برده شد. پس از 45 روز به هوش آمد و به روى پدر و مادر چشم گشود. 45 روز دیگر به صفاى دل پرداخت و آنگاه در 1365/6/28 در شادى وصولش «عند ربهم یرزقون» گردید.
در سفر دومى که از جبهه بازگشته بود شنید که خواهرش زمینى خریده و در فکر ساختن خانه است. ساعتى به عنوان کادو خرید و به آنها داد. وقتى گفته شد ما که هنوز خانه نساخته ایم،
با لبخندى گفت : مى دانم ولى شاید من نتوانم خانه تان را ببینم. خواستم پیشاپیش تبریک گفته
باشم.
فرازی از وصیت نامه:
از صمیم قلب مى گویم : «رب اجعلنى مِن الشهدا»
شهادت فوز عظیم است که نصیب هرکس نمیشود و خداوند بهترین افراد را گلچین میکند.