چند بارى كه به جبهه رفت، مادرش گفت: عزيزم! ديگر بس است. تو دين خودت را ادا كرده اى. ديگر لازم نيست به جبهه بروى و او با لبخندى دلنشين و كلامى شيرين پاسخ داد: «مادر جان من بچه پنجم شما هستم. اگر خمس بچه هايت را حساب كنى بايد مرا در راه خدا بدهى.» از آن به بعد، مادر دل از زين العابدين بريد و او را به خدا سپرد. نوجوانى بود كه در حوزه علميه گلپايگان، پاى درس اساتيد آن ديار زانو زد. او دو سال به درك معارف اهل بيت(ع) مشغول گرديد. همزمان هم بارها به عنوان امدادگر به جبهه اعزام شد و دست هاى پر
محبت و چهره متبسمش التيام بخش زخم تير و تركش مجروحان صحنه نبرد بود. آخرين بار، در عمليات والفجر 8 به جبهه رفت و در همين عمليات بر اثر استنشاق گاز بمب هاى شيميايى دشمن به فيض شهادت نايل آمد.
فرازی از وصیت نامه:
پيامى به امت قهرمان و شهيد پرور دارم كه اسلام و قرآن و امام را تنها نگذاريد و گوش به فرمان او باشيد و نگذاريد كه اسلحه خونين من بر زمين بماند. جبهه و جنگ، احتياج به رزمنده غيور و مؤمن دارد.