مرتضی صمدیه لباف دانشجوی سال سوم رشته مهندسی دانشگاه صنعتی یکی از اعضاء سازمان مجاهدین خلق بود که از هوشیاری انقلابی ویژه ای برخوردار بود و چیزی که به او جاودانگی ابدی داد استفاده از همه استعدادهایش در جهت اهداف خدایی بود. و اینک در این زمان ما به یاد او شرحی چند از وقایع زندگی نمونه اش می پردازیم. یاد صمد بی شک خاطرات متعددی را در ذهن ها تداعی می کند که خود می تواند انگیزه ای را برای شناخت راه او و اهداف عالییه انسانیش برای هرکس و هرکه می خواهد اسوه ای دیگر را در تاریخ مبارزات خونبار انقلاب بشناسد باشد. زندگی مبارزاتی او به قدری روشن و صریح است که خود او ملاکی برای حق و باطل گشت و فریادهای دیگر همرزمانش که با گفتن یا صمد یا صمد در زیر شکنجه ها یاد او را با تحمل مصائب تداوم بخشیدند.
وقتی دشمنان او که او را خائن شماره 2 نامیدند پس از طی چند سال از اظهارات خود تجدید نظر کرده و او را شهید نامیدند. او به قدری قاطع و سریع و مؤمن بود که تمام دوستان او می گفتند هر کجا که صمدیه هست آنجا حق است و هر جا که حق است صمدیه آنجاست و حماسه مقاومت او را دوست و دشمنان از هر ایدئولوژی می ستودند شهادت او همانند شهادت علی است که در موقع مرگ می گفتند مگر علی نماز می خواند که او را در محراب به شهادت رساندند. همچنین جریان انحرافی چپ نما در سازمان با برخورداری از امکانات تکثیر و انتشارات و تبلیغات شخصیت صمدیه را عوض کرده و او را طوری وانمود کردند که با دشمن جلاد و ستمگر همکاری می کند و او را خائن شماره 2 نامیدند و به قدری شخصیت او پوشیده مانده بود که تا مدتها در شهری که متولد شده بود یعنی اصفهان او را نشناخته بودند و حتی در یکی از موارد عکس او را پایین آورده فکر می کردند که او خیانت کرده. صمدیه قبل از سال 50 به عضویت سازمان مجاهدین خلق درآمد و دیری نگذشت که ضربه سال 50 پیش آمد که طی آن اکثر کادرهای مرکزی یا اعدام گشتند و یا به زندان افتادند این ضربات بین سالهای 50 و 51 منجر به شهادت و اسارت عده ای شد. در چنین شرایطی تقی شهرام از زندان ساری فرار می کند سال 1353 برستیژ و بینش سیاسی قوی شهرام از طرفی و کمبود کادرهای ورزیده داخل سازمان از طرف دیگر منجر شد که شهرام در زندان تغییر ایدئولوژی داده و سازمان از آن اطلاعی نداشت پس از مدت کوتاهی وارد کادر مرکزی شده و مسئولیت کار ایدئولوژی سازمان بعهده او واگذار می شود. در این سازمان اعضای کادر مرکزی سه نفر (تقی شهرام ، مجید شریف واقفی و بهرام آرام) بودند. در کمیته مرکزی مسئولیت شاخه نظامی و امور امنیتی بعهده شریف بود. بهرام آرام که فردی فاقد قاطعیت و اتکا به خود بود تحت تأثیر شهرام قرار گرفته تغییر ایدئولوژی می دهد. از اینجاست که توطئه تغییر ایدئولوژی سازمان توسط شهرام به صورت پیچیده و موزیانه شروع می شود. این جریان تا سال 54 یعنی حدود دو سال به طول می انجامد و در این مدت دو سال است که انواع خیانتها که در حق سازمان و اعضاء آن شده به قدری زیاد است که خود احتیاج به بحث و بررسی جداگانه دارد. چه افراد پاکباز و صادقی بودند که به جرم تسلیم نشدن در برابر عقیده تحمیلی از طرف کادر توطئه رابطه سازمانی آنها قطع شد و در یک حالت زندگی مخفی سرگردان خیابان ها شدند ، چقدر خواهران و برادران متعهدی بودند که به جرم زیر بار زور و فشار خائنین نرفتن لو رفتند و یا اسیر شدند و یا زیر وحشیانه ترین شکنجه های رژیم به شهادت رسیدند ، چه فریب ها و نیرنگ هایی که به اعضاء سازمان زده شده و عده ای را با زور و عده ای را با فریب تغییر ایدئولوژی دادند همچنین برخلاف اصل و هدف ایدئولوژی که در صدر اصول سازمان قرار داشت شهرام این عنصر فرصت طلب سلطه جو تعداد زیادی از عناصر مارکسیست را بدون اطلاع کادر مرکزی عضو می گیرد و خواهران و برادران مؤمن و صادقی که به جرم تغییر عقیده ندادن و اینکه به اصطلاح کادر توطئه ، رشد طبیعی خود را نکرده و برای سازمان مضر هستند بدست همین به اصطلاح مبارزین صادق شهید شدند. مگر شریف واقفی نبود که علیرغم هرگونه خصلت متقی بودن ، تا جایی که برای بقیه نمونه بود به جرم اینکه خصوصیات بورژوازی دارد شهید شد و بعد جسد او را آتش زدند. در چنین لحظاتی و موقعیتی به هنگام تصفیه های استالینی سال 54 یکی از مقاومت کنندگان به نام مرتضی صمدیه لباف علیه این جریان خائنانه بود و به همین دلیل نیز کودتاچیان توطئه قتلش را طرح ریزی و سپس در صدد اجرای آن برآمدند و با مرتضی قرار ملاقات میگذارند و او را ناجوانمردانه به گلوله می بندند که ناگهان تیری به شکم او می خورند و او در همان لحظه اسلحه خود را در آورده و شروع به تیراندازی می کند تا اینکه رفقا فرار می کنند مرتضی می توانست که این رفقای وحید افروخته – خاموشی – حسین سیاه کلاه و بهرام آرام را بزند ولی به علت هایی دست به این عمل نمی زند زیرا فکر می کند که اگر یکی از اینها زخمی شود امکان لو رفتن بقیه دوستان شود و او فقط آنها را فراری می دهد. پس از اینکه واقعه دردناک مرتضی توسط چند نفر که هویت آنان مشخص نشده به خانه برادرش آورده می شود. در حدود دو ساعت او در منزل برادرش می ماند ولی برادرش هرچه تقلا می کند بی فایده می ماند و به ناچار مرتضی را که در حال اغماء بوده به بیمارستان سینا منتقل می کند ، مرتضی هیچ صحبتی نمی کند و فقط به برادرش می گوید رفقا به من نارو زدند ، مرتضی در بیمارستان به وسیله ساواک دستگیر و به کمیته برده می شود. او مدت دو ماه در سخت ترین شکنجه های ساواک تاب مقاومت می آورد تا یک منافق مارکسیست دستگیر می شود و هویت اصلی مرتضی را آشکار می سازد. وی بدون هیچ گونه شکنجه و بدون اینکه به او اذیتی کنند نه تنها هویت مرتضی را آشکار می سازد بلکه دهها تن از مبارزین را لو میدهد و سرانجام در سپیده دم سوم بهمن 1354 مرتضی با چند تن از برادران مجاهدش به دست مزدوران آمریکایی به شهادت میرسد و اینک شرحی چند از زندگی او را از زبان یکی از دوستانش نقل می کنیم. مرتضی پس از سال 50 در عملیات زیادی شرکت کرده بود او یک کادر علنی بود که با سازمان مخفی در ارتباط بود وقتی یک مسئله امنیتی برایش پیش می آمد با مسئولینش در میان گذاشته و مطرح می کند که چه باید شود ولی در حل این مسئله سعی می کند که مخفی شود و این را اساسی ترین نوع کار می دانست. و در این رابطه در یکی از روزهای زمستان سال 52 موقعی که یکی از دوستانش دستگیر می گردد ، او خانه اش را به اتفاق رفیق دیگرش ترک می کند اما از آنجا که این تخلیه ناقص بود و چون مقداری مواد منفجره در خانه به جا گذاشته بود او آرامش خود را از دست داده و به رفیقش گفته بود که من باید این مواد منفجره را در خانه به هر قیمتی که شده بیرون بیاورم چرا که اگر مأموران ساواک به داخل خانه بریزند و مقداری مواد منفجره کشف نمایند جرم رفیق های دستگیر شده مان بالا رفته و ممکن است به او ابد یا اعدام بدهند ولی اگر ما مواد منفجره را از آنجا بیرون بیاوریم به علت این که رفیق دستگیر شده نه دارای قرص و نه اسلحه و نه نارنجک است و نه در عملیاتی شرکت کرده بود ممکن است که جرم او را به حداکثر 3 سال پایین بیاوریم. به همین منظور ظرفی تهیه کرده و مقداری سیب و پیاز خریده و به یک تاکسی بار داده که به در منزل ببرد و از دور نظارت می کند که آیا در منزل مأمورین کمیته وجود دارند یا نه.
حالا 4 روز از دستگیری آن رفیق می گذرد و اینها مطمئن می شوند که رفیق دستگیر شده خانه را ترک نگفته تصمیم می گیرند که به خانه رفته و مواد را خارج سازند وقتی به در منزل می روند گروهبانی که صاحب خانه بود آنها را سر کوچه می بیند و با یکی از آنها به صحبت می پردازد که ناگهان صمدیه هم نزدیک آنها بی خبر از اینکه پهلوی آن گروهبان یکی از مأمورین کمیته ایستاده که آمده این دو نفر را با هم بگیرد وقتی مرتضی نزدیک آن گروهبان و مأمور کمیته می گردد ناگهان رفیقش اسلحه را کشیده می فهمد که این ساواکی است پس از این که رفیقش اسلحه می کشد مرتضی ناگهان دست به اسلحه می برد و شروع به تیراندازی می کند و به عقب فرار می کند و امنیت منطقه را به هم زده و تمام مأمورین ساواک فرار را بر قرار ترجیح می دهند و مرتضی و رفیقش از آن منطقه فرار کرده به سر علامت سلامتی خود را داده و باز مرتضی با وجود شرایط سختی که پلیس برای خانه گرفتن فراهم کرده بود آرام ننشسته و خانه ای جدید پیدا می کند. مرتضی و رفیقش در رابطه جدیدی قرار میگیرند. قاطعیت عملیاتی او صداقت و فداکاری او در راه رفیق همرزمش به زودی زبان زده افراد سازمان گشته و تصمیم گرفته می شود که او به این دلایل رشد نماید و در این رابطه مسئولیت آموزش نظامی یکی از برادران مجاهد را بعهده می گیرد. در این سالها سازمان از خط مشی خود کفایی در اسلحه و مواد منفجره برخوردار بود یعنی اینکه همه کارها را در درون خود انجام می دادند حتی ساختن یک غلاف.
یک نمونه از قاطعیت دینی او یک روز که او با یکی از برادرانش در خیابان مشغول خرید وسایل بودند یک نفر به برادرش نزدیک می گردد که قیافه اش به نظر مشکوک می رسد او بلافاصله به عقب رفته و اسلحه اش را در آورده برای اینکه شلیک کند ولی وقتی که می فهمد که او دوست برادرش است و همدیگر را می شناسند بلافاصله از صحنه دور شده که مبادا شناسایی جدید بوجود آید یا از کلماتی که رد و بدل می شود و چیزی بفهمد.
نمونه ای از عشق او به مردم:
با وجودی که کلیه پزشکان به او تجویز کرده بودند که باید برای درد استخوان و سایر امراضش عسل بخورد او از این کار امتناع می نمود و می گفت که پول خلق را نمی توان با آن عسل خورد تا یک نمونه از مقاومت او که یکی از رهبران سازمان گفته بود که وقتی من سر قرار صمدیه می روم هیچ گاه قرص سیانور در دهانم نمی گذارم چرا که به او اعتماد دارم با وجود این که آیین نامه سازمان ایجاب می کرد هر مجاهدی باید قرصش در دهانش باشد و اسلحه اش آماده ولی به قدری به مقاومت او اعتماد بود که افراد در سر قرار او این کار را نمی کردند و باز در یکی از روزها که به منظور آموزش نظامی و تیراندازی برادرانش را به خارج از شهر می برد و مقداری طناب هم بدنبال خود می برد وقتی که از او می پرسند اینها برای چیست او می گوید اگر مزاحمی در بین بود به علت این که همه افراد پلیس نیستند ما دست او را با طناب می بندیم که مزاحم کارمان نشود آنگاه به مردم خبر می دهیم که او را نجات دهند و یا در سال 53 در یکی از روزها در خیابان هاشمی به دستشویی مسجد می رود و وقتی که می خواهد از آنجا بیرون آید یک استوار ژاندارم و یک سرباز مانع او شده و می خواهند بدنش را بازرسی کنند ولی او با هوشیاری و قاطعیت انقلابی به عقب رفته و با یک تیر او را خلاص می کند و سرباز را فقط از قسمت پا زخمی می کند که او را تعقیب نکند و این دلیل انقلابی اوست که در یک لحظه حساس بین یک سرباز و یک استوار مزدور باج گیر فرق میگذارد و همین خصلت او بود که همیشه در میان توده مردم زندگی او به قدری عادی و ساده بود که هیچ گاه نمی توانستند تشخیص بدهند که مرتضی مهندس از دانشگاه صنعتی است.
صمدیه به علت پاکی و خلوص خیلی سریع خصلت افراد را تشخیص میداد. آن خصلتهای روشنفکری شهرام را در سال 52 به خوبی تشخیص داده بود از آن جمله او گفته بود که باید چشمت را بهم بگذاری تا به جای مخفی برویم ولی شهرام این کار را نکرده و محل خانه را یاد می گییرد دوم اینکه او می گفت که شهرام وقتی به خانه می آید اسلحه را از خود جدا کرده تا راحت باشد و به شکمش فشار نیاورد او این دو نمونه را که از شهرام دیده بود خیلی جدی گرفت و می گفت از اینها نباید به سادگی گذشت این اظهار نظرها در بسیاری از موارد ملاک برای رهبران سازمان بود یا اگر او اظهار نظر می کرد که فلان مسئله خطرناک است بقیه می گفتند این اظهار نظر ترس از مرگ نیست بلکه واقعا خطرناک است. از کارهای تاکتیکی او که جنبه دفاعی داشت این بود که توانسته بود ساعت های معمولی که 12 ساعت دارند با مغناطیس کردن آنها 24 ساعت کرده و یا یک ساعت تایمز 23 ساعتی ددرست کند. مرتضی ایدئولوژی اسلامی خلل ناپذیری داشت و هیچ کس در تمام ستون های سازمان نمونه ای از عدم صداقت در او ندیده بود. او تمام مسائل را و آنچه که در درون سازمان می گذشت در اختیار سازمان قرار میداد. وقتی که جریان اپورتونیزم چپ نما در سازمان در مقابل او مشاهده می گردد قاطعانه در برابر آن انحراف می ایستد چرا که او لازم می داند که وصیت برادر مجاهد و بنیان گذار سازمانش حنیف نژاد را زیر پا نگذاشته زیرا شهید مجاهد گفته بود برادران وحدت ایدئولوژی – استراتژی – وحدت سازمانی خود را به طور مستمر حفظ نمایید و او می دید که منحرفین اینها را زیر پا گذاشته و از او توقع داشتند که او کورکورانه آنها را تایید نماید. علی رغم اینکه این جریان انحرافی چپ نما مانع پیوند اعضای مذهبی گشت ولی صمدیه دوست شهید و مجاهدش را درمی یابد و با مجید شریف واقفی برای مقابله با این جریان انحرافی و مهمتر از این ادامه راه سازمان همکاری خود را شروع می نماید. شجاعت صمدیه در این است که با توجه به اینکه او از کادرهای مرکزی نبوده ولی در برابر انحراف کادرهای مرکزی شجاعانه می ایستد این جمله یکی از برادران که می گفت راه خدا از مو باریکتر ولی از استحکام زیادی برخوردار است و راه خدا در همان مقطع از تاریخ تکامل سازمان در وجود مرتضی متجلی گشت وجود مرتضی یک حقیقت مهم و تبلور یک جریان اصیل بود جریان ادامه راه سازمان مجاهدین ، ادامه این خون های اصیل و آن شهدای نازنین یعنی حنیف نژاد ، سعید محسن و بدیع زادگان و دیگر شهدا.........
وصیت من به مادر و برادر و خواهرانم این است که هرگز از قرآن و خاندان عصمت و طهارت فاصله نگیرید زیرا سعادت و رستگاری در همین است. از برادرانم و خواهرانم خواهش می کنم برای من 1 ماه روزه قرضی بگیرید چون وضع مزاجی من سالم نبود که بتوانم خودم بگیرم و خواهش دیگرم این است که من را اگر گناهی در حق شما کرده ام ببخشید مخصوصا از مادرم طلب بخشش دارم به من دعا کنید امیدوارم که رستگار باشید.