علياصغر بربري (1) در مقطع دوم
دبيرستان تحصيل ميكرد كه از شهرستان زابل براي حضور در جبهه اعزام شده بود. يك
روز كه او را در خط مقدم جزيرهي مجنون ديدم، پرسيدم: «چه خبر؟» گفت: يك خمپاره
درست جلوي پاي من به زمين خورد و منفجر شد ولي به من آسيبي نرسيد.
خنديدم و به او گفتم: «حالا كارت به جايي رسيده كه مرا هم دست مياندازي؟» گفت:
نه، باور كن! تا صداي سوت خمپاره را شنيدم، فرياد زدم يا صاحبالزمان (عج)، ناگهان
طنين صداي لبيكي را شنيدم، پس از آن آسمان روشن شد.
من كه فكر ميكردم دارد مطالبي را از خودش سر هم ميكند، لبخندي زدم و از او جدا
شدم. در حالي كه حرفهايش برايم باورنكردني بود، چند روز بعد به سنگر ما آمد و
گفت: «آمدهام با تو خداحافظي كنم و در حالي كه با من روبوسي ميكرد، گفت: فلاني!
من شهيد ميشوم مرا حلال كن». من باز احساس كردم دارد با من شوخي ميكند، چون اين حرفها
خيلي به او كه تازه به جبهه آمده بود نميآمد.
لذا با او مزاح كردم. پس از لحظاتي از سنگر خارج شد و رفت. هنوز چند قدم از سنگر
دور نشده بود كه صداي سوت خمپارهاي به گوش رسيد و بعد سراسيمه از سنگر بيرون
آمدم، ديدم علياصغر غرق در خون روي زمين افتاده و به شهادت رسيده است.
1_ شهيد علياصغر بربري در سال 1345 متولد شد و از اعضاي فعال بسيج محل خود بود و
در مأموريتهاي مبارزه با قاچاقچيان حضور فعال داشت، پس از دوران آموزشي با عنوانهاي
آرپيجيزن و تخريبچي به جبهه رفت، و در مورخه 28/1/63 در ادامهي عمليات خيبر در
جزاير مجنون به شهادت رسيد.
منبع :كتاب لحظه هاي آسماني
راوي : مهرداد راهداري