|
|
|
|
|||
عملیات بازی دراز ۱
60/02/01- بازی دراز1
مطلب بعدی »
براي گرفتن اين امتياز مهم از دشمن پس از سه ماه كار نيروهاي شناسايي سپاه ، قرارگاه مقدم غرب سپاه و ارتش نخستين عمليات نيمه گسترده را در اين منطقه طرح ريزي كردند كه با نام عمليات بازي دراز در تاريخ 1/2/1360 آغاز شد و به مدت 8 روز طول كشيد و طي آن نيروهاي خودي و دشمن بارها به تك و پاتك متقابل پرداختند... عمليات درقله های بلند بازي دراز با قله هاي بلند و شيب هاي تند و بريدگي هاي ممتد از اهميت ويژه اي در منطقه مرزي استان كرمانشاه برخوردار است .اين ارتفاعات به مثابه عرضه بزرگي درون مثلث قصرشيرين _ گيلان غرب_ سرپل ذهاب واقع شده است و برمنطقه تسلط كامل دارد دشمن در روزهاي آغازين جنگ از بازي دراز براي ديده باني استفاده مي كرد اما ويژگي هاي اين ارتفاعات موجب شد با فعاليتهاي مهندسي روي آن جاده سازي شود و يگانهاي عراق در آنجا مستقر شوند و ضمن افزايش سلطه بر قصرشيرين سرپل ذهاب را نيز زير ديد خود بگيرند. براي گرفتن اين امتياز مهم از دشمن پس از سه ماه كار نيروهاي شناسايي سپاه ، قرارگاه مقدم غرب سپاه و ارتش نخستين عمليات نيمه گسترده را در اين منطقه طرح ريزي كردند كه با نام عمليات بازي دراز در تاريخ 1/2/1360 آغاز شد و به مدت 8 روز طول كشيد و طي آن نيروهاي خودي و دشمن بارها به تك و پاتك متقابل پرداختند. دشمن با استفاده از پشتيباني هوايي يگانهاي خود را حمايت مي كرد اما رزمندگان از جاده و حمايت هوايي كافي و پشتيباني آتش محروم بودند در نتيجه نتوانستند روي تمام هدف ها مستقر شوند، با وجود اين ، از بين قله هاي منطقه سه قله آن را تثبيت كردند و تنها در تثبيت قله 1150 و يكي از قله هاي 1100 ناكام ماندند. در اين عمليات هوانيروز ارتش نقش بسزايي ايفا نمود و طي آن خلبان علي اكبر شيرودي به شهادت رسيد. تجهيزات منهدم شده دشمن: 54 دستگاه تانك و نفربر 3 فروند هواپيما 2 فروند هلي كوپتر 2 دستگاه ادوات مهندسي غنائم جنگي: 12 دستگاه تانك و نفربر 5 دستگاه ادوات مهندسي تعداد كشته و زخمي دشمن: 1500 نفر كشته و زخمي 700 نفر تعداد اسراي دشمن شهادت عاشقانه بر روی قله بازی دراز بازی دراز1 روزهای به یاد ماندنی و با صفای جبهه ، یکی پس از دیگری می گذشت تا اینکه ماه رمضان تمام شد . بچه ها روز عید فطر دور هم جمع می شدند و هر نفر بیست تومان به عنوان فطریه دادند که همه آن پولها را به سرایدار مدرسه دادیم . یک شب که به همراه پنج نفر از بچه ها رفته بودیم سنگر کمین ، به مسئله عجیبی برخوردیم . هوا کاملا تاریک بود ، طوری که چشم چشم را نمی دید . شب از نیمه گذشته بود که صدای خش خش شنیدم . اول زیاد اهمیت ندادم و پیش خود گفتم چیزی نیست ، صدای باده ، اما هر لحظه صدا بیشتر و بیشتر می شد . فکر اینکه دشمن سینه خیز به طرف ما می آیند ، مو را بر تنم سیخ کرده بود . در همین حین ، یکی از بچه ها که یک سیاهی دیده بود . بدون اینک ایست بدهد ، به طرفش تیر اندازی کرد . وقتی سیاهی نزدیکتر شد ، دیدیم یکی از اهالی روستاست که با خرش به شهر می رود . البته دو – سه بار نیروهای ضد انقلاب با فرستادن قاطر به سمت ما سعی کرده بودند که حواس ما را پرت کنند و از طرف دیگری به ضربه بزنند . یکی از نیروهای ما را هم به همین شیوه اسیر کرده بودند . این دوست ما بعد از آزادشدن ، مجددا به جمع ما پیوست و گفت : آنها به گردن یک قاطر فانوس انداخته بودند . من که رفتم قاطر را بیاورم ، برادران ارتشی ، یک خمپاره منور شلیک کردند و نیروهای کومله مرا دیدند و آمدند به سمت من . من هم سلاح را تکه تکه باز کردم و هر تکه از آن را به گوشه ای انداختم و دقایقی بعد توسط نیروهای کومله اسیر شدم . در زندان کومله که بودم ، با کمک دوستان ، زندان را سوراخ کردیم و فرار کردیم . چند روز بعد از این جریان ، سرگرد شهرام فر برای آشنا شدن با نیروها به مدرسه آمد و ضمن یک سخنرانی کوتاه و مختصر و مفید ، اعلام کرد که : قرار است با یک عملیات حساب شده و ضربتی ، جاده بانه – سر دشت را آزاد کنیم . طرح مانور به این ترتیب بود که توپخانه و نیروی هوایی ارتش کار پشتیبانی آتش را انجام بدهند و نیروهای پیاده ارتش و سپاه با هم جاده را از تصرف عناصر ضد انقلاب در بیاورند . سرگرد شهرام فر که یکی از تکاوران زبده ، متعهد و مومن و شجاع ارتش بود ، فرماندهی عملیات را به عهده داشت . یکی از خصوصیات ویژه ایشان که زبانزد همگان بود ، روزه داری ایشان در اکثر روزها بود . بالاخره روز موعود فرا رسید و به همراه برادران ارتش ، به سمت اهداف مورد نظر حرکت کردیم . صبح زود ، در ده کیلومتری بانه ، تعدادی از قله های منطقه به تصرف نیروهای خودی درآمد و بچه ها ضمن کندن سنگرهای انفرادی ، خودشان را برای حملات عناصر ضد انقلاب آماده می کردند . با روشن شدن هوا ، عناصر ضد انقلاب متوجه حضور ما در منطقه شدند و به مقابله پرداختند . ساعت حوالی هشت صبح بود که نیروهای ضد انقلاب از سه طرف به سمت ما حمله کردند . عده ای از آنها از سمت پایین قله می آمدند ، عده ای از آنها روی ارتفاعات رو به روی ما بودند و به سمت ما شلیک می کردند و عده ای هم از میان درختان سینه کش کوه ، ما را زیر آتش گرفته بودند . هلی کوپترهای هوانیروز ، بر روی منطقه عملیاتی به پرواز درآمده بودند ؛ اما به جهت جنگلی بودن منطقه نمی توانستند آن طور که شاید و باید ، نیروهای خودی را از نیروهای ضد انقلاب تمیز بدهند و این مسئله ، تا حدودی ، آنها را از اجرای آتش پشتیبانی باز می داشت . سرگرد شهرام فر در کنار بچه ها بود و با بیسیم به هلی کوپتر ها گرا می داد و هلی کوپتر ها هم شلیک می کردند . هر چند دقیقه ، تعدادی از نیروهای ضد انقلاب به درک واصل می شدند . بچه های ما هم با بستن رگبارهای متعدد و متوالی ، حسابی منطقه را شلوغ کرده بودند . هر چه از روز می گذشت ، هوا گرمتر و تحمل آن سخت تر می شد ، آفتاب کاملا بالا آمده بود و گرمایش امانمان را بریده بود . آب قمقمه ها ته کشیده بود و تشنگی داشت بر بچه ها چیره می شد . حوالی ظهر بود که برادران ارتشی ، یک وانت بار پر از هندوانه برایمان آوردند و بچه ها دلی از عزا درآوردند . نیروهای ضد انقلاب از غفلت بچه ها استفاده کرده و تا حد ممکن خود را به ما نزدیکتر کرده بودند . در گرما گرم درگیری بود که آنتن بی سیم سرگرد شهرام فر بر اثر اصابت گلوله ای منهدم شد . به این ترتیب ، ارتباط ما با عقبه و خلبانان قطع شد . چند دقیقه بعد هم سرگرد شهرام فر مورد اصابت گلوله ای قرار گرفت و به شهادت رسید . عناصر ضد انقلاب که روی منطقه کاملا توجیه بودند ، در جاهای مختلف سنگر گرفته ، به سمت بچه ها تیر اندازی می کردند . بعضی از بچه ها که قبلا به کردستان آمده بودند و با سبک جنگ چریکی تا حدودی آشنا بودند ، نیروی ضد انقلاب را دور می زدند و به درک واصل می کردند . تعدادی از بچه ها شهید و تعدادی هم مجروح شده بودند ، اما بقیه بچه ها مرد و مردانه ، سینه ، سینه به سینه نیروهای کومله و دمکرات ایستاده بودند و می جنگیدند . آمبولانسها جهت انتقال مجروحان با شتاب هر چه تمامتر در حرکت بودند . ساعت یک بعد از ظهر بود که خبر دار شدیم یک کامیون مهمات ، به علت انحراف از جاده ، به ته دره سقوط کرده و کاملا منهدم شده است . نیروهای ضد انقلاب هم ما را دور زده ، به محاصره خود درآوردند ؛ اما هنوز یک راه برای عقب نشینی داشتیم . هوا داشت رو به تاریکی می رفت ، مهماتمان رو به اتمام بود ؛ عطش امان همه را بریده بود و نیروهای ضد انقلاب برای فرا رسیدن شب لحظه شماری می کردند ؛، چرا که در تاریکی شب ، با توجه به آشنایی خوبی که روی منطقه داشتند ، راحت تر می توانستنند خودشان را به ما نزدیک کرده ، ضربه بزنند . حوالی عصر بود که دستور عقب نشینی دادند . ما هم به همراه بچه ها به هر زحمتی که بود ، از حلقه محاصره نیروهای ضد انقلاب خارج شده ، خودمان را به نیروهای خودی رساندیم . در آن عملیات ، ما تعدادی از بهترین عزیزان خود را از دست دادیم ؛ اما با کسب تجربه و گرفتن تلفات زیادی از نیروهای ضد انقلاب ، خودمان را برای حمله های آینده آماده تر می دیدیم . چند روز بعد ، ماموریت ما در کردستان تمام شد و رفتیم به سنندج . اسلحه و وسایل نظامی خود را در سنندج تحویل دادیم و راهی کرمانشاه شدیم . ساعت چهار بعد از ظهر رسیدیم کرمانشاه و با اتوبوس به سمت پادگان ابوذر حرکت کردیم . در بین راه ، از شهرهای اسلام آباد و کرند غرب گذشتیم که توسط عراقیها شدیدا بمباران شده بود ؛ اما مردم سلحشور آن دیار ، شهرهایشان را خالی نکرده بودند و همچون کوههای سر به فلک کشیده منطقه ، استوار و ثابت قدم ایستاده بودند. هوا رو به تاریکی می رفت که به شهر سر پل ذهاب نزدیک شدیم . شهر ویران شده سر پل ذهاب ، در دامنه کوههای سمت راست جاده قرار داشت و در تصرف نیروهای عراقی بود . برای رفتن به سر پل ذهاب ، قصر شیرین و پادگان ابوذر ، فقط یک راه داشتیم و آن جاده ای بود که در میان موه های مرتفع قرار داشت . در بین راه ، یک تنگه وجود داشت که عراقیها از پشت ارتفاعات یازی دراز ، با استفاده از توپهای دور برد ، آنجا را زیر آتش می کردند و روی آن کاملا دید داشتند . عراقیها اگر موفق می شدند . این تنگه را به تصرف خود در آوردند . ارتباط ما را با جبهه های قصر شیرین سر پل ذهاب و پادگان ابوذر کاملا قطع می کردند .هوا کاملا تاریک شده بود که به این تنگه رسیدیم . از آنجا تا پادگان ابوذر را باید چراغ خاموش و از طریق جاده های خاکی و فرعی می رفتیم . در بین راه ، مناطق و روستاهایی را که عراقیها به آتش کشیده بودند ، می دیدیم . توپخانه های خودی هم که در اطراف پادگان ابوذر مستقر بودند ، تک و توک شلیک می کردند . قصر شیرین ، آبگرم و تمام مناطق رو به روی ما تا مرز ، در اشغال نیروهای متجاوز عراقی بود . هر از گاهی چرخهای ماشین توی چاله هایی که بر اثر انفجار گلوله های توپ و خمپاره ایجاد شده بود ، می افتاد و سر و صدای راننده را در می آورد . شب از نیمه گذشته بود که با سلام و صلوات به پادگان ابوذر رسیدیم . با فرا رسیدن صبح ، پس از اقامه نماز و صرف صبحانه ، در پادگان مشغول گشت و گذار شدیم . پادگان ابوذر ، مرکز نظامی ما در مرزهای غربی کشور بود که یک قسمت آن سرباز خانه و دفاتر ستادی اختصاص داشت ، یک قسمت آن به دست سپاه بود و یک قسمت دیگر هم آپارتمانهای خانواده های ارتشی بود که ما در آنها مستقر شده بودیم . بچه های قدیمی آنجا تعریف می کردند که عراقیها وقتی به پادگان ابوذر رسیدند ، تمام تانکهایشان را به صورت ستونی چیدند و به ارتشیها گفتند : پادگان را خالی کنید . اما با رشادتهای برادران هوانیروز ، سپاه و ارتش ، پادگان از تعرض نیروهای عراقی در امان ماند . شهید شیرودی در آنجا به تنهایی 13 تانک دشمن را منهدم کرد . گاهی اوقات ، نیروهای ستون پنجم دشمن ، از روستاهای اطراف ، با گلوله های خمپاره ، پادگان را مورد حمله قرار می دادند . صبح روز بعد رفتیم اسلحه خانه پادگان و هر نفر یک قبضه سلاح ژ- ث تحویل گرفتیم و برای امتحان و قلق گیری رفتیم میدان تیر . بعد از چند روز ، ما را سوار چند دستگاه تویوتا وانت کردند و به سمت ارتفاعات بازی دراز حرکت کردیم . بلند ترین قله بازی دراز که 1150 بود َ، دست نیروهای عراقی بود و ما باید روی قله 1100 گچی که به حالت دو شاخ بود ، مستقر می شدیم . به پای قله 1100 که رسیدیم ، از ماشینها پیاده شده ، به سمت قله حرکت کردیم . عراقیها که متوجه حضور ما در منطقه شده بودند ، با آتش توپخانه و خمپاره ، ما را شدیدا زیر آتش گرفتند . این اولین تجربه من درباره گلوله توپ و خمپاره بود . به هر زحمت و مکافاتی بود در زیر آتش سنگین و پر حجم توپخانه عراقیها ، خودمان را به قله 1100 رساندیم . شب از نیمه گذشته بود که مسئول شب ، من و یک نفر دیگر را برای نگهبانی صدا کرد . ما هم رفتیم سر پست . در حالی که هیچ جا را نمی دیدیم . با دلهره و اضطراب ، تا صبح نگهبانی دادیم . عراقیها هم تا طلوع فجر ، منطقه را زیر آتش گرفته بودند . با روشن شدن هوا ، توسط نیروهایی که قبل از ما در منطقه بودند ، روی ارتفاعات و خط خودی و دشمن توجیه شدیم . فاصله ما بین ما و نیروهای عراقی ، حدودا یک کیلومتر بود و مقداری از این فاصله را عراقیها مین گذاری کرده بودند . اولین کاری که کردیم ؛ یک سنگر برای خودمان درست کردیم که از نظر استقامت و استحکام ، هیچ ارزشی نداشت و با کوچکترین تکانی خراب می شد ؛ چرا که از نظر وسایل سنگر سازی شدیدا در مضیقه بودیم و به عبارتی اصلا هیچ چیز نداشتیم . از نظر غذایی هم مشکلات زیادی داشتیم . آب و غذا را با قاطر بالا می آورند و به هر نفر ، مقدار کمی غذا می رسید . از نظر نان و کمک های مردمی هم دستمان به جایی بند نبود . وضعیت غذایی بچه ها به قدری خراب بود که بعضی ها در همان دو – سه روز اول ، اسهال خونی گرفتند و به عقب منتقل شدند . ارتفاع 1100 که ما روی آن بودیم ، پر از موش و رتیل بود . شبها موشها از سر و کله مان بالا می رفتند و از ترس رتیلهای سیاه آنجا مشکل خوابمان می برد . به علت وضعیت نامناسب بچه ها ، روی قله 1100 ، بچه ها را تند تند عوض می کردند ،؛ ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم . نمازهای جماعت و مراسم دعا و عزاداری ، به بهترین وجه ممکن برگزار می شد . حالات و روحیات معنوی بچه ها به کمال خود رسیده بود . شبها در گوشه و کنار پادگان ، تعداد زیادی از بچه ها ، در حالی که مثل ابر بهاری می گریستند ، نماز شب می خواندند و ... یک روز بین نماز ظهر و عصر ، یک برادر روحانی که لباس رزم به تن داشت ، قدری در باب تقوا و مسائل دفاعی برایمان صحبت کرد . خیلی با صلابت و مصمم به نظر می رسید . یکی از بچه هایی که او را می شناخت گفت : ایشان حاج آقا محمود غفاری هستند که پیش ارتشیها دیده بانی توپخانه را یاد گرفته و الان هم توی جبهه ها کارش دیده بانی است . روز هشتم شهریور ، به مناسبت شهادت آقای رجایی و باهنر ، در پادگان مراسم عزاداری بر پا بود و بلند گوهای پادگان ، به یاد آن عزیزان سرود و نوحه پخش می کرد . روز نهم شهریور ماه سال 1360 که عملیات دوم بازی دراز به یاد شهید رجایی و باهنر شروع شد ، توپخانه های اطراف پادگان ابوذر ، از صبح شروع به فعالیت کردند . ساعت هفت صبح بود که مطلع شدیم نیروهای خودی در عملیات شب گذشته موفق شده اند قله 1150 را به تصرف خود در آوردند . به محض اطلاع از عملیات ، رفتیم پیش فرمانده و با اصرار بسیار زیاد موفق شدیم اجازه بگیریم و به منطقه عملیاتی بازی دراز برویم . نیم ساعت بعد ، به همراه دو فروند هلیکوپتر جنگی ، عازم منطقه عملیاتی شدیم خلبان هلی کوپتر در بین راه می گفت : اگر من یا کمک خلبان تیر خوردیم ، شما اصلا نترسید ؛ نفر بعدی شما را به مقصد خواهد رسید . نزدیک منطقه عملیاتی که شدیم ، کالیبرها و پدافند های هوایی دشمن به طرف ما تیر اندازی کردند . با اینکه حجم آتش پدافندهای دشمن خیلی زیاد بود ، و از هلی کوپتر پیاده شده ، به سمت قله 1100 حرکت کردیم . هوا رو به تاریکی می رفت و منطقه توسط توپخانه و خمپاره های عراقی شدیدا زیر آتش بود . گلوله های منور ، آسمان منطقه را مثل روز روشن کرده بود . فشنگهای قرمز رسام ، در آسمان به رقص درآمده و ستاره های آسمان ، نظاره گر رزم بی امان بچه ها بودند . وقتی رسیدیم روی قله 1100 ، هیچ سنگری برای استراحت نداشتیم . به همین جهت روی همان سنگهای قله و زیر آسمان پر ستاره منطقه ، به همراه دوستان و همراهان خوابیدیم .هر چند دقیقه ، یک گلوله خمپاره زمانی روی سرمان منفجر می شد ، اما به خواست خدا ترکشهای سرخ و برنده آنها با ما کاری نداشت . با فرا رسیدن صبح ، پس از اقامه نماز ، برای رفتن به قله 1150 آماده شدیم . هر نفر ، یک پیت بیست لیتری آب را با بند حمایلی که همراه داشت ، به دوش می کشید . بعضی ها هم غذا و یخ می بردند . ساعت هفت صبح ، به همراه بلد چی منطقه ، به سمت قله 1150 حرکت کردیم . بعد از قدری پیاده روی ، به یک میدان مین رسیدیم که توسط برادران تخریب خنثی شده بود . به نزدیکی قله 1150 رسیده بودیم ، اما راه را اشتباه آمده بودیم . منطقه ای که باید از آن رد می شدیم و خودمان را به قله می رساندیم ، یک گردنه کفی بود که بین قله 1100 و قله 1150 قرار داشت و عراقیها روی آنجات کاملا تسلط بودند و هر کس می خواست از آنجا برود ، با بارانی از رگبار مسلسلهای عراقی روبه رو می شد . اگر می خواستیم برگردیم و از راه اصلی برویم ، وقت زیادی تلف می شد و ما باید هر چه سریعتر آب و آذوقه ای را که همراه داشتیم ، به بچه ها می رساندیم . به همین جهت تصمیم گرفتیم هر طور شده از همان محور ، خودمان را به قله برسانیم . برای اینکه احتمال خطر را به حد اقل برسانیم ، تک تک از زیر درختان بالا می آمدیم و سریع به آن طرف گردنه می دویدیم . یکی از بچه ها که جلو من بود ، موقع دویدن زمین خورد و در حالی که تیرهای دشمن مرتب دور و برش به زمین می خوردند ، بلند شد و خودش را به آن طرف گردنه رساند . ما هم به همان ترتیب ، از گردنه رد شدیم . وقتی همه جمع شدیم ، دوباره به ستون یک ، یه سمت قله حرکت کردیم . در بین راه قله ، یک گلوله خمپاره در چند متری ما منفجر شد و دست برادر داود قهاری ترکش خورد . در حالی که از دستش خون جاری بود ، او را به هر زحمتی بود ، به همراه خودمان بردیم . به بالای قله که رسیدیم ، من یک مقدار راه را اشتباه رفتم و به مواضع قبل از عملیات عراقیها رسیدم . اجساد تعداد زیادی از متجاوزان عراقی در آن حوالی به چشم می خورد . یکی از عراقیها که پشت تیر بار نشسته بود ، تیری به صورتش خورده و مغزش را بیرون ریخته بود . مغزش همان طور آویزان مانده و خشک شده بود . پیش خودم گفتم سزای تجاوز غیر از این چه می تواند باشد ؟ سپس برگشتم و خودم را به نیروهای خودی رساندم و پیت آبی را که همراه داشتم ، تحویلشان دادم . گرد و غبار ناشی از انفجار گلوله های توپ و خمپاره ، چهره بچه ها را سیاه کرده بود ، اما با این حال ، همه بچه ها استوار و ثابت قدم ایستاده بودند . بعد از اینکه نفسی تازه کردم ، تصمیم گرفتم برای آوردن آذوقه و مهمات ، دوباره برگردم روی قله 1100 . حاج محمود غفاری را هم روی قله 1150 دیدم که مشغول هدایت گلوله های توپخانه بود و مرتب از عراقیها تلفات می گرفت . وقتی می خواستم برگردم روی قله 1100 ، از راه اصلی رفتم . در بین راه ، دیدم در میان صخره ها چند نفر ایستاده اند . شک کردم که ایرانی هستند یا عراقی . البته نیروهای عراقی جرات نمی کردند آنجا بیایند . احتمال دادم همان پنج نفری باشند که با هم آمدیم . چند دقیقه آنها را تحت نظر گرفتم . هر چه نگاه کردم ، دیدم اصلا تکان نمی خورند . مانند کسانی بودند که کمین کرده و از شکاف سنگی به دشمن دقیق شده اند . کلاه آهنی سرشان بود و با تجهیزات کامل ایستاده بودند . جلوتر رفتم و در چهره هایشان دقیق شدم . از چهره های کبودشان فهمیدم که شهید شده اند . صحنه فوق العاده عجیبی بود . بچه هایی که همراهم بودند . مرا صدا کردند و با هم به قله 1100 برگشتیم. روزی یکی دو بار برای بچه های خط ، مهمات و آذوقه می بردیم . در آن چند روز ، عراقیها با پشتیبانی آتش توپخانه و اداوت ، چندین بار دست به پاتک زدند ، اما به لطف خدا و همت بچه ها ، راه به جایی نبردند . حاج محمود غفاری هم با رشادتهایی که از خود نشان می داد ، تلفات زیادی از دشمن می گرفت . یکی از کارهای حاج محمود ، زدن یک اتوبوس حامل نیروهای عراقی با گلوله های کاتیوشا بود که هم اتوبوس منهدم شد و هم تمام نیروهای دشمن به هلاکت رسیدند . البته عراقیها هم با آتش توپ و خمپاره ، هر روز از بچه های ما تلفات می گرفتند . یک روز که برای بردن آذوقه رفته بودیم روی قله 1150 ، دیدم یکی از بچه ها بر اثر اصابت ترکش مجروح شد . دو نفر از بچه ها سریع رفتند تا آن برادر را با برانکارد بیاورند عقب ، اما گلوله بعدی در کنار آنها منفجر شد و هر سه را به شهادت رساندند . بعد از چند روز ، به علت کمبود نیرو و مهمات و آتش سنگین توپخانه عراق و پاتکهای پی در پی عراقیها ، مجبور شدیم قله 1150 را ترک کرده به مواضع قبلی خود برگردیم . حاج محمود غفاری هم با اصابت ترکش به سرش ، در روی ارتفاعات بازی دراز عاشقانه به شهادت رسید . چند ماهی از شروع جنگ تحمیلی می گذشت . پیامهای حضرت امام ، وظیفه مردم را در مورد جنگ و دفاع از نهال نو رسته انقلاب ، مثل روز روشن کرده بود . گر چه مردم ما از راه و رسم جنگ بی اطلاع بودند ، اما قلب تپنده امت – امام خمینی – با آگاهی از مسائل و با توکل به خدا ، بدون اینکه هراسی به خود راه دهد . با سخنان شور انگیزش ، انگیزه دفاع را در دلهای مومنان افکنده بود . علی رغم مخالفتهای پدرم و با توجه به پیام های حضرت امام ، به بسیج منطقه چهار مراجعه کرده ، برای برای اعزام به جبهه ثبت نام کردم . در آن روزها برای دفاع از اسلام و انقلاب باید از هفت خان رستم رد می شدیم ؛ پر کردن برگه های سوالات عقیدتی سیاسی ، مصاحبه ها ، تحقیقات محلی و ... از آن جمله خان ها بود . روی معلومات مذهبی و سیاسی و حزب الهی بودن و حسن شهرت داشتن خیلی تاکید داشتند . اگر کسی در مصاحبه مربوطه به مسائل عقیدتی سیاسی رد می شد چند کتاب را به او توصیه می کردند که بخواند و برای مصاحبه مجدد مراجعه کند . بالاخره بعد از بیست روز دوندگی ، تحقیقات ، مصاحبه و ... ، سر بلند از خان ها گذشتم و به همراه دوستان ، راهی پادگان آموزشی امام حسین (ع) شدیم ، در این پادگان ما را در گروهانهای مختلف تقسیم کردند . من در گروهان چهارم بودم که مسئولیت آن را برادر هرمزان عهده دار بودند . برادر هرمزان ، همه بچه های گروهان را یک گوشه روی زمین نشاند و بعد از خوشامدگویی ، از وضعیت آموزش ، مقررات پادگان ، ساعت بیداری ، احتمال حمله هوایی ، احتمال حمله منافقین برای به دست آوردن اسلحه و.... برایمان صحبت کرد و گفت : شما همیشه باید آماده باشید تا در صورت حمله هواپیماهای عراقی یا منافقین ، سریع ساختمانها را خالی کنید و ... بعد از صحبتهای مسئول گروهان ، در صفوف به هم فشرده نماز جماعت جا گرفته و پس از اقامه نماز ظهر و عصر ، راهی سالن غذا خوری شدیم . تا شب در اختیار خودمان بودیم و در محوطه پادگان برای خودمان می گشتیم . ساعت نه شب ، بعد از نماز و صرف شام مختصری ، خاموشی اعلام کردند . ما هم که از صبح تا شب این طرف و آن طرف رفته بودیم ، برای رفع خستگی ، به رختخواب پناه بردیم . خیلی زود به خواب راحت و عمیقی فرو رفتیم . ساعت دو بعد از نیمه شب بود که صدای تیر اندازی و فریادهای گروهان که می گفت : وضعیت قرمزه ، حمله هواییه ، از خواب پریدیم و با پای برهنه و سراسیمه ، از پله های ساختمان سرازیر شدیم . در بین راه مرتب به همدیگر می خوردیم . هر که تیز تر بود ، سریع رد می شد و بعضی ها هم می افتادند زیر دست و پای بقیه . سر و صدای فرماندهان که فریاد می زدند بدو ، همه جا را پر کرده بود . به هر زحمتی بود ، از ساختمان خارج شدم و با سرعت به سمت باغچه رفتم . وقتی می خواستم وارد باغچه شوم ، پایم به طناب گیر کرد و طناب بدون اینکه مقاومت زیادی از خود نشان دهد ، پاره شد و من در چاله های باغچه دراز کش سنگر گرفتم . وقتی فرماندهان بچه های گروهانها را به ستون چهار جمع کردند ، فهمیدیم که از حمله منافقین خبری نیست ؛ زرم شبانه است . بعد از یکی دو ساعت دویدنم ، پا مرغی رفتن ، سینه خیز رفتن و بدو بایست ، دعای فرج امام زمان (عج) را همه با هم خواندیم و به آسایشگاه برگشتیم . صبح روز بعد رفتم به طرف باغچه ای که شب گذشته در آن پناه گرفته بودم . در نهایت تعجب کردم که طناب پاره شده ، طناب قطوری است و سرعت زیاد من باعث پاره شدن آن شده . از همان روز برنامه های ما افتاد روی روال ؛ هر روز صبح بعد از نماز جماعت می رفتیم صبحگاه ، بعد از قرائت قرآن ، چند کیلومتری می دویدیم ، نرمش می کردیم و با خواندن سوره والعصر به سمت سالن غذا خوری حمله می بردیم . همه توی صف غذا نوبت می گرفیتم ؛ از فرمانده گردان گرفته تا نیروی آموزشی . بعضی روزها هم گروهان را جلو غذا خوری نگه می داشتند و می گفتند :یک دقیقه وقت دارید تا صبحانه بخورید . ما هم سریع می دویدیم یک تکه نان و مقداری پنیر بر می داشتیم و تا برسیم به غذا خوری ، وقت تمام می شد و بقیه راه را باید پا مرغی می رفتیم . هر کس می خواست صبحانه بخورد ، باید درد و رنج پا مرغی را هم بکشد و در غیر این صورت تا ظهر گرسنه می ماند . از ساعت هشت صبح به بعد ، کلاسهای اسلحه ، تاکتیک ، عقیدتی ، تخریب و ... شروع می شد و طبق برنامه پیش می رفتیم . هر روز که می گذشت ، بر معلوماتمان افزوده می شد و به روز اعزام به جبهه نزدیکتر می شدیم . در طول روز به قدری خسته می شدیم که صبح روز بعد ، به زور از خواب بیدار می شدیم تا اینکه یک مقداری به مسائل رزم آشنا شدیم . شبها معمولا دو نفر دو نفر در آسایشگاه نگهبانی می دادیم . یک شب که من و دوستم جلو در آسایشگاه نگهبانی می دادیم ، دیدم دو تا شبح سفید ، آهسته از پله ها پایین می آیند . اول کمی جا خوردم اما برای اینکه نشان دهم خودم را نباخته ام ، شروع کردم به صحبت کردن . آن دو نفر وقتی فهمیدند ما آنها را دیده ایم ؛ ملحفه ها را از رویشان برداشتند ؛ مسئول گروهان های دیگر بودند . آمدند پایین و گفتند : از آسایشگاه می خواهیم بازدید کنیم . ما یکی از آنها را بازرسی کردیم و او گفت : دیگری هم با من است . ما هم بی خیال شدم و نفر دوم را بازرسی نکردیم و آن دو نفر به همراه دوستم وارد آسایشگاه شدند . چند لحظه بعد دیدم آن دو نفر دوستم را دستگیر کرده ، از آسایشگاه خارج شدند و به من اخطار کردند که سلاحم را بیندازم . من هم در یک چشم بر هم زدن ، یکی از آنها را گرفتم و ضمن درگیری ، بر پا زدم و همه بچه ها را بیدار کردم . مسئولان گروهانها که از عکس العمل من خوششان آمده بود ، تشکر کردند و رفتند . یک شب ، نگهبانی تمام پادگان ، به بچه های گروهان ما محول شد . به همین منظور ، به پاسدار خانه رفتیم . نگهبانی ها دو ساعت به دو ساعت بود . ساعت دو بامداد – 30/3/ 60 – در آسایشگاه پاسدار خانه نشسته بودیم که خبر دادند دکتر چمران در جبهه دهلاویه بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسیده است . آن شب بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد ، گذشت و صبح روز بعد ، صبحگاه نرفتیم . بچه ها از اینکه از برنامه صبحگاه معاف شده اند ، خیلی خوشحال بودند . خود دوران آموزش یک فیلتر بود و بچه های زحمتکش ، مصمم و با اراده را از بقیه تمیز می داد . چه بسا تعدادی از برادران همدوره ما بر اثر فشار و سختیهای آموزش ، بعد از رفتن به مرخصی شهری ، دیگر بر نمی گشتند . البته تعداد این افراد خیلی کم بود و بقیه بچه ها با تلاش ، همت و صبر و بردباری ، روزهای سخت آموزش را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند . شب هفتم تیر ماه بود که شنیدیم حزب جمهوری اسلامی توسط منافقین بمب گذاری شده و تعدادی از سران و مسئولان مملکتی به شهادت رسیده اند . دکتر بهشتی هم در آن جلسه حضور داشتند ؛ اما کسی نمی دانست ایشان شهید شده یا زنده اند . صبح روز بعد که روزنامه جمهوری اسلامی به دستمان رسید ، فهمیدیم دکتر بهشتی نیز به شهادت رسیده است . صدای گریه و زاری بچه ها تمام پادگان را فرا گرفته بود . حالات بچه ها نشان می داد که بسیجیها عاشق بهشتی و یاران باوفای امام هستند . به اتفاق فرماندهان پادگان امام حسین (ع) ، در تشییع جنازه باشکوه شهید بهشتی و دیگر یاران امام ، همگام با مردم شهید داده و انقلابی شرکت کردیم و پس از مراسم تدفین ، به پادگان بر گشتیم . بعد از پایان دوره آموزش ، برای خداحافظی ، رفتیم خانه و صبح روز بعد ، از پادگان امام حسین (ع) ، به فرماندهی برادر رسولی و با چند دستگاه اتوبوس ، راهی غرب کشور شدیم . هوا کاملا تاریک شده بود که به کرمانشاه رسیدیم . شهر کاملا خاموش بود . عراقیها ضمن بمباران شهر ، تلفات سنگینی به مردم مقاوم و سلحشور کرمانشاه وارد کرده بودند . بعداز اقامه نماز مغرب و عشاء شام را که نان و سیب زمینی بود ، صرف کردیم و مشغول استراحت شدیم . صبح روز بعد ، بعد از نماز و صرف صبحانه ، نان و پنیر – سوار اتوبوسها شده ، به سمت سنندج راه افتادیم . قبل از رسیدن به سنندج ، توقف کوتاهی در شهر کامیاران داشتیم که از لحاظ کشت و کشتار زبانزد خاص و عام بود . از کامیاران تا سنندج ، چند دستگاه تویوتا که روی آنها دوشکاسوار کرده بودند ، ما را اسکورت کردند .شهر مظلوم سنندج ، به تازگی از تصرف نیروهای دمکرات و کومله خارج شده بود . یکی از برادران سپاه می گفت . تا چند روز پیش ، شهر در دست نیروهای ضد انقلاب بود . پادگان سنندج کاملا در محاصره نیروهای کومله و دمکرات بود و هیچ سربازی نمی توانست از پادگان خارج شود ، تا اینکه با همکاری برادران سپاه و ارتش آزاد شد . برای آزاد سازی هر متر این شهر ، ما یک شهید دادیم و ... در سنندج ، ما را سازماندهی کردند و به همه اسلحه دادند ، من به عنوان کمک تیربارچی انتخاب شدم و یک قبضه کلاشینکف هم تحویل گرفتم . در دو سه روزی که در سنندج بودیم ، به جهت نا امن بودن شهر ، از مقرمان خارج نشدیم ، تا اینکه روز سوم گفتند : آماده باشید می خواهیم برویم جای دیگری . اما به ما نگفتند کجا می رویم ، فقط گفتند : هر کس از شما پرسید از کجا آمده اید و به کجا می روید ، اصلا جواب ندهید . بعد از شنیدن تذکرات لازم ، سوار چند دستگاه کامیون زیل شده ، به راه افتادیم . تیر بار را روی سقف اتاق کامیون مستقر کرده بودیم و تیر بارچی پشت تیربارش نشسته بود . من هم کنار او روی جعبه آچار بیرون ، پشت سر راننده نشسته بودم . بقیه بچه ها هم روی نیمکت بار کامیون نشسته بودند . در بین راه ، حواس همه بچه ها به اطراف جاده ، سر پیچها و سر کوهها بود تا خدای ناکرده کمین نخوریم . رودخانه زیبا و با صفایی در کنار جاده ، ما را همراهی می کرد . اطراف جاده را کمر بند سبزی از درختان فرا گرفته بود . دامنه سر سبز و زیبای کوههای منطقه ، انسان را به یاد جنگلهای سر سبز شمال می انداخت و منظره ای دل انگیز و شاعرانه را در ذهنها تداعی می کرد . کوههای مرتفع کردستان ، به ما ایستاده مردن را می آموخت و استقامت و پایداری را به ما گوشزد می کرد . اکثر بچه ها با دیدن این صحنه های دل انگیز به وجد آمده بودند ؛ اما وقتی به یاد ناامنی منطقه می افتادیم و اینکه هر لحظه امکان دارد ماشین ما با یک موشک آرپی جی هدف قرار گرفته ، منهدم شود ، اضطراب ریشه در وجودمان می دواند . سوابق کردستان و اخباری که در باب آن شنیده بودیم ، بسیار دلهره آورد و رعب انگیز بود ، اما ما آمده بودیم که دیگر این چنین نباشد . هوا رو به تاریکی می رفت که به شهر سقز رسیدیم . سقز هم از امنیت زیادی برخوردار نبود و ما اجازه نداشتیم در شهر بگردیم . شب را در سپاه سقز به صبح رساندیم و صبح روز بعد ، به سمت بانه حرکت کردیم . از سقز تا بانه ، شصت کیلومتر راه بود . جاده آن خاکی بود و خطرناک و از میان کوههای مرتفع و از کنار دره ای عمیق می گذشت و هر آن احتمال داشت ماشین به ته دره سقوط کند . در بین راه چند فروند هلیکوپتر را دیدیم که برای نیروهای عمل کننده ، جیپ و مهمات می بردند . مثل اینکه واقعا خبرهایی بود . هر چه جلو می رفتیم ، بوی عملیات را بیشتر احساس می کردیم . بیست – سی کیلومتر که در جاده پیش رفتیم ، ناگهان صدای چند رگبار کوتاه را در سینه کوههای کنار جاده شنیدیم . ماشین از سرعت خود کاست و ما در حالی که ماشین حرکت می کرد ، به سرعت پریدیم بیرون و در کنار رودخانه موضع گرفتیم . تیر بار ما از بالای ماشین افتاده بود زمین و گلنگدنش شکستنه شده و غیر قابل استفاده بود . در همین حین ، چهار فروند بالگرد در بالای سر ما به پرواز درآمد . نیروهای ضد انقلاب که از بالگرد وحشت عجیبی داشتند ، فرار را بر قرار ترجیح دادند . ما هم وقتی مطمئن شدیم دیگر خطری ما را تهدید نمی کند ، سوار ماشینها شده ، به سمت بانه حرکت کردیم . یکی دو ساعت بعد ، در میان استقبال گرم مردم بانه و پیشمرگان کرد مسلمان و برادران پاسدار ، وارد شهر بانه شدیم و در یک مدرسه چند کلاسه در غرب شهر مستقر شدیم . سرایدار مدرسه ، پیرمردی شیعه مذهب و بسیار خوش قلب بود که به گرمی از ما استقبال کرد . می گفت : یک روز عده ای از شیطان پرستها مرا در بیابان گرفتند و کتک مفصلی زدند و گفتند حضرت علی (ع) کلید بهشت را به شما داده ؛ آن را به ما پس دهید . ایام ، ایام مبارک ماه رمضان بود ، اما ما چون مسافر بودیم و امکان داشت هر لحظه برویم ماموریت ، نمی توانستیم روزه بگیریم ؛ اگر چه از روزه داران هم چیزی کم نداشتیم . صبحها مقداری نان خشک خرد شده را که با پنیر مخلوط شده بود . با یک لیوان چای ، به عنوان صبحانه می خوردیم . معمولا ناهار برایمان آبگوشت می آوردند که واقعا آب گوشت بود که آن را هم با همان نانهای خشک می خوردیم . شام هم معمولا حاضری بود و ته دل کسی را نمی گرفت . شبها هر نفر دو – سه ساعت می رفت سر نگهبانی یا می رفت سنگر کمین و تا صبح همان جا می ماند و موقع خواب ، بچه ها بدون استثنا با پوتین می خوابیدند و اسیلحه هایشان زیر سرشان بود . روزها هم چند نفر از بچه ها جلو در مدرسه نگهبانی می دادند و ترددهای مشکوک را کنترل می کردند و تدارکاتی را که برای صد انقلاب برده می شد ، توقیف می کردند . در اوقات بیکاری ، دور هم جمع می شدیم و برای حفظ روحیه ، با هم بازی می کردیم . یکی از بازیهایی که می کردیم ، این بود که قرار می گذاشتیم تا سه بشماریم و بعدا هیچ کس حرف نزند . هر کس که حرف می زد و سکوت را می شکست، می ریختیم سرش و کتکش می زدیم . بعد از چند وقت ، بچه ها فوت و فن بازی را یاد گرفته بودند و کسی بی گدار به آب نمی زد . ما هم برای اینکه بازی بی مزه نشود ، می رفتیم توی راهرو و اولین کسی را که می دیدیم ، همراه خودمان می بردیم داخل اتاق . آن بنده خدا که از همه جا بی خبر بود ، وقتی سکوت بچه ها را می دید ، می پرسید : اینجا چه خبره ؟ بچه ها همه می ریختند سرش و او را می زدند . موقعیت مدرسه ، از نظر نظامی و امنیتی ، خیلی خطرناک بود و در هدف تیر مستقیم قرار داشت ، بدون اینکه استحکامات خاصی داشته باشد . چند قبضه تیر بار" ژ 3 "روی پشت بام مدرسه کار گذاشته و چند سنگر نگهبانی دو نفره در اطراف آن کنده بودیم و شبها در آنها نگهبانی می دادیم . سنگر کمین ما حدودا سیصد متر از مدرسه فاصله داشات و به سمت کوههای اطراف می رفت که از درختان سر سبز پوشیده بود و همیشه عناصر ضد انقلاب ، از آن قسمت حمله می کردند . |
|||||
|