|
|
|
|
|||
سی سال انتظار
اون قدیما چند خانواده توی یه خونۀ بزرگ زندگی می کردند. یه روز همراه زن عموم نشسته بودیم توی حیاط خونه که سر و صدایی اومد و گفتند یه سیدی هست که آینده نگری میکنه!
مطلب بعدی »
سید وارد خونۀ ما شد و همۀ اهل خونه دورش جمع شدند. آیندۀ همه رو یکی یکی میگفت تا رسید به من! زن عموم گفت سید! عاقبت این دختر چی میشه!؟ سید یه نگاهی به من کرد و گفت: این دختر دو سال دیگه شوهر میکنه و اوایل زندگیش خیلی سخته ولی بعد خوب میشه. یه پسری به دنیا مییاره که سنش به ۱۸برسه، در رکاب یه کسی مثل امام حسین(ع) شهید میشه! پسرعموم که کنار حوض وسط حیاط نشسته بود با قهقهای گفت: آره دیگه، مهین شوهر میکنه، پسرش هم یار امام حسین میشه و شهید می شه! آن روز همه به آن سید خندیدند ولی من تا مدتها دلهره داشتم. دوم دبیرستان بود، چند ماه از جنگ گذشته بود، که محمّد رضا اومد گفت: مامان یادته که می گـفتـی ای کاش یار امـام حسـین(ع) بـودیم و در کــربـلا شهـید می شـدیم ؛ الآن هم مثل همون موقع است، تو راضی من برم بجنگم ؟ گفتم برو... ولی نمیدانم برای چی دلم لرزید. شب ۱۹ رمضان سال 1360 قبل از سحر خوابش را دیدم، هراسان بیدار شدم، چند صلوات دادم، یادم افتاد که امروز سالگرد تولد محمّد است، داشتیم سحری میخوردیم که از حاجی پرسیدم؛ محمّد چند سالشه؟ حاجی آهی کشید و گفت امروز محمّد ۱۸ ساله میشه! خبر شهادتش را که شنیدم خیلی بیتابی میکردم. توی مسجد، زن عموم کنارم نشست و آهسته چیزی در گوشم گفت که آرام شدم. -مهین، حرفهای اون سیّد را فراموش کردی! یادته چی گفت؟ خدا 19 مضان محمّد را به من امانت داد و 19 رمضان امامنتش را پس گرفت، چنان پس گرفت که حتی پیراهنش را هم به من نداد. در بهشت زهرای شهر اسدآباد از او و چهار نفر از دوستانش با سنگ قبرهایی یاد شده است. 5 صورت قبر که سی سال پیکر 5 دانش آموز را به انتظار نشسته است و من سی سال است که به انتظار بوی پیراهن اویم. مادر شهید محمّدرضا فروتن |
|||||
|