|
|
|
|
|||
نبرد میلی متری با دشمن در خرمشهر
روزهای ابتدایی جنگ تحمیلی بود و دشمن تا آن روز ده مرحله پیاپی به شهر خرمشهر حمله کرده بود. اما هر بار مقاومت نیروهای مردمی ،سپاه و تکاوران نیروی دریایی و دانشجویان دانشکده ی افسری، نقشه ی آنان را خنثی می ساخت.
مطلب بعدی »
من در آن روزها به عنوان دانشجوی دانشکده افسری به همراه سایر همکارانم برای نبرد با دشمن متجاوز به خرمشهر آمده بودم. روزهایی سخت بود. روزی جهت کسب اطلاع از سلامتی خانواده به شهر آبادان رفتم تا با تلفن جویای احوال آنان باشم. هنگام بازگشت و در آستانه ی ورودی شهر خرمشهر با عباسعلی شیخی یکی از همدوره هایم برخورد کردم که چهار قبضه اسلحه ی کلت و کلاشینکف را به شانه هایش آویخته بود. وقتی چگونگی ماجرا را جویا شدم پی بردم که او اسلحه ها را با به هلاکت رساندن چند تن از نیروهای متجاوز دشمن به غنمیت گرفته است. به اتفاق او و چند رزمنده ی دیگر به تعقیب نیروهای دشمن پرداختیم تا آن که به دهکده ای در حومه ی شهر رسیدیم. از جاده ی غربی این دهکده، یک دستگاه ایفای حامل سربازان دشمن به سمت شرق در حال حرکت بود. دو نفر تیرانداز آر.پی.جی 7 که همراه ما بودند به سمت شرق دهکده رفتند و من مراقب بودم که توسط نیروهای بعثی محاصره نشویم. مدت زیادی منتظر ماندم. از دوستانم خبری نشد. ناگهان متوجه شدم، تعداد زیادی از نیروهای نظامی به سمت غرب دهکده در حرکتند. به تصور این که این نیروها، کماکان در تعقیب دشمن هستند، تصمیم گرفتم به آنها بپیوندم. به 50 متری آنها که رسیدم تازه متوجه شدم نیروهای دشمن هستند. پیش از آنکه فرصتی برای مقابله داشته باشم، در چنگال آنان گرفتار شدم. آنها اسلحه و تجهیزات مرا گرفتند و با ضرب و شتم به سمت نیروهای خودشان حرکت دادند. از این که قادر نبودم عکس العملی انجام دهم زجر می کشیدم. خوشبختانه انتظارم به سر رسید و هنوز لحظاتی از این ماجرا نگذشته بود که از همه طرف تیراندازی به سمت ما شروع شد. آتش پر حجم و پی در پی گلوله های خودی، دشمن را ناتوان کرد، بی درنگ از فرصت استفاده کردم و روی زمین دراز کشیدم. نیروهای دشمن یکی پس از دیگری به هلاکت می رسیدند و من از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. سرانجام بقیه ی افراد دشمن، خود را تسلیم کردند. این بار، سپاه دشمن بود که گرفتار شد. راوی:علیرضا ملکی |
|||||
|