صفحه اصلی
loading...
 
 
 

آخ جان گیلاس

حسينيه گردان، به خصوص در زمستان، حكم صحراي عرفات را داشت؛ خلوتي براي بيتوته كردن در همه ساعات شبانه روز. هر وقت به آنجا مي رفتي در گوشه و كنار آن بچه ها اوركت يا پتويي به سر كشيده و در حال راز و نياز با خداي خود بودند. همراه دو نفر از دوستان (البته از سرما) به حسينيه پناه برديم. خلوت بود، جز يك نفر كه در گوشه اي چمباتمه زده بود و پشت به در ورودي مشغول ذكر و فكر بود. سلامي داديم و نشستيم. تازه چشمانمان داشت گرم مي شد كه يك مرتبه آن اخوي عابد و زاهد (به خيال ما) از جا جست و با صداي بلند و بي خبر از حضور ما گفت: «آخ جان گيلاس! اين يكي ديگه سيب نبود».

منبع: نوید شاهد
مطلب بعدی »