صفحه اصلی
loading...
 
 
 

آشنا درآمدیم

روزي سيدحسن حسيني، يكي از بچه هاي گردان، رفته بود ته دره براي ما يخ بياورد. موقع برگشتن خمپاره خورده بود جلوي پايش، همه سراسيمه از سنگر آمديم بيرون، خبري از سيد نبود، بغض گلويمان را گرفت. آماده مي شديم برويم پايين كه ديديم حسن بلند شد و لباس هايش را تكاند، پرسيديم: «چه شدأ» گفت: «آشنا درآمديم، پسرخاله زن عموي باجناق خواهرزاده نانواي محلمان بود. خيلي شرمنده شد، فكر نمي كرد من باشم، وگرنه امكان نداشت بگذارد من بيايم، هر طور بود مرا نگه مي داشت!»

منبع: نوید شاهد
مطلب بعدی »