|
|
|
|
|||
اگر تا چند لحظه دیگر حاظر شدید
حسرت به دلش مانده بود كه يك دفعه هم كه شده بتواند دار و دسته اش را زودتر از بقيه از چادر بيرون بياورد و به جايگاه صبحگاه ببرد. دليلش هم اين بود كه اگر همه گروهان هم سر وقت حاضر مي شدند، يكي دو نفر بودند كه شب را هم كه با پوتين مي خوابيدند، باز صبح از آخرين افرادي بودند كه محل استراحت را ترك مي كردند؛ هيچ كاريش هم نمي شد كرد. تا دلت بخواهد با حوصله بودند. از طرفي، فرمانده گروهان هم آدم اهل مدارايي بود؛ آن قدر كه حتي كسي فكر نمي كرد دلش بيايد بر دشمن سخت بگيرد. مثلاً خيلي كه عصباني مي شد و كارش با بچه ها به اصطلاح به جاي باريك مي كشيد و مي خواست آنها را تهديد كند اول مثل همه مسئولان با صداي بلند مي گفت: «اگه تا چند لحظه ديگر حاضر نشويد...» بله بقيه اش را خود بچه ها مي دانستند. براي همين هم فوري به جاي او مي گفتند: «پس كي حاضر مي شويد؟» كه بنده خدا خودش هم خنده اش مي گرفت و مي گفت: «امان از دست شماها. بجنبيد الان همه از صبحگاه برمي گردند، آن وقت شما هنوز داريد جايتان را جمع مي كنيد.«
مطلب بعدی »
منبع: نوید شاهد |
|||||
|