|
|
|
|
|||
لحظه ی فراق
شاعر: عصمت حبیبی
مطلب بعدی »
دارم تمام می شوم اما چه بی صدا در خلسه ی سکوت و تماشا چه بی صدا لبریز از صلابت و آرامش و دعا می بینمش به راه، مهیا چه بی صدا در انعطاف سادگی اش موج می زند موسیقی تلاطم دریا چه بی صدا ممی خوانمش به لهجه ی امواج بی قرار می جویمش به چشم تمنا چه بی صدا لب بسته است ساکت و خاموش و در نگاه جاری ترین تلاوت زیبا چه بی صدا تا بشنویم از لب او این سرود را این آیه های مطلق عشق و سجود را حسی میان ثانیه در یاد می نشست در لابه لای حادثه فریاد می نشست غرق کسی شدم شبیه شما نبود آری خدا... مخاطب من جز خدا نبود هرگز نخواستم که ببینم حضور شب بر سرزمین لاله وریحان عبور شب بر برگ گل نوشتم وگفتم به هر نفس باید برید از تن و بیرون شد از قفس آری پرنده در افق عشق پر کشید تا سازد آشیانه به دل ها چه بی صدا وقتی بهار می رسد از کوچه باغ ها گل می کند دوباره به صحرا چه بی صدا این شاخه ی خزان زده ی دشت آفتاب آرامشی گرفت وحالا چه بی صدا پایان گرفت حادثه ی سبز بودنش در امتداد حادثه تنها چه بی صدا منبع: کتاب همیشه های هنوز 2 |
|||||
|