صفحه اصلی
loading...
 
 
 

پایان ماجرا

شاعر: وحید حیدری

آسمان تازه داشت می بارید، زندگی توی دست هایش بود
نوجوانی جوان تر از هر روز، جنگ آغاز ماجرایش بود
بعد مرگ پدر، پسر می خواست مدتی نان خانه را بدهد
آی آقا! تو واکس می خواهی؟ بعد از آن کنج کوچه جایش بود
مادر من چقدر پیر شده است، چقدر کیف خواهرم کهنه است
کاش کفش محله خاکی بود طفلک ای جمله ها دعایش بود
در همین روز های بدبختی آتش جنگ بر سرش بارید
خرمین شهر، شهر خرمشهر بعد از این قصه نینوایش بود
خواست تا عازم سفر بشود واکس زد کفش کهنه ی خود را
مادرش را به هیچ کس نسپرد حامی خواهرش خدایش بود
آسمان تازه داشت می بارید، کفش هایش چقدر خاکی بود
نوجوان روی دوش می آمد، جنگ پایان ماجرایش بود

منبع: کتاب همیشه های هنوز 2
مطلب بعدی »