طلبة شهید: قدرت الله شریفی شهادت پایان نیست، آغاز است. تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدسی آن راه یابد. تولد ستاره ای است که پرتو نورش عرصة زمان را در می نوردد و زمین را به نور پروردگار روشنی میبخشد. تولد شهید و آغاز زندگیش زمانی است که در خون خویش دست و پا می زند و از زمین به سوی عرش سفر می کند. گرچه جسمشان بر زمین خاکی جا گرفت؛ اما روح آنها به سوی افلاکیان پر کشید و در کنار صالحان کوی دوست؛ ترنم عشق را زمزمه می نمود. یکی از این افلاکیان که پرواز مقدمة عروج او به سوی محبوبش بود شهید قدرت الله شریفی است که در سال 1300 در شهرستان نجف آباد در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود. وی پس از سپری کردن تحصیلات ابتدایی و راهنمایی می خواست روح تشنه اش را در خنکای چشمة جوشان و زلال عرفان حوزه سیراب سازد؛ لذا پا به عرصة کلاس عشق یعنی حوزه نهاد و مدتی در این سنگر، الفبای عشق و شهادت آموخت. با آغاز جنگ تحمیلی با شوری سرشار و دلی بی قرار راهی جبهه شد، آنچنان بذر عشق، بر جانش ریشه دوانیده بود که جز سر به راه دوست دادن سودایی دیگر در سر نمی پروراند، چنان شوق شهادت در دلش موج می زد که صورت زیبایش از شیفتگی بر افروخته می شد. او در حوزه، زلال بهترین گفته ها، حدیث ها و تفسیر ها را بر دل وسیعش نشانده بود، وسوسة رنگها، درنگها و نیرنگها در قلب شفافش راهی نداشت، بارها در عملیاتهای مختلف شرکت کرد تا اینکه در عملیات فتح خیبر در سن 23 سالگی شربت شیرین و گوارای شهادت نوشید، او رفت تا با سرخی خونش اثبات کند که برای پیوستن به افلاکیان دادن جان ارزشی ندارد. او گمنام شد و نامش در قلب ما تبلور دیگری بخشید. او رفت تا به آنهایی بپیوند که شهادت رساترین شعار زندگیشان بود. «روحش شاد و راهش پر رهرو باد»
بسم الله الرحمن الرحیم «طلبة شهید: قدرت الله شریفی» «لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیه الله و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون» (حشر/21) صلاح دانستم که کلام خود را با قرآن آغاز کنم و بهتر دانستم که آن کلام در مورد اهمیت قرآن باشد، شاید در ما اثری کند و بیشتر به آن و عمل به آن اهمیت بدهیم. با درود و سلام خدمت پدر و مادر عزیزم، امیدوارم که خداوند همانطور که تا کنون یار و یاور ما بوده، از این به بعد هم توفیقمان بدهد که در راه اسلام فداکاری کنیم و راه شهیدانمان را ادامه دهیم و عاقبت به آنها ملحق شویم. خواستم این دم آخر، سخنی با شما داشته باشم و حال که در طول عمر نتوانستم به جبران زحمات بی شمار شما در قبال خود، عملی انجام دهم لا اقل اکنون زباناً تشکر کنم و این بنده عاصی از خداوند متعال عاجزانه می خواهم که به شما اجر عنایت بفرماید و دوباره ما را به لقای همدیگر در آخرت برساند و در کنار مقربین درگاهش لیاقت حشر عنایت بفرماید. ای مادر عزیز! خدا را شاهد می گیرم که تو ذره ای در ایفای نقش عظیم خود تا آنجا که در توان فکری و عملی داشتی، کوتاهی نکردی و دلسوزی هایت را حتما در برزخ فراموش نمی کنم و خاطره هایت را حتی اگر به ظاهر جان نداشته باشم، از یاد نخواهم برد و همراه من خواهند بود. ای مادر مهربانم! شیرت را بر من که فرزند خوبی برایت نبودم، حلال کن که بهشت زیر پای مادران است. ان شاء الله اگر من آمرزیده شدم وعده ما در بهشت. و اما شما پدر عزیزم! یادم می آید که از همان کودکی سعی در تربیت اسلامی ما داشتی و ما را به مسجد می بردی و تشویق می کردی. هر گاه چیزی تقاضا کردم با کمال رغبت و تمام تقدیم می کردی و همیشه من و دیگر خواهران و برادرانم را با آن لطف پدری خود، ارشاد و راهنمایی و از راههای انحرافی باز می داشتی. امیدوارم زحمات بی اندازه شما مورد قبول درگاه خدای یکتا قرار بگیرد و مرا که در حق شما ایفای وظیفه یک فرزند صالح را ننمودم ببخشید. ای برادران و خواهران عزیزتر از جانم! هرگز محبتهای شما که در روح من رسوخ کرده فراموش نخواهند گشت. ای خواهران عزیز من! هر گاه می آمدم خانه شما، خیلی خوشحال میشدید و از من استقبال می کردید و من با دیدن شما و بچه های خندان شما آنچه غم در من بود، از یاد میبردم و شما برادر عزیزم داداش فضل الله نیز به خصوص در این چند ساله اخیر با من خیلی صمیمی بودی و هر گاه من در مسافرت بودم، مرا از یاد نمی بردی. داداش جان! اگر چه اکنون مرا نمی بینی ولی اگر خداوند تعالی از گناهان گذشته و توبهام را قبول فرموده باشد، روح من در تنعم خواهد بود و گاه و بیگاه در خواب و بیداری، با هم درد دل خواهیم کرد. اما نصیحتی هم دارم با دیگر برادرم که بیش از دو سال است روی با صفای او را ندیدهام: من تا آنجا که وظیفه ام بود با شما در تماس بودم و آنچه کمک از من ساخته بود البته نه در حد کافی انجام دادم، مثل اینکه خداوند نخواست که ما عمر بیشتری را در رژیم جمهوری اسلامی در کنار همدیگر باشیم، ولی اگر هدف خدا و در راه او گام برداشتن باشد، مگر در قرآن کریم نمیخوانیم «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاءٌ» پس اگر هر دو در راه خدا گام برداشته باشیم، در این دنیا از هم جدا نیستیم و بلکه در آن دنیا همدیگر را زیارت خواهیم کرد. تو خود معلم من هستی و من لایق پند دادن به تو نیستم ولی چون آخرین کلام است گویا می شوم که هرگز غمی به دل راه مده و ناراحت مشو چون بالاخره ما همگی باید این راه را برویم. سفت و محکم سنگر علم و ایمان و تقوا و یاد خدا را فراموش مکن و همینقدر بدان هر چقدر بر کاروان عظیم شهدای اسلام افزوده می شود، مسؤولیت ما زیادتر می شود.