صفحه اصلی
loading...
 
 
 

این نیز بگذرد...

با موتور، توی یکی از خیابون های شهر در حال عبور بودیم. راننده موتور عبدالرحمن بود.

بارون چند دقیقه پیش قطع و توی خیابون ها آب زیادی جمع شده بود.

یه دفعه، یه ماشین با سرعت از کنار ما گذشت و سر تا پای ما رو خیس کرد. تمام لباسامون خیس شده بود.

اونقدر عصبانی بودم که شروع کردم به فحش دادن.

انتظار داشتم عبدالرحمن هم عکس العملی نشون بده.

بهش گفتم: «سرعت موتور رو بیشتر کن تا حالشو بگیرم.»

اما او یه ذره هم سرعت موتور رو زیاد نکرد و فقط گفت: «این نیز بگذرد.»



خاطره ای درباره ی سردار شهید عبدالرحمن رحمانیان

راوی: صمد زائدالنسل
مطلب بعدی »