صفحه اصلی
loading...
 
 
 

خاطرات تفحص(۲)

یکی با سلاح مراقب ما بود وما هم لابه لای نیزارها مشغول کاوش بودیم. نمی دانستیم در خاک عراقیم یا ایران. خود عراقی ها هم شک داشتند. مدتی پیش، یکی از بچه ها را در فکه اسیر کرده بودند و به همین دلیل باید حواسمان را بیشتر جمع می کردیم تا مبادا گرفتار شویم. پیدا شدن یک شهید در وسط نیزارها، هوش از سرمان برده و ما را مشغول کرده بود. جداکردن پیکرهایی که با ریشه ی نیزارها محکم به زمین چسبیده بودند، خیلی سخت بود. ناگهان صدایی عربی همه ی ما را میخکوب کرد. چند عراقی ما را محاصره کرده و به سمت ما اسلحه کشیده بودند. خودمان را به بی خیالی زدیم و مشغول کارمان شدیم. عراقی ها با عصبانیت می خواستند به ما بفهمانند که ما را دستگیر کرده کرده اند؛ اما ما آرام مشغول کارمان بودیم. محضر شهدا به ما چنان آرامشی داده بود که هیچ ترسی از آنها نداشتیم. ابهت عراقی ها شکست و آمدند کنار ما نشستند و صحنه ی کشف بدنهای مطهر شهدا را تماشا کردند. بعد خداحافظی کردند و رفتند،گویی اصلاً هیچ گاه آنجا نبودند.
منبع: کتاب تفحص خاطراتی از محمد احمدیان
مطلب بعدی »