صفحه اصلی
loading...
 
 
 

ادرد سر يك موجي!


اوايل خدمتم بود. من و رضايي خيلي به هم وابسته بوديم به طوري كه نمي توانستيم دوري يكديگر را تحمل كنيم.
از وقتي كه رضايي به آموزش رفت آرام و قرار نداشتم. مدام دلم هواي او را مي‌كرد به گونه‌اي كه براي ديدنش روز شماري مي‌كردم. بعد از روزها انتظار و ناراحتي، رضايي را به طور اتفاقي در جزيره مينو ديدم. خيلي خوشحال شدم. او را در آغوش گرفتم و حسابي با او خوش و بش كردم. از او خواستم به سنگر ما بيايد. رضايي هم قبول كرد. توي سنگر بچه‌ها دور هم جمع شده‌ بودند و مي‌گفتند و مي‌خنديدند. ساعت از نيمه‌هاي شب گذشته بود كه يكي از سربازان گرگاني كه دچار موج گرفتگي شده بود و از لحاظ روحي در شرايط مناسبي نبود، با اسلحه وارد سنگر شد. با فرياد و سر صدا همه ي بچه‌ها را از خواب بيدار كرد و اسلحه را به سمت آن‌ها نشانه گرفت. بچه‌ها همگي دچار وحشت شدند و هاج واج مانده بودند كه چه كار كنند. هر كدام براي نجات جان خود پشت چيزي پناه مي‌گرفت. هرگاه كه لوله تفنگ به سمت يكي از بچه‌ها مي‌گشت او داد و بي داد راه مي‌انداخت ولوله ي عجيبي در سنگر به پا شده بود. بچه‌ها مطابق دستور سرباز گرگاني دست‌هايشان را بالا گرفتند و تكان نمي‌خوردند. فقط به چشمانش خيره شده بودند و حركات او را زير نظر داشتند. رضايي هم كه به سنگر ما آمده بود از ترس رفت پشت من و جنب نمي‌خورد. بعد از چند لحظه يكي از بچه‌ها او را آرام كرد و تفنگ را از دستش گرفت. وقتي خطر تهديد از بين رفت و خيال بچه‌ها راحت شد. همگي زدند زير خنده و مدام حركات و سكنات يكديگر را بيان مي‌كردند و مي‌خنديدند.
ولي دخت































مطلب بعدی »