در بیستم شهریور هزار و سیصد و پنجاه،در ایوانکی گرمسار کودکی چشم به جهان گشود که به خاطر تقارن تولد ایشان با ماه مبارک شعبان به میمنت مولود مبارک این ماه نوزاد مهدی نامیده شد.پدرش مردی مومن ،متدین و درستکار بود،طوری که به او اسدالله امین می گفتند.
هنوز شش ماه از عمر این کودک نگذشته بود که پدرش به بیماری سختی مبتلا شد و بعد از دو سال درگذشت.با از دست دادن پدر غم تنهایی به سراغ این کودک آمد.
مهدی کم کم رشد کرد تا به مدرسه رفت.تحصیلات ابتدایی را در دبستان عنصری ایوانکی با موفقیت سپری کرد.در مقطع سوم راهنمایی بود که در بسیج ثبت نام کرد.پس از طی مراحل آموزشی در پادگان شهید کلاهدوز به جبهه اعزام شد.
سرانجام در بیست وسوم دی ماه هزار و سیصد و شصت و پنج در منطقه شلمچه،بر اثر اصابت ترکش به قلبش به درجه شهادت نائل آمد.جنازه اش پس از تشییع در گلزار شهدای ایوانکی امام زاده عاقب دفن شد.
آیا وظیفه ی من و شما پر کردن جای خالی شهدا نیست؟آیا وظیفه ی ما نیست عَلَم افتاده شهید غرق به خونی که در صحرای گرم و سوزان خوزستان بر زمین مانده،به دوش گیریم؟آیا نباید به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمان خمینی بت کن لبیک گوییم؟بله!
پس بیاییم و نگذاریم که جبهه سرد شود و نگذاریم امام تنها بماند.اعمالمان باید جهت رضای خدا باشد.هدفم از جبهه رفتن،اول انجام تکلیف الهی و دیگر دفاع از میهن و هموطنانم است.
ای امت حزب الله!دست از امام بر ندارید و قدر این رهبر را بدانید.جبهه ها را خالی نگذارید و طاعت و عبادتتان را زیاد و سجده هایتان را طولانی کنید.عمرتان را به بطالت نگذرانید.
مادر،خواهر و برادرم!ابتدا می گویم که شما را از گریه منع نمی دارم،ولی برای من گریه نکنید بلکه باری سالار شهیدان حسین بن علی و قاسم نوجوان و عباس بی دست بگریید.سعی کنید صدای شما را منافقین نشنوند.