سیدحسن سادات، فرزند ابراهیم و فاطمه عطائی کجوئیه ، در هشتم فروردین ماه سال 1341 در شهرس تان زرین شهر در روستای کچوئیه لنجان در استان اصفهان به دنیا آمد.
بیشتر وقتش را در مسجد می گذراند. نماز می خواند و به قرآن و مفاتیح علاقه عجیبی داشت.
به مردم سفارش می کرد که در نماز جماعت شرکت کنند. خود نیز در نماز جماعت شرکت می کرد و گاهی به مباحث اخلاقی می پرداخت.
اوقات فراغتش را با ورزش از جمله فوتبال پر می کرد. به مطالعه کتاب هایی از شهید آیت الله مطهری و شهید آیت الله دستغیب می پرداخت.
او در 17 سالگی به جبهه رفت.ایشان می گفت: ما باید به جبهه برویم و هرکس که ادعای مسلمانی می کند، باید به جبهه برود و بجنگد و اعتقاد داشت اگر ما نجنگیم اسلام و قرآن از بین می رود و نباید بگذاریم که دشمن برما مسلط شود.
در جبهه ابتدا آرپی جی زن بود و مدتی هم قایقران بود و بعد فرمانده گروهان شد.ایشان در خط پدافندی پاسگاه زید فعالیت داشت و در پشت جبهه ها در امر کمک رسانی به نیروهای رزمنده تلاش می کرد.مدتی به رزمندگان اسلام شنا و قایقرانی یاد می داد.
همیشه در کارهای سخت پیشقدم بود. در عملیات رمضان آرپی جی زن بود که در همان حین تیری به زانوی ایشان خورد و مجروح شد که پس از بهبودی دوباره به جبهه برگشت. او 40 ماه در جبهه های جنگ جنگید.
سیدحسن سادات به وسیله خمپاره و اصابت ترکش به گردن در تاریخ 62/12/19 در عملیات خیبر و در جزایر مجنون به شهادت رسید.
حقیر در اولین جمله از شما می خواهم گذشته را فراموش کنید و سخت از آن عبرت بگیرید، گذشته ای که جز سیاهی و درد و رنج چیزی دیگر برایمان به ارمغان نیاورده . باید تبعیضات را کنار گذاشت و در کنار هم با وحدت در آرامش و صفا زندگی کرد و در اجتماعات مذهبی و اجتماعی و سیاسی در مسجد - که سنگر اصلی اسلام است- شرکت کرد.
پدر و مادر عزیزم، از شما به خاطر زحماتی که کشیده اید متشکرم و می دانم از دست دادن زحمت 20 ساله چقدر سخت است. اما پدر و مادر عزیزم، می دانم چه چیز این ها را تسکین می دهد. یاد خدا، ذکر خدا، شکر خدا، حمد و ستایش خدا، صبر و توکل بر خدا و تحمل تمامی زحمات در راه خدا. پدر و مادر این راه راهی است که آگاهانه رفتم.
برای جهاد در راه خدا جهادی که برای برقراری و پایداری احکام و قوانین اسلام و نشر معارف اسلامی است.
در این زمان من هم چون برادرانم آگاهانه حیات واقعی خود را و زندگیم و شرافتم و دینم را که می بایست از فرهنگ اسلام غنی باشد و از آن نشأت بگیرد وابسته به وجود انقلاب اسلامی می دانم . پس آگاهانه به این کاروان پیوستم چون وظیفه دینی و انسانیم بود.
من از خداوند خواستم اگر توفیق مبارزه را به من داد خالصانه و صادقانه باشد و اگر کشته شدم مرا بپذیرد و باید عزممان را مصمم کنید تا برای به ثمر رساندن اهداف اسلامی و انقلاب کوشا باشیم و در این راه کشته شویم و خداوند به همه ما توفیق شناخت اصول و معارف اسلامی را همراه با عمل عنایت فرماید. همچنین توفیق بدهد تا با سلاح اخلاقی اسلام وارد شده و با آن سلاح مردم را جذب نماییم.