طلبه شهید حسنعلی صالحی استان: اصفهان شهرستان: نجف آباد با هر چه دهان زخم در تن می گفت از راز عروج خویش با من می گفت آن روز لبـــان بستــه چشمانــش با من از چگونـــه رفتــن می گفت شهادت چه گوارا شربتی است برای مستان عشق و چه زیبنده ردای سرخی است بر قامت مجاهدان فی سبیل الله و چه نیکو پاداشی است و چه زیبنده ردای سرخی است بر قامت مجاهدان فی سبیل الله و چه نیکو پاداشی است برای صالحان درگاه احدیت، مگر هر دل بیقراری لیاقت آنرا مییابد تا پرواز سراسر افتخار شهادت نصیبش گردد و در یک صعود ملکوتی به اعلی علیین عروج کند. یکی از مسافران کوی شهادت که عشق، ترنم صعود او گشت، شهید حسنعلی صالحی بود که در سال 1340 در یک خانواده متدین و دلباخته اهل بیت(ع) پای به عرصه دنیا نهاد. دوران ابتدایی و راهنمایی را با مؤفقیت پشتسر گذاشت. دوران دبیرستان او با شروع تظاهرات و راهپیماییها توأم بود و شهید نیز در این رابطه نقش فعالی داشت. از طرفی به پخش و توزیع اعلامیهها و بیانیههای افشاگرانه میپرداخت و از طرف دیگر خود نیز همیشه در راهپیماییها شرکت میجست و دیگران را نیز به شرکت در راهپیماییها تشویق میکرد. شهید عزیز در زلزله طبس با گروهی از برادران و دوستان خود- که شاید عده زیادی از آنان پرواز کردند و به محبوب پیوستند- شرکت نمود. جالب آنکه در همانجا هم ایشان از تبلیغ دست بر نمیداشت. با پیروزی انقلاب اسلامی، شهید حسنعلی بیش از پیش فعالیتها را گسترش داد و در کمیته انقلاب اسلامی فعالیت میکرد. بعد از اخذ دیپلم به علت نیاز شدیدی که به تبلیغ در نقاط محروم بود، او به کردستان عزیمت نمود. در عین حال که با سختیها یک عمر آشنایی داشت، ولی روح لطیف و احساسات عالی انسانیتش تا آن حد بود که وقتی اندک فراغتی یافت مدتی به عنوان داوطلب در یکی از بیمارستانهای تهران به عنوان پرستار در خدمت مجروحین قرار گرفت. بعد از این همه فعالیت احساس کرد که انقلاب اسلامی را باید با اندیشههای اسلامی پربار نمود، به این جهت تصمیم گرفت پای به عرصه مقدس حوزه بگذارد و به عنوان سربازی فداکار در رکاب اسلام سربازی نماید. او به همراه شهید ابراهیم خدادادی (انصاری) در مدرسه رسول اکرم(ص) حوزه علمیه قم به تحصیل پرداخت، ولی روح ناآرام آن شهید گرانقدر او را به تلاش وا می داشت که در یکی از پایگاههای بسیج نجف آباد به آموزش نظامی و عقیدتی اقدام نماید. با اوجگیری آتش جنگ تحمیلی، حوزه و درس را رها کرد و مرغ جان را با شوق وصال، در گستره آسمان جبهه نبرد به پرواز در آورد، تا آنچه را خوانده بود در عمل به اثبات رساند. محراب این عبادتگاه بزرگ «جبهه» تمام قد به قیام ایستاد و شبهای عرفان را با زمزمه نیایش، نوازش میداد و از پروردگارش طلب شهادت میکرد. عاشق بود و قصد داشت تا جان شیرین را در قربانگاه عشق ذبح کند و در راه پاسداری از خط خونین «امامت» تا شهادت پایداری کند. سرانجام در تاریخ 15/6/1360 در جبهه سر پل ذهاب جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید و روح بلندش را به طواف بام دوست به پرواز در آورد و حماسه حضورش را در دفتر خونرنگ روزگار، شجاعانه ثبت کرد. «راهش جاودانه و نامش در یادها و خاطرها زنده باد».
بسم الله الرحمن الرحیم «طلبة شهید: حسنعلی صالحی» باسم رب الشهدا سلام بر پدر عزیزم! پدر جان! من اکنون با سلاح ایمان و عشق به الله و با اسلحه آرپیجی، همچون کوه استوار و محکم، به جنگ مزدوران متجاوز عراق ودستنشاندهگان آمریکایی مستکبر میروم، تا شاید جان ناچیزم را در این راه فدا کنم و گلولهای بر قلب تانکهای متجاوز او بنشانم و به او درسی دهم که دیگر فکر تجاوز به این مرز و بوم را ننماید. پدر جان! اکنون پس از سالها فکر میکنم، بهترین و گهربارترین لحظههای عمرم، رسیده لذا با گامهای استوار و چابک، به طرف معشوق خویش میروم و حس میکنم آن لحظههایی که به دنبال آن میگشتم، اینک فرا رسیده و خدایم مرا میخواند. اکنون فرصتی دست داده که درودهای خویش را، بر شما پدر عزیزم بفرستم. درود بر تو پدر عزیز که با دستهای پینه بستهات، شب و روز کار کردی و چنین فرزندی تربیت نمودی، درود بر تو که مرا تشویق نمودی که به جبهه بیایم و با تجاوزگرانی که به این مرز و بوم حمله آوردهاند، بجنگم. پدر جان شاید تو میدانستی که اگر اینها وارد کشور ما شوند، همه چیز ما را غارت خواهند کرد و دیگر برای ما دین و دیانتی نخواهند گذاشت. و کشوری که دین و دیانت ندارد، هیچ ندارد و به همین خاطر فرزندت را با خلوص نیت، به جبهه فرستادهای و اینک من با آرامش کامل روحی میجنگم، زیرا که هر لحظه این آیه قرآن در گوش من زمزمه می کند «فلیقاتل فی سبیل الله الذین یشرون الحیوة الدنیا بالاخرة و من یقاتل فی سبیل الله فیقتل او یغلب فسوف نؤتیه اجراً عظیماً»(نساء/ 74) پس من میجنگم و هیچ ترسی به دل راه ندارم چون اگر کشتم، پیروز هستم و اگر کشته شوم، باز هم پیروز هستم و این همان فرق اساسی است که مکتب ما با سایر مکتبها دارد. پدر جان! رمز پیروزی ما نیز در همین است که کفار عراقی، پیروزی را در ظواهر دنیایی میبینند ولی ما اینچنین نیستیم، مزدوران عراقی همینکه دیدند کشته میشوند، تسلیم میگردند. چون آنان فکر میکنند که با کشته شدن، زندگی و هستیشان پایان یافته، ولی ما با کشته شدنمان، به عالم ملکوت اعلی راه پیدا میکنیم و به سعادت اخروی راه یافتهایم و چنین است که مردانه میجنگیم و هیچ هراسی به دل راه نمیدهیم. و اکنون در آخرین لحظات عمر، تنها خواسته من این است که اگر حق پدری را ادا نکردهام، قلباً از دست من راضی باشی. سلام بر مادر عزیزم! اما تو ای مادر عزیز! تو برای من نزدیکترین و مهربانترین انسان، در طول زندگی بودی و مهربانتر از تو کسی را سراغ نداشتم، تو برای من زیاد زحمت کشیدی، درود بر تو مادر که چنین فرزندی را تربیت کردی. تو در ایام طفولّیت من، شبها بیخوابی کشیدی و مرا شیر دادی و تربیتم کردی و پس از اینکه بزرگ شدم، کمک کردی تا به مدرسه روم و درس بخوانم. درود بر تو که زحمات زیادی برایم کشیدی، از شما تشکر میکنم و اگر حق مادری را ادا نکردهام، از شما میخواهم که با روح بزرگواری که دارید، مرا ببخشید، من اکنون جان ناچیزم را در راه خدا میدهم و تسلیم خدا نمودهام، ولی شما فرزند دلبندتان را، در طبق اخلاص نهاده و به خدا تقدیم کردهاید و ارزش تو از من بیشتر است و تو والاترین ارزشها را داری. مادر جان! میدانم که مایل بودی من اول مهر باز گردم و برایم عروسی برقرار کنی و ناظر جشن عروسی من باشی، ولی مادرجان! من ترجیح دادم و دوست دارم که با تمامی شهدای تاریخ باشم، با امام حسین(علیهالسلام) و یارانش، با شهدای انقلاب و با بهترین دوستانم که شهید شدهاند، باشم و با آنان جشن عروسی شهادت برقرار کنم. من ترجیح دادم که در حجله خون، عروسی کنم و از شما میخواهم که جز اشک شوق، برایم اشک دیگری نریزید و به جای جشن عروسی، جشن شهادت به پا کنید. برای شهادتم خوشحال باشید و برایم جشن بگیرید و چراغانی کنید و دوستان و آشنایان را دعوت کنید و شیرینی دهید و هیچ برایم گریه نکنید که راضی نیستم. مادر جان! سلام مرا به خواهر عزیزم برسان و وصیت من به ایشان این است که فرزندانی با ایمان و شایسته برای جامعه تربیت کند و این ارزشمندترین کار است. دوستان عزیزم را سلام میرسانم، تنها خواهش من این است اگر ناراحتی از دست من دیدهاید، به بزرگواری خود عفو کنید. وصیت من به شما دوستان این است که اولاً هیچ گاه از خودسازی دست برندارید و همیشه به یاد خدا و در راه خدا باشید، سوره والعصر را همیشه بخوانید و سعی کنید که هدفهای دنیایی، شما را گول نزند، چرا که اگر فریب دنیا را خوردید، از زیان کاران خواهید بود اما اگر همیشه دنیا را وسیلهای در جهت الله قرار دادید، جزء «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات» خواهید بود، دوستان! سعی کنید عدالت را در جامعه برقرار سازید و با بیعدالتی مبارزه کنید، عیوب خود را بر طرف نمایید و برای هم دیگر عیبجویی نکنید. سعی کنید خودتان را اصلاح کنید و به هیچ گروه و حزبی وابسته نباشید و از سیاسیکاری و نفاق بپرهیزید، دنبالهرو روحانیت مبارز باشید. وصیت دیگر من به شما این است که سعی کنید قبل از آمدن به جبهه، ازدواج کنید تا اگر به جبهه آمدید و شهید شدید، اثری از خود بر جای گذارید تل آن وقت که فرزند شما سراغ پدرش را میگیرد، به او میگویند که در نبرد با تجاوزکاران به دین و کشور و در مبارزه با استعمارگران، کشته شد. در اینصورت این بزرگترین درس برای او میشود و همیشه در ذهنش این نکته است که پدرش چرا و برای چه کشته شده؟ و خود را از کودکی برای نبردی عظیم آماده میکند ودر این صورت دیگر هیچ تجاوزکاری جرأت حمله به ما را نخواهد کرد. البته دوستان سعی کنید هر چه زودتر ازدواج کنید، اما ازدواج برایتان هدف نشود، ازدواج وسیلهای است در جهت هدف تکامل انسان و کاملتر شدن و راحتتر گام برداشتن و مسئولیت را انجام دادن. اگر با عدالت در جامعه رفتار کردید، امکان اینکه شخص ضد انقلاب و نامسلمانی، انقلابی شود و به اسلام روی آورد هست و در غیر این صورت، اگر پارتی بازی نمودید و عدالت را رعایت نکردید، آنان که هم انقلابی هستند از شما روی میگردانند. سعی کنید خود را نبازید چرا که درمرحلهای از آزمایش خداوندی قرار گرفتهاید. روی مسائل عقیدتی کار کنید و اگر فقط در مسائل اجرایی و کارهای اجرایی قرار گیرید، زیان میکنید. و توصیه من به برادران پاسدار این است که پاسدار واقعی کسی است که در یک دستش سلاح و در دست دیگر قرآن و در جیبش رادیو باشد. برادران پاسدار! سعی کنید فقط نظامی بار نیایید و بعد معنوی خود را رشد دهید، روی مسائل عقیدتی و سیاسی کار کنید و اگر فقط در بعد نظامی پیش رفتید، آنگاه نمیدانید چه کنید و جزء زیانکاران خواهید شد. سعی کنید برایتان روشن شود که اسلحهای که در دست شما است، قلب چه کسی را باید نشانهگیری کند. شما پاسداران اسلام و ولایت فقیه هستید و همیشه باید از آن دفاع کنید. شما به هیچ گروه و حزبی وابسته نیستید و پیروان خط اسلام و قرآن هستید. در پایان از دوستان عزیزم میخواهم که به نیابت از من، نماز بخوانید و روزه بگیرید، وصیت و پیام مرا به همه برسانید و خون من تاییدی است بر این وصیتنامه، من با خون خویش این وصیتنامه را امضاء میکنم و از شما میخواهم به آن عمل کنید. حسنعلی صالحی