مؤمن، متدين، مهربان و صميمى بود. رابطه صميمانه اى با والدين و دوستانش داشت. اهل دروغ
گفتن نبود و به همسايگان كمك مى كرد. او در بهار نوجوانى به اتفاق برادرش على در كار قالى
بافى به مادر كمك مى كردند و شب ها به علت نبود برق با فانوس درس مى خواند. بعد از پيروزى
انقلاب اسلامى پيام هاى امام (ره) را دنبال مى نمود و ديگران را ارشاد مى كرد. عبدالمحمود مدتى در
حوزه علميه نجف آباد و سپس در قم به دروس حوزه ادامه داد و پس از گذراندن چهار سال از علوم
دينى عازم جبهه هاى حق عليه باطل شد.
شوخ طبع بودنش در جبهه، بچه ها را به وجد مى آورد بويژه در شب عمليات كه شوخى را از
حد مى گذراند. در جبهه كارش شده بود خنثى كردن مين؛ او پس از مجاهدت و جانفشانى بسيار
در عمليات كربلاى 5 خمپاره اى نزديكش منفجر مى شود و تركش به سرش اصابت نموده و به زمين
مى افتد و در همان حال كه چهار قل را مى خواند، به شهادت مى رسد. او در جوار برادر شهيدش به
خاك سپرده شد.
خوشا به حال آنان كه اين امتحان بزرگ الهى را به خوبى داد ه اند و امانتى را كه تحويل گرفته بودند با همام شرايطى كه خدا می خواست تحويل صاحب اصلى داد ه اند.