بسم الله الرحمن الرحیم اگر جبههها نبودند، معلوم نمیشد از کدام آیینه باید معنویت و فرهنگ انقلاب را تماشا کرد. امروز شبستانی به وسعت مناطق جنگی، معنویت انقلاب را با اذان صبح و ظهر و شام همراه کرده است. فرهنگ انقلاب را باید از این سرزمینها سراغ گرفت، جایی که شائبهها غریبند و اخلاص، فراوان یافت میشود و شبانگاهان و درهای آسمان به روی آنها باز بوده و فرشتگان از این همه راز و نیاز آنها در شگفت ماندهاند. آنجا که جوانانی دلیرمردانه، ترس را به زانو در آورده و صبر را زیبا ترجمه کردهاند و به استقامت معنا بخشیدهاند. همان پاکبازانی که مناجاتهایشان به آسمانها رسیده و دعایشان مقبول گردیده. یکی از این اهالی شهر عشق، شهید رحیم صالحی است که در سال 1338 در خانوادهای مذهبی دیده به جهان گشود. دوران تحصیلی خویش را تا حد سیکل ادامه داد و اینجا بود که تصمیم گرفت که این بار به کلاس صادق آل محمد(ص) گام نهد و روح پاکش را در نهر خروشان حوزه جلا دهد و صفای باطنی خویش را بیشتر از پیش نماید و سرود سبز ایمان و کلام حق را بر روی منبرهای نور برای مردم زمزمه نماید. حدود پنج سال در حوزة علمیه مشغول تحصیل بود که شیپور جنگ نواخته شد و او لباس رزم بر اندام رشیدش پوشاند تا آنچه را آموخته بود، در عمل نیز امتحان دهد و راه را برای طلابی که آینده بر روی صندلی او و در جای او تکیه میزنند بگشاید تا آنها بتوانند با آرامش خاطر دروس نورانی حوزه را فراگیرند. پس از مدتی تلاش فعالانه در مسند دیده بانی در تاریخ 12/12/1359 سر را تقدیم جانان نمود و عاشقانه پرکشید. شرار عشق در دلش زبانه کشیده بود. دل بر آن داشت که غبار تعلق را با ظهور یک سپیده، با طلوع یک خورشید تا پژواک یک اذان، با مژههای بلندش جارو کند. او جبهه را برگزید .... میآمد ولی بی تابانه و دوباره میرفت. او ماندن را سرکوب میکرد و میرفت تا مسیحای عشق را مصلوب خود سازد. او میرفت تا سپاهیان کفر را مغلوب رشادتهای خود نماید و چنین بود که کبوتر سفید جانش و شکسته پر تا بام دوست به پرواز در آمد. روحش شاد راهش پر رهرو.