شهید حجة الاسلام سید عبد المجید صفوی ملقب به محی الدین در سال 1340 در یک خانواده روحانی دیده بدنیا گشود.پس از گذراندن دوره ابتدائی و راهنمایی و سپس تمام کردن سال اول دبیرستان برای تحصیل علوم دینی به حوزه علمیه قم هجرت نمود. او که از طفولیت خوی باطنی و طینت پاکش نمایانگر فردی پاک سرشت و مهربان بود که این مساعدت روحی وهوس سرشار و علاقه به دین عامل تشویق در انتخاب این رشته از علوم گردید. تحصیلات دوره اولیه طلبگی را در مدرسه منتظریه (حقانی) گذراند و سپس در مدارس حجتیه و فیضیه تحصیلاتش را ادامه داد.
در حالیکه همزمان با دوران پرهیاهوی انقلاب از فعالیتهای سیاسی و اجتماعی بسیار مؤثری برخوردار بود و سالهای اولیه طلبگی که در رژیم طاغوت واقع شده بود واسطه خوبی بین شهر قیام و شهرستانهای دیگر خصوصا اصفهان بود و همیشه در این سفرها با دامنی پر از خوشه های علم و تقوی و سیاست همراه با پیامهایی از امام علمای اسلام بسوی شهر خویش شتابان بود و در این خاک پاک دانه ها پاشید که امروز ما شاهد نهالهای پر بار و دانه های نورسته او و سایر فدائیان انقلاب می باشیم. بالاخره دروس سطح را به آخر می برد که مسئولیت سنگین جنگ علیه ظلم و بیداد آرامش او را گرفته بود و او از اوائل جنگ در جبهه ها شرکت می کرد و گرچه متصل آنجا نبود و برای از دست نرفتن درسهایش ناگزیر به برگشت میشد ولیکن باز پس از مدتی داوطلب میشد تا اینکه بالاخره آن زمان نزدیک شد. و این بار عبدالمجید نشان داد که از آزمایشات گوناگون الهی خالص بیرون آمده است. او که عاشقانه از این جبهه به آن جبهه و از این شهر به آن شهر میرود همه جا از پذیرشش خودداری می کنند. تا این که مصرانه پس از چند روز ایستادگی برای حمله در عملیات والفجر سه موفق می شود.
به گفته همرزمش پس از برگشت از خط مقدم در حالیکه خاک آلود بوده اند حمام می کنند تا عازم وطن گردند و عبدالمجید که مکرر گفته است خیلی زود گذشت و من اشباع نشدم خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر به خط بروم (گویی که خداوند برای آخرین بار او را آزموده است) در اثنا فردی می رسد و سراغ گروه عازم به خط را از آنها می گیرد و آنها که بی اطلاعی خود را می رسانند باز آن شخص می گوید : البته ما گروهی هستیم که ماشین هم داریم ولیکن راننده نداریم. عبدالمجید فورا لباس روحانیت را از تنش در می آورد و لباس رزم می پوشد و عمامه اش را سریع به سر می بندد و می گوید من راننده ، ماشین کجاست ؟
همرزمش می گوید آن سرعت در تصمیم و عمل و گردی که از حرکت شتابان ماشین به هوا بلند کرد به ذهن من انداخت که این هم از آن چهره های شهید بود.
آری بریده باد دستشان و مقطوع باد نسلشان که ندانستند این تیر آتشین بر کجا زدند و با خود چه کردند که لعن خدا بر آن قوم کافرکیش باد. آری او شهید شد و به آرزوی خویش رسید که در بستر نمیرد.
عبدالمجید عابد سالکی بود که نوافل شبانه را با خضوع تمام در سنگر بهر صورت بجای می آورد. و در مقابل دشمن آنچنان می خروشید و آنگونه دقیق نشانه میگرفت که به سید آر.پی.جی مشهور شده بود ، چون کمتر اتفاق می افتاده است که هدفی را منظور دارد و تیرش به هدف اصابت نکند.
او که مصداق آیه و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم بود ، با آن همه رأفت و بزرگواری و آن همه کرامت و لطف در مقابل دشمنان اسلام سخت برمی آشفت و می خروشید کما اینکه او همه کارهایش لله بود.و می گویند در جبهه عمل و اخلاقش تبلیغ اسلام بود.حقا که در غیر جبهه نیز اینگونه بود.
بسم الله الرحمن الرحیم
اوصیکم بتقوی الله و اینکه دنیا برای کسی باقی نبوده و برای من و شما هم همینطور خواهد بود امروز سفرهای هست که معلوم نیست دیگر پهن شود و بر فرض پهن شود این دنیا بهتر است یا آخرت ، به آسمان بالا رفتن یا به زمین چسبیدن ؟
راه را باید رفت و همه منظور الله است پس راهی را برویم که حتما برسیم نه اینکه برویم و خدای ناکرده همه زحمت را در راه کج و انحراف بکشیم و بعد بفهمیم شیطان را ولی خود قرار داده ایم.
خلاصه از دری گفتم بروم که مخصوص و خاصه اولیاء خداست. پدر و مادر بزرگوارم آیه ویستبشرون را بخوانید و ایمان داشته باشید که فرزند شما را بجای بدی نبرده اند و از این مطالب دل خود را شاد کنید.