سید رجب علی موسوی در ماه رجب سال 1336 در روستای خینه سمیرم به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و برای تحصیلات راهنمایی عازم شیراز شد. پس از آن جهن تحصیل علوم حوزوی عازم شهرضا گردید و در مدرسه اقدسیه شهرضا به تحصیل علوم دینی پرداخت. آن شهید بزرگوار همزمان با تحصیل مشغول مبارزه علیه رژیم ستمشاهی بودند که بارها مورد آزار و اذیت دژخیمان رژیم طاغوت قرار گرفتند و حتی مدت شش ماه در زندان شهرضا و اصفهان تحت آزار و اذیت رژیم به سر بردند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایشان عازم قم گردید و بعد از دو سال تحصیل در حوزه علمیه قم و آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه جنگ گردیدند و سرانجام در تاریخ 3/3/60 در ماه رجب شربت شهادت را نوشیدند.
بسم الله الرحمن الرحیم بسم رب شهداء و الصدیقین پدر و مادر سلام علیکم، امیدوارم سلام گرم مرا که از زیر آتش و خون برخاست و بر صفحه کاغذ نقش بسته است بپذیرید، آری زندگی زیبا است اما نه به زیبایی شهادت. شهادت خورشیدی است که وقتی طلوع کند و نور زیبایش بر چهره بندگان صالح خدا پرتو افکند، تنها چیزی که در آن چهره دیده می شود، الله است. به معبودی که همه جا هست و در همه چیز دیده می شود، اما باید انسان، صالح و متّقی باشد تا بتواند خدا را ببیند و درک کند. ما که کوچک و ناچیزیم لکن با بندگان صالح خدا نشسته و همکاری داریم، صفت و زیبایی آنان در ما اثر کرده است، مقداری از بینش خویش را بر ما بخشیده اند تا اینکه ما هم بتوانیم معبود اصلی و صاحب خود را با چشم ببینیم. پدرم را که با جسم ضعیف و کوچک ولی با روحی بزرگ و پر استقامت برای من رنج کشید و در گرمای تابستان در بیابانها همانند جدش پیامبر –صلی الله علیه و آله- چوپانی و مرا بزرگ کرده است، ای پدر افتخار می کنم از این که پدری چون تو دارم. سلام بر مادر عزیزم که مرا از میان خاکسترها بیرون کشیده و بزرگم کرد، مادر! رنجی که درباره من کشیدی فراموش شدنی نیست، امروز نیز من به تو محتاجم، همچنان که در زمان کودکی محتاج تو بودم، ای مادر مرا حلال کن! و باز سلام بر پدر و مادر رنج کشیدهام که موجب افتخار من هستند و امید است که شما نیز افتخار کنید که یکی از فرزندانتان در جبهة جنگ بر علیه کفر می جنگد. آری جبهه چه نام زیبایی است که از سر تا پایش خون می ریزد و این کبوتر سرخ چه زیباست که در غرب و جنوب کشور عزیزمان به پرواز در آمده است و می رود تا به فرودگاه خود -که کربلاست- بنشیند و مسافران خود را که با لباس خونین و گلگون به حرکت در آورده است به نزد حسین –علیه السلام- آن پیشوای بزرگ جهان تشیع و سرور شهیدان راه حق و آزادی برساند. اینجاست که من به شما پدر و مادرم وصیت می کنم: بدانید ای پدر و مادرم که اسلام ریشهاش از درون خون بیرون آمده است و به واسطه خون پرورش پیدا کرده است آن هم خون حسین و فرزندانش که نزد خداوند بهترین انسانهایند، پس ما و خون ما در مقابل اینها ناچیز است. برادرم سید مرتضی موسوی را سلام میرسانم، امید است سلام مرا که از شهر خون -یعنی سوسنگرد- برخاسته و بر فراز کوههای دنا رسیده بپذیرد، آری ای برادر! روح تو بزرگ است و تو صبوری، تو با آن جسم کوچکت به پدر و مادر روحیه بده، به برادر سید کرمعلی و سید قدمعلی و غلامعلی سلام می رسانم، به زن برادرانم سلام می رسانم، زراره شمس و رخشان شما مرا ببخشید چون خیلی درباره من زحمت کشیدهاید، به زن برادرم نزاکت هم سلام می رسانم. بچه های برادران را سلام می رسانم، آنان را به جای بنده دیده بوسی نمایید، عشق بچه ها جمال، محمد و احمد در قلب من است، امید است بار دیگر ملاقاتشان کنم. تمامی اهالی ده را از کوچک و بزرگ سلام می رسانم. والسلام، خداحافظ سید رجبعلی موسوی