طلبه شهید: ماشاءالله باقری قلم بر آن است تا بر کویر عطشناک کاغذ، گلواژههایی دیگر از برگهای سرخ تاریخ را در رسای دلباختهای دیگر از تبار حسینیان زمان بنگارد که خاک حاصلخیز جبهه را بر بستر آرامش و آسایش ترجیح دادند. مخلصانه دست از جان شیرین شستند و بر مائدة نورانی «عند ربهم یرزقون» نشستند . طلبة شهید ماشاءالله باقری به سال 1345 در روستای «نصرآباد کویر» از توابع شهرستان گل و گلاب، کاشان چشم به سرای هستی گشود و خانوادة مذهبی و چشم انتظار خود را غرق در سرور و شادمانی کرد. با آمدنش بهار سبز مهربانی و عاطفه، گلهای ارغوانی خود را بر دامن کوچکش افشاند و پس از دوران خوش کودکی، راهی دبستان شد و تحصیلات خود را تا اتمام دوران راهنمایی ادامه داد. در این هنگام دستان غیب از آستین ساقی میکدة ناب و طهور بهشتی بیرون آمد و او را همنشین پاکان روزگار و حجرهنشین مدرسه علمیه «حضرت امام خمینی- رحمه الله علیه-» کاشان کرد تا مرجان جان خویش را با راز و نیاز نیمهشب زینت دهد.چند سال بر سفرة لطف و کرم مولایش نشست و سپس راهی دیار پاک ومقدس کریمة اهلبیت-سلام الله علیها- شد تا ازمحضر فرزانگان و عالمان برجسته کسب فیض نماید . در آن فضای ملکوتی به تهذیب نفس پرداخت و در دل با عزیز مصر وجود اینگونه میسرود : من به سرچشمة خورشید نه خود بردم راه ذرهای بـودم و مـهـر تـو مـرا بالا بـرد با آغاز دفاع مقدس، این دلدادة کوی عشق با کولهباری از پاکی و صداقت، قدم در جبهههای سراسر نور نهاد و در عملیاتهای مختلفی از جمله: والفجر دو، کربلای چهار، کربلای پنج و عملیات فاو شرکت کرد و زخم دلنشین یار را در عملیات والفجر دو به جان خرید و از ناحیه پا مجروح شد. ماشاءالله پی از ترخیص از بیمارستان با شنیدن پیامی از رادیو در رابطه با آغاز عملیاتی دیگر، بیسرو سامان و تکبیر گویان رهسپار جبههها شد تا در ره منزل لیلی، مجنونوار جانفشانی کند. با وجود اینکه برادرش در زمرة شهیدان بود و بسیاری از دوستان و آشنایان او را به خدمت در پشت جبههها تشویق میکردند، امّا روح وظیفهشناسش تاب نیاورد و به سوی سرنوشت ابدی خویش ـ که رقص در میان آتش و خون بود ـ هجرت کرد. سرانجام درهای ملکوت گشوده و سرزمین شلمچه معبر سربداران حریم دلدار گشت و این دلباختة وصال را در تاریخ 7/11/65 در میان هلهلة فرشتگان متحیر، نظارهگر بهشت و پاک سرشتان کرد.پیکر غرقه به خونش در میان چشمانی اشکبار، تشییع و در گلزار شهدای «نصرآباد» به دامان خاک سپرده شد . «بهشت رضایت الهی در جوار اولیا، مأوایش باد»
«وصیت نامة طلبة شهید: ماشاء الله باقری» «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عندربهم یرزقون»(آل عمران-169) آنان که در راه خدا کشته شدهاند مپندارید که مردهاند، بلکه زندهاند و در نزد خدای خود روزی میخورند. خداوندا! مرا به درجه رفیع شهادت نائل بگردان؛ چون چشم و جانم و روح و روانم، خمینی بت شکن میفرماید: «شهید از همة افراد افضل است» من با توجه به وظیفهای که به عهده خود داشتم، پای به دانشگاه عشق و شهادت نهادم و از خداوند میخواهم که توفیق شهادت در راه خودش را نصیبم کند خونم در رگهایم سنگینی میکند و باید هرچه زودتر این سنگینی را از تن خود بر طرف کنم. به کلیة جوانان عزیز توصیه میکنم که راه شهیدان را با تمام وجود ادامه دهند و از مرگ سرخ استقبال کنند که مرگ سرخ، به مراتب بهتر از زندگی ننگین است. جهاد در راه خدا کنید که به گفتة امیر مؤمنان علی-علیه السلام-: «هر چیزی زکاتی دارد و زکات بدن، جهاد است». پس ای جوانان! جهاد کنید و اسلام را ـ که اینک احتیاج به کمک شما دارد و از طرف جهانخواران شرق و غرب مورد حمله قرار گرفته است ـ یاری کنید. هرکس ساکت بماند و خدمتی به این انقلاب نکند، فردای قیامت در پیش شهیدان هیچ عذری نخواهد داشت و درکنار جهاد اصغر که جنگ با دشمنان خداست، جهاد اکبر را ـ که جهاد و مبارزه با نفس و هوای شیطانی است ـ فراموش نکنید. در این مبارزه از امام عزیزمان که مجسمة تقوا است، پیروی کنید و قدر امام عزیز را بدانید. خدای را شکر کنید که چنین نعمتی را به ما ارزانی داشته است و از خداوند متعال طول عمر و عزت ایشان را بخواهید. تا زمانی که از دستورات امام عزیز پیروی میکنید و وحدت خود را حفظ کنید، هیچ قدرتی یارای مقابله با شما را نخواهد داشت ... امروز، روز امتحان ملت ایران است که خداوند میفرماید: ما مؤمنان را به انبوه سختیها و دشواریها امتحان میکنیم. این جنگ امتحانی است بس بزرگ و سعی کنیم که از این امتحان، سربلند و پیروز به درآییم. ای پدران و ای مادران گرامی! فرزندان خود را با افتخار و سربلندی روانه میدان کنید تا ان شاء الله فردای قیامت در پیش پیغمبر گرامی-صلی الله علیه و آله- و ائمه- علیهم السلام- ، رو سفید باشیم. اکنون تو ای مادرم و ای مادران شهدا! از این که فرزندانتان در راه خدا کشته شده اند، ناراحت نباشید، بلکه افتخار کنید؛ لیکن مبادا یک وقت «من» در کار بیاید که بگوییم: «من» فرزندم را در راه خدا دادم که اگر «من» در کار بیاید، تمام زحمات به هدر میرود. مادرم و ای مادران شهدا! مثل کوه در برابر ناملایمات مقاومت کنید، صبری را که زینب-سلام الله علیها- بعد از شهادت عزیزانش نشان داد، داشته باشید و به گفتة قرآن، صبر و توکل داشته باشید. پدرم، مادرم و ای خواهران و برادرانم و ای خانوادههای شهدا! شما به عنوان یک خانواده شهید و به عنوان نور چشمان این ملت، وظیفه دارید رسالتی را که یک خانوادة شهید باید انجام دهد به نحو احسن انجام دهید. برای پدر و مادرم و برای پدران و مادرانی که مانند حضرت ابراهیم- علیهم السلام- فرزندان خود را به جبهه نبرد میفرستند، آرزوی دنیایی نیک و آخرتی سعادتمند دارم. در آخر از کلیة اهالی محترم «نصر آباد» تقاضا دارم، که مرا ببخشند و حلال کنند. اگر حقی برگردن من دارند، حقوق خود را از خانواده دریافت دارند. خدایا، خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار. والسلام 17 / 1 / 62