مادرش مى گفت : » سالى که شهید شد روحیاتش خیلى تغییر کرده بود . تمام روزه هاى قضایش را گرفت . به او گفتم : بگذار زمستان روزه ها را بگیر ! گفت : شاید زمانه وصال ندهد و من زنده نباشم .
خلاصه نور شهادت از چهره اش مى بارید ... .«
شهید غلامرضا اسماعیلى ، شاگرد مدرسه آیت الله یثربى ، تحصیلات راهنمایى را که تمام کرد
رفت و طلبه شد تا علم دین و حقایق معرفت بیاموزد . با هوش بود و پر استعداد ، اما جثه اش ضعیف بود . اصرار داشت عازم جبهه شود ، به علت سن کم از اعزامش جلوگیرى مى کردند . رفت و آمد و اصرار کرد تا بالاخره او را پذیرفتند . عازم دیار نور شد و رفت تا عملیات قادر که ترکش هاى کافران
بعثى ، جسم مطهرش را نشانه رفت و پیکر پاکش ده سال میهمان منطقه عملیاتى شد . سال 74 بود
که تابوتى سبکبار بر روى دوش مردم کاشان تشییع گشت . آن زمان پدر بزرگوارش که سال ها انتظار
بازگشت جنازه او را داشت در حسرت دیدن او جان به جان آفرین تسلیم کرده بود . اما هر دو در
بهشت برین به دیار خدا شتافتند.
اى معلمین! اى آبشارهاى معرفت و علم! بر لوح دل جوانان مسلمان درس شهادت و در قلبهایشان شعله حق بیفروزید.