مى گفت: «هر اولى را آخرى و هر شروعى را پایانى است و چقدر خوب است که پایان این
راه شهادت باشد...»
سنش به جبهه قد نمى داد، ولى با این حال شور و شوق نوجوانى اش و نیز حال و هواى دوره جنگ او را وادار کرد تا به هر طریقى شده خود را به جبهه ها برساند. آغاز راه طلبگى اش بود که عازم دیار عاشقان خدا شد. عملیات والفجرهشت بود و عظمت و شکوه حماسه فتح فاو!...
عبد الحمید در میان سیل خروشان سپاهیان اسلام بر کافران بعثى خروشید و آخرین صفحه کتاب زندگیش به شهادت ختم گردید. جسم شریفش با آتش دشمن متلاشى شد تا سندى براى عاشقى اش باشد و... و این پدر بزرگوارش بود که هنگام رؤیت پیکر جگر گوشه اش گفت: «انا لله و انا الیه راجعون».
فرازی از وصیت نامه:
گواهى م ىدهم که رفتن به جبهه براى رضاى نفس، خوشگذرانى، بیهودگى و دام نزدن به آتش ظلم و فساد نبود بلکه به خاطر وظیفه اى بود که اسلام براى ما مشخص کرده است.