شهید ابوذر عبداله پورمینابی زاده
فرزند محمد در سوم دی ماه 1359 در خانواده ای متدین و مذهبی در شهرستان شهید پرور میناب دیده به جهان گشود. دوران آغازین زندگی شهید مصادف بود با دوران هشت سال دفاع مقدس. از آنجا که پدر ابوذر پاسداری وظیفه شناس و مصمم به حمایت از ولی فقیه و پاسداری از حریم اسلام و مسلمین بود عافیت و خانه نشینی را بر خود جایز ندانسته و در بیشتر ایام این دوران مشغول پاسداری و خدمت در خط مقدم جبهه بود که اثرات بمب های شیمیایی دشمن بر سینه و ریه هایش یادگار آن دوران است اما با این حال او خود را جا مانده از قافله شهداء می داند و همچنان خواهان شهادت است و مرگ را در بستر بر خود نمی پسند.
در این مدت نسبتا طولانی دوری از پدر، ابوذر و خواهران و برادرانش دور از چشم پدر، در سایه تربیت های عاطفی و اسلامی مادر؛ دوران خردسالی را به پایان رساندند.
ابوذر فرزند سوم خانواده بود و پس از او نیز خواهران و برادرانی بودند و خانواده عبداله پور با اینکه پرجمعیت و با کودکانی قد و نیم قد بود اما به دلیل ماموریت های فراوانی که پدر خانواده در مناطق مختلف داشت مجبور به انتقال و جابجایی از شهری به شهر دیگر از جمله جاسک،رودان و بندرعباس بودند.
ابوذر تمام دوران تحصیل را با جدیت تمام در شهرستان میناب به پایان رساند. او علاقه و استعداد زیادی در بازیگری و اجرای نمایش داشت و در نمایشنامه های متعددی در شهرستان میناب ایفای نقش کرد،حتی در منزل نیز به مناسبت های مختلف از جمله در ایام دهه فجر همراه با برادرانش برای مادر و خواهران برنامه های نمایشی اجرا می کردند. آخرین نمایشی که ابوذر به صحنه بازی رفت در نقش جانبازی بود که در پایان نمایش به شهادت رسید. ابوذر بعد از پایان دوران دبیرستان به دلیل علاقه شدید به شغل نظامی و خدمت به نیروی انتظامی ،در این ارگان ثبت نام کرد اما با مخالفت شدید خانواده خصوصا مادر مواجه شد. مادر شهید که با سختی و مرارتهای فراوانی فرزندانش را بزرگ کرده بود حاضر به جدایی و دروی از آناه نبود، اما ابوذر نیز با وجود علاقه وافری که به این پست داشت دست بر دلش نهاد و رضایت مادر را بر همه چیز ترجیح داد.
وی پس از پایان دوران سربازی ، لباس سبز سپاه را بر تن کرد و پاسداری از حریم اسلام را همچون پدر در آغاز جوانی پیشه خود کردو از همان ابتدا شایستگی خودرا در این حریم به اثبات رساندو درست بعد از شروع آموزش مقدماتی سپاه تغییرات مشهودی در او ایجاد شد .ابوذر دیگر آن ابوذر سابق نبود. انگار از این رو به آن رو شده بود . حرف زدنش، نشست و برخواستش ، حتی شوخی هایش هم متفاوت با گذشته بود. دیگر از حرف های بیهوده و شیطنت و شلوغ بازی خبری نبود و جای همه آنها را سکوتی همرا با آرامش و عرفان پر کرده بود . انگار گمشده واقعی را یافته بود و گویا از همان ابتدا به چیزی جز شهادت نمی اندیشید.
بعد از پایان از دوران آموزش مقدماتی ، در شهرستان چهابهار مشغول به خدمت پاسداری شد . بعضی ها می گفتند : بیشتر از سه سال اینجا نمی مانیم اما او با خودش می گفت حداقل ده سال می مانم .
همسرش بارها از او شنیده بود که چهابهار سکوی پرواز من است و در نهایت از این سکو چه پرش زیبایی تا ملکوت اعلی نمود .
از وقتی وارد چهابهار شد با تمام توان و قدرت در خدمت حاضر بود . او لباس سبز سپاه را لباس شهدا می دانست و همواره بر آن بوسه می زد و به چشم تقدس به آن می نگریست و در این مسیر چشم دیدن هیچ ناپاکی و اخلال در نظام را نداشت و با هر حرکت مشکوک و معاندی دشمنی داشت. بنابر این دیر نپایید که خار چشم معاندین و اشرار شد ، دشمنانی که از هر فرصتی برای نابودی و خلل در درخت تنومند اسلام و انقلاب استفاده می کردند و با شاخه های جوانی چون ابوذر سخت می جنگیدند غافل از اینکه ریشه این درخت در قلب های همه مسلمین جریان داشت و شکستن شاخه های پیر یا جوان نه تنها آن را از پا نمی اندازد بلکه بر استحکام و دوام آن لحظه به لحظه می افزاید ابوذر در این راستا ماموریت های محرمانه و غیر محرمانه فراوانی را پشت سر نهاد و در هر ماموریت آرزوی شهادت را همچون یاری دیرین در خاطر می پروراند.
در ماموریت های دریایی به همسرش می گفت: دعا کن خوراک ماهی های دریا شوم و هیچ چیز از من بر نگردد . حتی یک روز قبل از شهادتش که به یک ماموریت دریایی رفته بود با همین آرزو از همسرش خدا حافظی کرد و از او خواست امید بازگشتش به خانه را نداشته باشد ، اما آن رور با همه دلواپسی های همسرش به پایان رسید و دیدگان او بار دیگر با دیدن ابوذر عشق و امید را به نظاره نشست.
اما درست یک روز بعد از آن ماموریت ، ماموریت محرمانه ای به یک از مناطق اطراف چهابهار داشت و در اوج ناباوری همگان در مسیر بازگشت از ماموریت در یک تصادف ساختگی ، جان به جان تسلیم نمود و یار دیرینش را پس از سالها انتظار در آغوش کشید.
یادرگار شهید فرزندی نمکین به نام حسین بود. ابوذر آنقدر به حسین عشق می ورزید که گویا تاب لحظه ای دوری از او را ندارد اما با این حال تمام دلخوشی اش این بود که فرزندش در رکاب مولایش صاحب الزمان(عج) جانبازی کند و سرباز شایسته ای برای آقا باشد.
حسین نوزادی چند روزه بود و ابوذر تازه از سر کار برگشته بود سفره نهار پهن بود اما هنوز لقمه ای برداشته نشده بود که صدای گریه حسین بلند شد. قبل از اینکه مادر فرزند را در آغوش بگیرد و از شیره جان بر او بنوشاند ، پدر ، حسین را در بغل گرفت و در گوشش آرام زمزمه کرد: پسرم ، حسین جان ، تو سرباز آقای ، سرباز آقا صاحب الزمان(عج) ، آقا یار نداره ، آقا غریبه ، تو باید یار آقا باشی ، تو باید در راه آقا از جونت بگذری ، همه وجودت باید برای آقا باشد ، تو باید برای آقا تکه تکه بشی و تکه بزرگه ات گوشت باشد ، حالا اگر این حرفا را قبول داری اگه میخوای یار آقا باشی ، اگر میخوای سرباز آقا بشی این شیر حلالت بخور نوش جونت ، بخور تا جون بگیری و قوی بشی برای سربازی آقا ، وگرنه ما شیر مفت به کسی نمیدیم .
حسین ساکت و آرام بود انگار می دانست بابا چه می گوید ، گویا حرف های پدر او را به فکر فرو برده بود ، شاید هم به آقای غریبش می اندیشد.
لحظاتی گذشت . مادر می خواست به حسین شیر بدهد اما حسین کوچک لب نمی زد. مادر بزرگ حسین چند روزی مهمان خانه حسین بود . او این ماجرا را دید و صدای اعتراضش بلند شد که شما چکار به این بچه دارید ؟ چرا از الان این حرفا را در گوشش می خوانید؟ گناه دارد طفل معصوم ! مدتی که گذشت حسین شروع به شیر خوردن کرد. گویا حرف های پدر را پذیرفته و خود را برای سربازی در رکاب مولایش آماده می کرد. برق چشمان و لب خند زیبای ابوذر حکایت از این ماجرای شیرین داشت.
نه ماه بعد از آن جریان ، پدر به وعده خویش وفا کرد و جان ناقابل را در ره مولایش را در طبق اخلاص گذاشت و تقدیم نمود و مادر همچنان منتظر است تا حسین وعده خویش را همچون پدر وفا نماید و خاری دیگر بر چشم دشمنان باشد و آرامشی دیگر بر قلب مولایش .
بیاید فضای جامعه را سرشار از عطر صلوات کنیم.
پشتیبان ولی فقیه باشید.
خود را برای سربازی امام زمان (عج) اماده کنید.