زندگینامه شهید از زبان خواهرش:
اکبر بچه ی اول خانواده بود مادرم همیشه می گفت با این که اکبر بچه ی اولم بود خیلی راحت به دنیا آمد قبل از اینکه سرش حامله بشم یه همسایه داشتیم اسم پسرش اکبر بود هر باری که بچشو صدا می زد من از خدا می خواستم که یه پسر بهم بده تا اسمشو اکبر بذارم منم اسم بچم رو به خاطر همین اکبر گذاشتم بچهی خیلی زرنگی بود از همون اولم تا اومد خودشو بشناسه شروع کرد به کار کردن. ما از بس عیال بار بودیم اصلا نمی فهمیدیم کی چی کار می کنه من دختر بعد از اکبر بودم همیشه ما با هم بازی می کردیم اکبر می رفت تو کوچه با بچه های همسایه هفت سنگ بازی می کردند ، گاهی اوقات هم توپ بازی می کردند بعضی وقت ها با هم دیگه سر بازی دعوامون می شد یا من جر می زدم اون قبول نمی کرد یا اون جر می زد من قبول نمی کردم از وقتی که رفت مدرسه دیگه کار کردنش هم شروع شد همیشه به مامانم کمک می کرد مامانم نون می پخت از شب ساعت 10 که مامانم شروع می کرد آرد خمیر کنه اکبرم کنارش وایمیساد و هر کاری که داشت کمکش می کرد. بابام اکثر موقع ها با نامادری مون زندگی می کرد البته زن اول بابام مادر خودمون بود نمی دونم سر کدوم از ما بچه ها مادر مامانم به اون بچه شیر داده این ها نمی دونستند که این کار از نظر شرعی حروم است بعدا که بابام رفته بود کربلا به یکی این جریان رو گفته اون آقا هم گفته بود که اگر مادر زنی به نوه خودش شیر بده اون زن و شوهر به هم حرام می شوند وقتی که بابام از کربلا اومد و این را به ما گفت مامانم خودش رفت و برای بابام زن گرفت دیگه بعد از اون ما بابام رو کمتر می دیدیم مامانم کار می کرد و خرج ما رو در می آورد به خاطر همین می شه گفت اکبر سرپرست خانواده شده بود. یه مقدار که اکبر بزرگتر شد دیگه نمی ذاشت مادرم شب ها آرد خمیر کنه خودش از ساعت 10 شروع می کرد آرد خمیر کنه تا 4 صبح هر چی مامانم بهش می گفت تو برو درست رو بخون خودم این کارها را می کنم می گفت نه ، نه نه تو به خودت این قدر سختی نده من خودم دیگه وارد شدم. صبح ها می رفت مدرسه بعدشم که می اومد توی نانوایی به مامانم کمک می کرد اکبر تا کلاس ششم خوند درس رو دوست داشت اما از بس وضعیت خانواده خوب نبود نتونست بیشتر بخونه این شش کلاس رو هم مکتبی درس خوند ما تو یک خونه که بودیم هشت تا خونه وار زندگی می کردند اصلا این قدر سر و صدا بود که نمی دونم چه طوری همین 6 کلاس رو هم خوند بعد از اینکه درسش تموم شد یه مدت رفت خیاطی شرایط زندگیمون خیلی سخت بود. اکبر یه بار با بابام بحث شون شد یه دفعه دیدیم که از خونه رفت و روز نیومد و پیداش نشد مامانم خیلی نگران بود. بعد از چند روز پسر عموم پیغام فرستاد که اکبر پیش خودم توی اهوازه دل واپسش نباشید یک مدت اون جا بود توی یک شیرینی پزی کار می کرد اون جا پول هاشو جمع کرد و برگشت اصفهان ، پول هایی رو که جمع کرده بود داد به مامانم یه مدت باز کار کرد و پول در آورد تا موقع سربازیش رسید خیلی هم انگار شوق و ذوق سربازی رفتن رو داشت اون زمان دوران شاه بود اکبر رفت اهواز و دو سال سربازیش رو اون جا بود بعد از اینکه اومد به مامانم گفت من دختر حاج قاسم رو می خوام مامانم بدون هیچ چون و چرا می رفت براش خواستگاری و اون ها هم قبول کردند اون روزها این طوری نبود که دختر و پسر برن با هم حرف بزنن مامانم رفت به باباش گفت و باباش بدون مشورت با اون دختر قبول کرد تو عقد بود که شرکت برق استخدام می کرد اکبرم رفت ثبت نام کرد و استخدام شد اولش تو اصفهان کار می کرد بعد به سد شاه عباس ( زاینده رود ) منتقل شد مامانم دو تا از داداشامو با هم دیگه داماد کرد جشن عروسی مفصلی براشون گرفت به خاطر همین همیشه اکبر ممنون مامانم بود بهش می گفت من چه جوری جبران این همه محبت هاتو بکنم خیلی به مامانم می رسید بعد از اینکه عروسی کردند هر بار مامانم رو می برد خونشون خیلی خوب یادمه وقتی مامانم بهش می گفت: چه خبر؟ می گفت آخر ننه شما که کعبوالاخباری خودت هر خبری داری بهم بگو! همیشه به مامانم می گفت می خوام برای خودم باشی احترام زیادی به مادرم می ذاشت بعد از عروسیش با پول هایی که جمع کرده بود و یه مقدار پول هم از بابام گرفت یه زمین خرید نزدیک خونه مامانم تا وقتی که منتقل شد به اصفهان بیاید نزدیک مامانم زندگی کنه هر چی که پول در می آورد خرج زن و بچه اش می کرد ، رفیق باز نبود ، مرد زندگی بود یه مقدار که دست و بالش باز شد شروع کرد خانه اش را بسازه ولی زیاد پول نداشت که بتونه عمله بگیره ، یک بار رفتم تو همون خونه ای که داشت می ساخت دیدم پا برهنه رفته تو گل آهک ها بهش گفتم چرا پوتین پات نکردی گفت برای چی ، گفتم مگر نمی دونی پاهات توی آهک تاول می زنه گفت حالا که دیگه اومدم ، بیچاره داشت دست تنهایی با این گل آهک شفته درست می کرد وقتی که کارش تموم شده بود پاهاش تاول زده بود اندازه ی یک نمکدون ، اکبر واقعا زجر دنیا رو کشید اما هیچ وقت به روی خودش نیاورد و برای خرج عروسیش مامانم توی حموم کار کرد تا خرج عروسی اکبر را بده برای همین اکبر همیشه شرمنده مامانم بود هر وقت هم هر چی می خواست غیر ممکن بود که اکبر بهش نه بگه. اکبر بچه سنگینی بود زیاد اهل شوخی نبود هر وقت که می رفتیم خونشون یه کناری می نشست که اگه ما غیبت می کنیم اون نشنوه خیلی روی غیبت و تهمت حساس بود پسر خواهرش می گفت: اون موقع ها سن 10 ، 15 سالم بود همیشه وقتی می رفتیم خونه ی دایی اکبر از دایی فاصله می گرفتیم همیشه بهش می گفتیم دایی بداخلاقه به خاطر اینکه ما وقتی دور هم جمع می شدیم دوست داشتیم بشینیم در مورد دیگران محبت کنیم اما اون خیلی سفت باهامون برخورد می کرد یه بار با بچه ها نشسته بودیم داشتیم در مورد یه خیاط با هم حرف می زدیم یکی از بچه ها گفت یه بار دو ونیم متر پارچه بردم به یه خیاط دادم که یه شلوار برام بدوزه یک متر و نیمشو یه شلوار برام دوخت ولی بقیه پارچه رو نمی دونم چی کار کرد همون موقع من گفتم خوب این ها رو برمی دارن برای خودشون همون موقع یه دفعه دیدم یکی گوشمو گرفت و پیچوند و بلندم کرد سرمو که بالا کردم دیدم دایی اکبر بالا سرم وایساده عصبانی بهم گفت تو دیدی که خیاط پارچه رو برداشته برای خودش منم خیلی بهم برخورد با خودم گفتم دیگه نمی رم خونشون ولی دوباره می رفتم. خانواده ما خیلی شلوغ بود هر وقت که می رفتیم خونه دایی دست جمعی می رفتیم خونه دایی هم تو آپارتمان بود حالا حسابشو بکن تعداد ما زیاد سرو صدا هم خوب بیشتر ، باور کنید داییم نیم کیلو بیشتر کم می کرد تا ما می رفتیم خونشون و برمی گشتیم برای اینکه خیلی می خواست رعایت همسایه ها رو بکنه که سروصدا اذیتشون نکنه همیشه به ما می گفت یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به هم محله ایت. خیلی مواظب بود که حلال و حروم با هم قاطی نشه ، به خاطر این کارهاش همیشه ما ازش فاصله می گرفتیم ولی زبان زد بود بین همه ی همسایه ها از بس رعایت حال دیگران رو می کرد حتی بین کارمندها هم زبان زد بود خودش اون جا کارمند جزء بود ولی همکارهاش مثل یک مدیر بهش احترام می ذاشتند آدم دست و دل بازی بود ولی زیاد پول نداشت که بتونه خرج کنه. ماه رمضون ها هممون را دعوت می کرد برای افطاری خیلی مهمون دوست بود اما با همه گرم نمی گرفت اگه یکی رو می دید اهل غیبت ازش دور می شد آدم با خدایی بود هر سه وعده رو برای نماز می رفت مسجد هیچ وقت تخت فولادش ترک نمی شد سال آخر منتقل شد اصفهان اومد نزدیک خودمون توی آتیشگاه از بس می رفت مسجد با آقای بهشتی خیلی رابطشون گرم تر شده بود اون روزها اعتراضات مردم خیلی بیشتر شده بود و راه پیمایی ها روز به روز بیشتر می شد دایی اکبرم خیلی تو این راهپیمایی ها شرکت می کرد همیشه به مادربزرگم می گفت پاشو برو تو راهپیمایی شرکت کن و این قدر راه برو تا وقتی خواستی خونه ی خدا بری بتونی راه بری. دایی اکبر چون می رفت سر کار زیاد نمی رسید که دنبال اعلامیه و شعار نوشتن بره اما همیشه راه پیمایی ها رو می رفت این آخری ها یه ماشین هم گرفته بود ، یه پیکان بار یه سری ما رو برد امامزاده احدرضا. اکبر سه تا بچه داشت البته تا زمانی که خودش بود دو تا از بچه هاشو دید اولین بچش پسر بود بچه ی چاق و تپلی بود 6 ماهش که شد نمی دونم یه دفعه ای چش خورد خیلی سفت و سخت مریض شد اون موقع اون ها سد شاه عباس بودند این قدر بچش حالش بد بود که لب هاش سیاه شده بود بچه رو برده بودند بیمارستان اما اون جا نتونسته بودند براش کاری انجام بدند و بچه فوت کرد اکبر خیلی ناراحت بود اما همش می گفت راضیم به رضای خدا ، وقتی که خانمش سر بچه ی دوم حامله شد اکبر خیلی خوشحال بود براش هیچ فرقی نمی کرد که بچه پسر باشد یا دختر همیشه می گفت بچم سالم باشد. وقتی که به دنیا اومد دختر بود و اسمش رو فرشته گذاشت پشت سر فرشته ، دختر بعدیش فاطمه به دنیا اومد این دو تا فقط 5 ، 6 سال با باباشون بودند بعد از شهادت اکبر ما فهمیدیم که بچه بعدیش هم تو راهه اما خودش هیچ وقت اون بچش رو ندید بچه هاش رو خیلی دوست داشت سوار ماشینشون می کرد می بردشون این ور و اون ور براشون خوراکی می خرید باهاشون بازی می کرد این قدر هم این بچه ها رو با حجاب بار آورد بدون روسری جاییشون نمی برد. خواهرش می گفت اکبر خیلی با من جور بود هر روز حتما یه سری به من می زد همیشه نماز جمعه که می رفت می اومد در خونمون به من می گفت می خواستم فقط ببینمت و برم. روز قبل از عاشورای 1357 که مجسمه شاه رو انداخته بودند اکبر با ماشینش تصادف خیلی بدی کرد آن چنان محکم ماشین طرف به در سمت راننده زده بود که اون طرف ماشین داغون داغون شده بود من وقتی ماشین رو دیدم گفتم صد در صد خود اکبر هم یه چیزیش شده اما اکبر اصلا چیزیش نشده بود مادرش می گفت روزی که اکبر شهید شد ما نشسته بودیم زیر کرسی با دخترام و دامادام اختلاط می کردیم یه دفعه صدای تیر اومد هممون ترسیدیم همون موقع دامادم رفت بیرون ببینه چه خبره اوضاع خیلی بدی بود حکومت نظامی بود امام اعلام کرده بود که سه روز از خونه هاتون بیرون نیایید همون موقع یکی داد زد گفت اکبر پسر حاج علی رو کشتند تا این را شنیدم دیگه هیچی نفهمیدم بعدا فهمیدم که اکبر حتی اون روز رو هم دست از مسجد رفتن برنداشته بود خانمش می گفت اون روز رفت حموم خودش رو اصلاح کرد لباس تمیز پوشید و وضو گرفت که بره مسجد هر چی بهش گفتم دیگه امروز رو نمی خواد بری حکومت نظامیه ساواکی ها خیلی عصبانی هستند به کسی رحم نمی کنند اما اون گوش نداد و رفت اونجا وقتی رفته بود مسجد در مسجد رو بستند که راحت بتونن نماز بخونن اما این ساواکی های نامرد در مسجد رو شکسته بودند و وارد مسجد شده بودند اکبر فرار کرده بود رفته بود توی خونه ای که روبروی مسجد بود قایم شده بود و پشت در وایساده بود ساواکی ها از زیر در پای اکبر را دیده بودند و بعد یک تیر به قلبش شلیک می کنن و اکبر همون موقع شهید می شود ، دامادشون می گفت ما وقتی که رفتیم بالای سرش این قدر خون ازش رفته بود که اطرافش پر از خون شده بود سریع جنازه رو بردیم قایم کردیم چون می دونستیم اگه ساواکی ها جنازه رو ببرند دیگه بهمون نمی دند و شبانه هم توی همون امامزاده در خونه خاکش کردیم و مراسمش رو هم مخفیانه گرفتیم حتی زن ها با چادر سفید می رفتند بالای قبرش تا ساواکی ها شک نکنن. مادرش می گفت قبل از شهادتش یه شب خواب دیدم پای آب نشستم دارم لباس می شورم همون موقع 2 تا زن اومدن به من گفتن چی کار می کنی پاشو این لباس مشکی زیبا رو بپوش بلند شدم لباس رو پوشیدم مشکی بود اما خیلی زیبا بود و برق می زد بهشون گفتم این که به زمین می کشه گفتند طوری نیست. خواهرش می گفت بعد از شهادتش سر پسرم که حامله بودم و نمی دونستم یه شب اکبر اومد به خوابم یه ساک بزرگم دستش بود بهش گفتم این چیه گفت این رو برای دخترم آوردم بعد هم یه دست بند بهم نشون داد گفت دستت رو بیار جلو خودش برام دست بند رو بست این دست بند مثل نور می درخشید. وقتی که صبح از خواب بیدار شدم برای مادر شوهرم تعریف کردم مادرشوهرم گفت به مردن من و زنده بودن شما اگه ندیدی آخرش یکی از دخترهاشو برای پسرت بگیری! که البته آخرش هم همین طور شد الان فاطمه عروس من است.
ماه محرم که می شد اکبر تکیه های حسینی اش ترک نمی شد حنما توی روضه ها شرکت می کرد دست بچه ها رو می گرفت و می رفتند مسجد اون جا سخنرانی های آقای بهشتی را گوش می داد.