زندگینامه شهید از زبان همسر ایشان:
دوره آقای ناجی همیشه در تظاهرات شرکت می کرد و او را هدف رگبار قرار دادند و هزینه تیرهایی که به او زدند را از ما می خواستند 3 تیر خورده بود. مراسم ازدواج ما خیلی مفصل بود از سر چهارراه تا آخر خیابان میز شام زده بودیم برای این انقلاب خیلی تلاش کرد یک روز موقع نماز روی زمین 4 تا خط کشیدند و گفتند امام می آید و شاه می رود گفتیم مگر به این راحتی می شود امام بیاید گفت بله چنین روزی شاه می رود و امام خمینی می آید به شغل و خانواده خیلی اهمیت می داد اخلاقش خیلی عالی بود اصلا پول برایش مهم نبود صبح به صبح برایم پول می گذاشت و می رفت هیچ موقع نمی گفت ندارم شغلش آشپزی بود و همیشه به کار مشغول بود به زیارت خانه خدا چند بار مشرف شده بود چون آشپز کاروان بود و از این طریق چند بار مکه رفته بود و با هم مکه رفتیم بعد آمدیم سوریه چند روز هم سوریه بودیم و با اتوبوس به طرف عربستان صعودی دربست گرفتیم تا اصفهان من می گفتم اینجا را می بینی دیگر نمی بینی همیشه حرفم همین بود خیلی برای بچه هایش تلاش می کرد موقع شهادت به یکی از دکترها گفته بود من برای مکه اسم نوشتم هر کاری از دستتان برمی آید برای من انجام دهید. یک روز صبح شیشه های شیر پاستوریزه برداشت و رفت در مغازه آن روز بچه سومی 40 روزش بود من و یکی از اقوام پیش از ظهر همان روز می خواستیم برویم بازار و دیدم شیشه های شیر را در صندوق عقب ماشین گذاشت و رفت شیر بگیرد نیامد و رفتم خانه جاریم و خیلی دلشوره داشتم و مثل اینکه به من الهام شده بود ناهار را خوردیم و بعد از ظهر آمد خانه به بچه ها رسیدگی کردم و در خانه را باز کردم و دم در ایستاده دیدم یک آقایی با دو تا جوان و پسر جوان گفت فرض بگیر شوهرت شهید شده ولی من قبول دار نمی شدم و خیلی از دست او ناراحت شدم و رفتیم بیمارستان عسگریه 4 قدم بیشتر نمانده بود که برقها را قطع کردند و نگذاشتند ما او را ببینیم آمدیم خانه و برادرم دیده بود که او را بردند بیمارستان خورشید و تا صبح با بیمارستان در تماس بود. 3 تا تیر از ناحیه ریه خورده بود و به شهادت رسید. قرار بود امام به ایران بیاید خانه آقای خادمی غذا می پخت و خیلی برای انقلابیون زحمت می کشید ماشینش را در خیابان پنچر کردند با سرنیزه و ماشینشان شب مانده بود همان جا و فردا آوردند. خیلی مرا دوست داشت نمی گذاشت هیچ کاری انجام دهم وقتی از مکه می آمد خیلی سوغاتی برایم می آورد و همه تعجب می کردند به خاطر شغلش همیشه سر کار بود و زیاد به فامیل سر نمی زد و اگر مجلس و مراسمی داشتیم آشپزی آن را او به عهده می گرفت یک روز مادرم و خواهرانم مهمان ما بودند پسر بزرگم خیلی اذیت می کرد خاله هایش می خواستند او را کتک بزنند پدرش گفت دست به او نگذارید او خیلی ضعیف است و خیلی بچه هایش برایش عزیز بودند آرزو داشت همه بچه هایش سروسامان بگیرند.